سلام
باریکلا بچه ها ! چقدر کامنتدونی رو پر بار می کنید . آدم حس خیلی خیلی خیلی خوب بهش دست میده .از پریشب که اومدم خونه ام و اصلا بیرون نرفتم . آخه مچ پام چرخیده و به خاطر اینکه کمبود انواع ویتامینها و کلسیوم جات و از همه مهم تر وزن دارم فکر کنم مدنی خونه نشینم کنه . پریشب 100 کیلومتر آخر جاده رو پای چپم توان فشار دادن حتی کلاچ رو نداشت و بدون اون رانندگی کردم . البته این نوع رانندگی برای ماشینهای بزرگ رسمه ولی من اولین باری بود که تجربه اش می کردم ![]()
دوستی در کامنت دونی به صورت خصوصی سوال کرده بود که در ماشین چه آهنگهایی گوش می کنم و البته خواهش زیاد کرده بود که اسمش رو به کسی نگم و من هم نمیگم آخه اون ازم خواهش کرده و گفته خیلی مهمه که کسی ندونه اون چقدر فضوله ! اره نمیگم که "اسکلت رقصان " .
![]()
خوب روز اول که سوار بر ارابه ی عشق آلبالویی ( کامیونم!) شدم اصلا تصمیم نداشتم سیستم صوتی روش ببندم . مثل هاپوها جو گرفته بودم و فکر می کردم این ماشینها فقط برای کار است .نه برای تفریح ! ولی حالا آلبالویی یک سیستم کامل جی وی سی داره البته فاقد " ساب" چون جا نداشت برای بستن .
حالا نکته ی روان شناسی این است که آهنگهایی که در جاده تو رو به خاطرات دور ببره یا مشغول فکر کردنت کنه باید دشمن اصلیت فرضش کنی . به ماشین سواری توی خیابونهای شهر نگاه نکن که نهایتان 2 ساعت طول می کشه و خزعبلات گوش می کنند . وقتی که قرار 15 ساعت ماشین برونی باید همیشه فکرت در حال باشه ! نه گذشته نه آینده .
حمیرا و عباس قادری و جواد جون یساری خیلی ضایع است ! برای همین من انواع آهنگهای سندی رو که نصف فلش مموریم رو میگیره و بقیه اش رو با آهنگهای متفرشه از هر کسی که فکرش رو بکنی پر میشه ولی مهم اینه که از سه نفری که اول پاراگراف نوشتم به قیمت خونم هم آهنگ نمی ریزم .
البته ماشین ما مونیتور هم داره که یکی با عکس آب پرتقالی که نوش کردم می گذارم پایین . این عیش وقتی صورت میگیره که حمید میره بار بخره و من تو میدون بار و البته شهر غریب علافم . پس باید بدونی که به هیچ عنوان نباید به یک ناصر راننده بد بگذره .
راستی این بانو که عکسش اینجاست خانوم خیلی خوب و سخت کوشی است که با همسر جونش داشت توی آلاسکا دنبال طلا می گشت ولی وقتی که دید جونشون در خطره طلاها رو دور انداخت و به این ترتیب نشون داد توانایی کامل برای مسلمان شدن داره ... اسم فیلمش "سفر آلاسکا "بود !![]()

عکس پایین مال وقتیه که تو زاهدان داشتیم با ماشین صاحب هجره علاف می چرخیدیم . البته من که متاهلم برای این حمید بخت برگشته داشتیم می علافیدیم :) بعد نکته ی جالب چند نفری بودند که با جاروبرقی به جان سبزه ها افتاده بودند ! وقتی که دقت کردیم دیدیم به جای سبزه موکت پهنه ![]()
