تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون ! - غروب جاده ..!!

 

 

 

 

 

سلام

 

 

 

عاشق رانندگی دم غروبم . از حدود یک ساعت مونده به پایین رفتن خورشید پشت کوه تا دو ساعت بعدش که دیگه شب شب شده باشه . احساس میکنم که خدا داره باهام حرف می زنه . با حس مثبت به همه ی زندگی نگاه میکنم . خستگی برای همه ی شب از تنم در میرود . زندگی رو دوست دارم .

فکر می کنم که ماشینهایی که از رو به رو می آیند هم همه مثل من عاشق این زمان در جاده اند . به هم چراغ می دهیم و در شادی هم سهیم می شویم . درست وقتی که خوردشید به نارنجی ترین قسمت ماجرا که به سرخی متمایل است ، در اولین پارکینگ که مشرف به تابلوی نقاشی شگرفی است می اسیتم .نقاشیی که نقاشش خود خداست و در حراجی به هیچ قیمت فروخته نمی شود و حالا فقط برای من است . روی نیمکتهای سیمانی جاده ای می نشینم و به غروب خورشید نگاه می کنم . صدای لق لق لق مال سر قوری درب و داغونم است که حاکی از این است که بسات چایی شب فراهم است . قدیمها وقتی که هنوز گاز نداشتیم خانه را با والری گرم می کردیم که رویش قوری آب جوش بود . وقتی که آبش به جوش می آمد و سر قوری را در سکوت لامتناهی تکان می داد مادرم می گفت "پسرم این صدای پای قوریست " .

خورشید برایم پیامی جالب دارد پیامی که خداوند خود در آیه ی 6 سوره ی عمران گفته : سپاس خدایی که شب را برای آرامش بندگان قرار داد . البته برای من که راننده ام شب و روز فرقی ندارد ولی برای تو که هر کاره ی دیگه ای هستی به خانه بر می گردی و کنار خانواده ات به آرامش می رسی .

فلاکسم را پر از آب جوش میکنم و باقی قوری داغ را روی باطری آلبالویی می ریزم . آب جوش بهترین گذینه برای پاک کردن سولفات از بستهای باطری است . بگذریم !

 

 

پی نوشت :

عذاب وجدان گرفتم ! فردا نری جایی درباره ی شماره ی آیه و سوره کلاس بگذاری که من از خودم در آوردم

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه هفتم تیر 1387 |