سلام
بارون امان آسمان رو بریده بود . با اینکه هنوز سه چهار ساعت به غروب خوردشید مونده بود ولی آسمون تیره بود . بادی که همراه بارون میوزید قطرات بارون رو مثل شلاق به درختها می کوبید ، البته فقط نه درختها ــ به هر چیزی که سعی داشت چتری برای نرسیدن بارون به زمین باشه . بارون شدید بود و من برفپاکنهای ماشین رو زده بودم و داشتم مسیقی گوش میکردم .
این تویتا ها خیلی ماشینهای خوبی هستند . برفپاکنش چهار حالت داره که باز هر حالت با کلید چرخشی که روی دستک برفپاکن است به سه سرعت تبدیل میشه . یعنی دوازده حالت فقط برای یک برفپاکن ! وقتی که ماشین رو از پارکینگ خونه ی بابام بیرون میاوردم کمی لباسم کثیف شد . تو فکر بودم که چرا به جای خیس شدن باید کثیف بشه که یاد آب های کثیف ناودون افتادم که تقریبا یک متری پاگر خونه می ریخت . لعنتی !
برای امشب باید دو تا سیستم تحویل بدم . کمی از این همکارم دلگیرم . همه ی کار اسمبل کردن رو انجام میده ولی وقتی که می خواد به مشتری تحویل بده زبونش میگیره . به " ته ته په ته " میفته . همین پریروز باعث شد که مشتری فکر کنه کامپیوترنویی که براش بستیم مشکلی داره ،اینقدر که این بچهاز خودش استرس در کرد. ای بابا . کاسب نیست دیگه .کاسبی و علم انجام دادن یک کار دو تا بال یک پرنده اند برای پرواز به قلل مالی .
وقتی به نزدیک ترین میدان به مغازه ام می رسم و آخرین راهنما ها را فشار می دهم از خلوتی خیابان خنده ام می گیرد . واقعا که من احمق این ساعت از روز با این هوا خونه ی گرم و نرم رو ولکردم و می خواهم به مغازه بچسبم . به هر حال وقتی که توی این بارون در بسته ی مغازه رو میبینم به شاگردم حق میدم که دیر بیاد .
کلید ها رو که برای باز کردن قفل در میارم باید مواظب یباشم که رموت دزد گیرش خیس نشه . اصلا دستم رو هم باید به لباسم بکشم که خشک باشه . آخه این دزدگیر تصویری رو 150 هزار تومن همین چند وقت پیش روی این خوشکله نصب کردم . خیلی حال میده مخصوصا وقتی که پنج دقیقه قبل از حرکت از توی مغازه روشنش می کنم ، این استارت دو تا حسن داره یکیش اینه که ماشین گرم میشه و تا میشینم بخاریش رو روشن می کنم و حالش رو میبرم و دیگه اینکه کلاس خاصی بین در و همسایه ی مغازه داره . به هر حال آدم 21 ساله و این همه کلاس :)
تو مغازه اول باید کلی کلید رو بالا پایین کنم تا در این تیره گی مصنوعی هوا مغازه روشن بشه . عاشق این نئونهای قرمز ویترین مغازه ام هستم . کلی پول بالاش دادم ولی خدایی تو شهر تکه ! کفشهام رو در میارم و دمپایی های آبی اتاق اسمبل رو می پوشم . قطعات رو با فاکتور ها چک می کنم ببینم برای این دوتای امشب کم و کسری نداریم که الحمدالله نداریم . مگر اینکه یارو عقده ای باشه و از کیبورد و موسهای موجود خوشش نیاد . سماور رو به برق می زنم و از لیوانهای تمیزی که در آبچکان روی دستشور چیده شده لذت میبرم . ازاین منشی آخری خوشم می آید یک بار که گوشزد می کنی برای همیشه به گوش میگیرد .
در مغازه ی من سلسله مراتب قدرت با صندلی ها قابل درک است . صندلی هر چه بزرگ تر و گران تر باشد آدم رده بالا تری رویش می نشیند . روی بزرگ ترین صندلی به صورت "لش" ولو می شوم و به خیابان زل می زنم . از این کار خوشم می آید . از این هم خوشم می آید که سیستمی که روی میزم است همیشه در حالت استندبای باشد . که مثل همین حالا که این جوری دارم احساس قدرت می کنم با یک تلنگر به موس مونیتور روشن شود و به نظر بقیه نرم افزار حساب داری فروشگاهم بالا بیاید ولی در اصل میدیا پلیر موزیک پخش کند و گوشه ی مونیتور هم دو تا پنجره ی کوچولو باز شد که درون هر کدام تصویر دوربین مدار بسته ای باشد که یکی از اتاق اسمبل خبر می دهد و دیگری از طبقه ی بالا که قطعات کلی درونش است . البته الان همان موزیک کافیست . بس بس !
به خیابان که نگاه می کنم درختان سرا سیمه به چپ و راست حرکت می کنند و باران مثل فیلمهای سامورایی ها می بارد . نئون فروشگاه کامپیوتر * هی روشن و خاموش می شود و در خیابان جز گاهی ، ماشینی عبور نمی کند . بهترین ماشین دنیا ــ نقره ای ، تویتا عراقی خودم است که گاهی باران اینقدر سنگین به تنش می زند که میترسد و ریموت دزد گیرش را در جیبم می لرزاند و خودش هم فلاشر می زند . لبخندی حاکی از رضایت بر لب دارم . همه چیز جور جور است .
تا !
*
*
*
*
*
*
*
در باز می شود و زنی خیس خیس خودش را به درون مغازه می اندازد . کولیست و پیر . احتمالا برای پول نیامده . برای گرم شدن هم شوفاژ را نشانش می دهم و وقتی که میرود درست کارش را نمی داند زود بر می گردد و می گوید که خیلی باران شدید است . نمی دانم چرا دائم با کراهت نگاهش میکنم و گاهی حتی از تکان دادن سر به علامت تایید حرفهایش هم ابا می کنم .
بعد از لختی که می بیند به حرفهایش گوش نمی کنم او هم ساکت می شود و روی سر مبل می نشیند . از خیسی و کثیفی لباسهایش هراسی ندارم چون مبلها چرمیست و با یک دستمال مرطوب تمیز خواهد شد . باران که کم می شود یا نمی شود بلند می شود و جلو می آید . دستم را توی کشو می کنم و حدثی چند ده تومانی آماده می کنم ، تا به من می رسد به چشمانم زل می زند و دست راستم را با دو دست باز می کند سکه ها روی میز و یک هم روز زمین می افتد . چقدر چروکهای صورتش نا مرتب است . خدای من . هرگز پیرم نکن !
*
*
*
تو سرنوشتت خیلی متفاوت خواهد شد پسر ! خیلی بیشتر از چیزی که جوان فکرش را بکنی . تو تا پنج سال دیگر در همین روز در همین ساعت و حتی در همین دقیقه در ارگ جدید بم در صف طویلی از ماشینهایی که هیچ کدامشان نمی خواهند آخرین سهمیه ای که تا استان سیستان و بلوچستان خواهند داشت را از دست بدهند ـــ خواهی بود . تو نیز باک ماشینت را در گالن بیست لیتری خالی کرده ای و می خواهی دوباره با این 120 لبتری که از جایگاه سوخت میگیری ضیافت قاچاق سوختت را کامل تر کنی . تو خیلی عوض خواهی شد ــ بچه سوسول . خیلی .
حالا من اینجام و دارم پشت کاغذ های باطله ای که گواهی میوه هایی بوده که مدتها پیش به مقصد رسیده ، این مطالب را برای وبلاگم می نویسم . نمی دانم که واقعا آن زن کولی سر نوشتم را از کف دستم خواند یا او سر نوشتم را در کف دستم تغییر داد . به هر حال من اینجایم ! در آخرین جایگاه سوخت قبل از استان سیستان و بلوچستان و در صفی طویل کامیونهایی که اکثرا با باکهای پر می خواهند بیشتر قاچاق سوخت کنند . من اینجایم :(((
پی نوشت :
تو رو خدا ستاره ها رو حال کردید ؟ از این به بعد به سبک سبیک نگارشم اضافه خواهد شد![]()
پی نوشت بعدی :
در این دنیا هیچ چیزی به اندازه ی کامنت نیلوفر که در پست دوربین دیجیتال نوشته بود نخندیدم . این پایینیه . ![]()
نیلوفر : میشه یه عکس هم از ما بگیری بذار بخندم ....
...آها بگیر
