تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون ! - سفرجیرفت...!

 

 

 

سلام

 

 

دیشب ساعت 3 بامداد رسیدم . به خاطر سردی زمستان امسال فصل میوه ها حدود یک ماه و نیم عقب افتاده . یعنی پارسال این موقع که از جیرفت بار می خریدیم امسال باید 45 روز دیگه بیائیم و بخریم .

وقتی که میدان بار جیرفت بودیم تصمیم گرفتیم که به طرف مناطق گرم تر حرکت کنیم تا ببینیم چیزی برای خرید پیدا می کنیم یا نه . 125 کیلومتر به طرف جنوب حرکت کردیم و به کهنوچ رسیدیم که البته از تره بار خبری نبود ولی این شهر معدن سیگار های خارجیست . و یک قلعه ی معروف روی یک تپه داره که من اسمش رو نمی دونم و بعدا چند تا عکس ازش براتون می گذارم . این قلعه ی بزرگ از همه ی اطراف شهر دیده میشه و کلی جاذبه توریستی داره . بعد 85 کیلومتر رفتیم تا به منوجان رسیدیم . شهری کوچک که فکر کنم پتانسیل عبور دادن همه ی مواد مخدر دنیا را دارد . با یکی از مردم محلی که حرف می زدم می گفت که کارگر ساده اینجا روزی 20 هزار تومنه ! بعد از اینکه دید فکم افتاد گفت آخه اینجا مردم با یک موتورسیکلت روزی چند صد هزار تومن مواد میتونن قاچاق کنن . برای همین کارگر خیلی کم پیدا میشه .

بعد راهمون رو به سوی رودان پیش گرفتیم بعد از 110 کیلومتر به اونجا رسیدیم که . ولش کن ! بگذریم ! خودت خوبی ؟ دلم برات تنگ شده بود . وقتی که رانندگی می کنی دائم مغزت داره به چیزی فکر می کنه و مخصوصا اگر ماشین سنگین باشه و در جاده های شلوغ عیدانه با سرعت 40 کیلومتر حرکت کنی .

چقدر این ماشینهای جدید خوبه . دیشب بعد از اینکه 2900 کیلومتر رانندگی کردم وقتی که رسیدم خونه کوچکترین احساس که حاصل از خستگی سفر باشه نداشتم . این خیلی برای یک کامیون خوبه .!

من و حمید وقتی که سفر شروع میشه خیلی زود تفاوتهای عمده ای در رفتارمان صورت می گیرد . مثلا من بعد از اینکه فقط چند کیلومتر از شهرمون دور شدیم . لباسهایم رو به یک شلوار کردی قهوای و یک تیشرت حلقه آستین کاهش میدم ! البته تا توی ماشین هستیم . اما این حمید توی لباسهایی که می پوشه فقط یک کت و شلوار سورمه ای کمه تا عین معلمهای گران قدر بشه . فکر کن .

یکی از اصولی که باید همیشه یک راننده ی کامیون به کار بندد این است که همیشه غذایش را خودش بپزد . حالا چه یک املت ساده باشد چه " باقاله قاتو" چه "بلغور بشیر" .! ما هم این گونه هستیم فقط از نوع خسیس خسیسش . در جاده ها معمولابیشتر از 500 تومن خرج یک وعده ی غذایی نمی کنیم . البته گاهی هم با همون یک وعده چند نفر را سیر می کنیم . مثلا دوستان راننده ، یا کشاورزی که سر زمین داریم کلاهش را بر می داریم . به هر حال ماهیتابه یمان اینقدر بزرگ است که برای چند نفر جور شود .

وقتی که در راه به سگ یا شغال مرده ای می رسیم اولین کسی که او را ببیند به دیگری می گوشد چون من اول پیداش کردم دل و جگرش مال من است . دیروز وقتی به چندمین حیوان مرده رسیدم گفتم : حمید بیا این یکی رو آبگوشتی بپزیم . حمید هم گفت نه ناصر ! هنوز از شغال دیشب کمی نفخ کردم بگذار امروز نهار کمی سبکتر ، موشی ، گربه ای چیزی . اون باشه برای شام فردا . اینقدر جدی این چیزها رو گفت که از خنده پشت فرمان مردم .

دیگر بحث داغ این بود که من به حمید گفتم : داداش این بابای تو آخه چقدر به فکر توست ! این گوشتهایی که قرمه کرده ، این همه راسته هایی که فرستاده ، این همه نان های محلی دونه ای 150 تومن ! آخه این پدر تو هم در دنیا نمونه است . بعد هم که یه جا ایستادیم و حمید رفت از سوپر مارکت بین راهی نوشابه ی بدون الکل خرید . تا در رو باز کرد پرسیدم چقدر شده که گفت : ناصر جان . صاحب مغازه عکست رو چسبونده بود روی دیوار و هی داشت شاگردش با دستمال گرد گیریش می کرد و احترام می گذاشت . آخه گو اینکه بابات همه ی مغازه هایی که در مسیرت هستند خریده و گفته که هرچی ناصر خواست بهش بدهید و کلی بهش احترام بگذارید . من گفتم : فقط همین سوپر مارکت ! این که بیست متر هم نمی شود . و حمید گفت : ناصر جان . این سوپر مارکت همراه پمپ بنزین پشتش .

ناصر وقتی که داشتیم میومدیم بابات دست کرد چند میلیون داد و گفت همه ی اینها رو خرج شکم پسر نازم بکن تا خدایی نکرده دچار سو تغذیه نشه ! ناصر جان اصلا می دونی بابات برای هر روزی که با تو باشم چند میلیون بهم میده ؟ تو فکر می کنی من حمیدم . همون پسر دست و پا چلفتی که تو وبلاگت نوشتی ! نع ! من یک ده تا مدال طلای المپیک در رشته های رزمی دارم . اصلا من ده تا جایزه ی نوبل دارم . من همه ی دوره های تفنگ داران دریایی آموریکا رو گذروندم . همین الان هم سر تا پا مصلحم فقط برای اینکه از تو مواظبت کنم . چون پیشوامون بابای تو دستورداده . ! ( فکر کن !) .

من : اره . من متوجه شدم که چرا برای انجام دادن کار هایی بعه این کوچکی این قدر مردم پول بهم می دهند . مثلا برای 5 کیلومتر رانندگر کردن 5 میلیون تومن و یا مثلا چرا همیشه از لپ لپ هایی که می خرم چند تا سکه ی طلا در میاد ! پس همه ی اینها کار بابامه ؟ اره !

خوب حمید جون ، پس برای همینه که همیشه یک سری ماشینها خاص از روبه روم میان . مثلا الان بعد از پیچ یک پراید یشمی ، بعد یک سمند نوک مدادی ، یعد یک ولوو یخچال دار . پس همه ی اینهاکار بابامه ؟

بله ! تو ناصر واقعا فکر می کنی که داری در جاده ی واقعی رانندگی می کنی . اینجا ملک اختصاصی پدرته که برای این طراحی شده تا تو احساس کنی داری در جاده کار می کنی . برای مثال همین الان می تونی بری زیر این ولوو یخچال دار که داره از روبه رو میاد تا ببینی همه ی اینها جلوه های تلویزیونی است که حتی هالیود نداره اما بابای تو برات درست کرده . تو الان اگر بدون پیشبینی جلو یی رستوران ترمز بزنی و بری اون رو ببینی می فهمی که اون سر در رستوران نیست بلکه یک برچسب بزرگه که به دستور بابات روی یک تابلو زدند برای اینکه اینجا واقعی تر به نظر برسه .

ناصر جان اصلا بگذار راحتت کنم همه ی ما چند میلیاردی که در این دنیا هستیم بابای تو به این خاطر به وجو آورده که تو تنها نباشی و برات همبازی های خوبی باشیم . هیچ وقت یادم نمیره که وقتی بچه بودی هر وقت جشن تولدت بود بابات چند میلیارد نفر رو ولیمه می داد و تازه به مدت چهل شب .

فکر کن که به خاطر زدن حرفهایی مثل اینها که خوندی اصلا سفر کردن با حمید سخت نمی گذره و جز خنده کاری نمیتونی بکنی .

پی نوشت اول : چند ساعت دیگه باز آلبالویی رو آتیش می کنیم و میریم همون جایی همن جایی که این چند روزه بودیم . کاش اینقدر خسته نبودم تا به وبلاگهاتون سر می زدم . ببخشید حتما بر می گردم و می خونمتون .

 

              

                  

              

              

 

 

نوشته شده توسط nasser در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 |