تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون ! - تصادف ..!!

 

 

 

سلام

 

 

 

دوست من نمی دونم چکاره ای و نمی دونم که خطرناکترین قسمت کارت کجاست . مثلا اگه بنا باشی افتادن از ارتفاع یا داربست بیشترین وحشت رو بهت میده یا اگه معلم باشی شاید بدترین قسمت کارت این باش که وقتی داری کار خلافی می کنی یکی از شاگردهات ببیندت .

من راننده ام . شاید وقتی که دارم تو یه باربری حرف می زنم یا اگه جایی باشم که بخواهم برای امت کلاس بگذارم بگم صاحب ماشینم ولی برای تو همون " راننده " ام ــ راننده ، و سخت ترین قسمت ماجرای شغلم تصادفه . و البته اینقدر که در رانندگی بهش فکر می کنم و از این لغت ( تصادف ) استفاده می کنم فکر نکنم هیچ کس دیگه در کارش اسم خطرناک ترین قسمت شغلش رو بیاره .

ناصر از این جاده بریم که اون یکی شلوغه و شاید تصادف کنید . ناصر آروم برو بچه دلت برای قبرستون تنگ شده ؟ ناصر اگه ترمز نداری وایستا بریم زنجیر ببندیم که کار دست خودمون یا یه بدبخت ندیم . ناصر اگه خوابت میاد پارکش کن تا چپمون نکردی . ناصر خیلی شیبش زیاده مواظب باش که ترمز نبری .ناصر این لاستیک های جلو رو بنداز عقب که خدایی نکرده فرمون نبری ! ناصر . .. ناصر . . .

خوب درسته ! تصادف قسمتی از زندگی منه ، و باور کنید بیشتر از همه ی آماده ی رو به رو شدن باهاش هستم . من خوب میدونم که وقتی صبح زود شروع به رانندگی می کنی باید از دور به کامیونهایی که ازم سنگین ترن چراغ بدم و جوابش رو بگیرم . اگه جواب نداد یعنی خواب آلوده . این کار رو بعد از ظهر ها هم باید کرد . من وقت رانندگی از حرکت ماشین جلوم در صد هوشیاریش رو حدس می زنم . من میدونم که وقتی یک کامیون رو به روم خواب افتاده و انحراف به چپ داره باید حتی اگه به قیمت افتادن در دره است خودم رو از جاده بندازم بیرون چون شاید اگه تو دره بیفتم یک درصد زنده بمانم ولی شاخ به شاخ با یک کامیون نع ! حتما همه از دستم راحت می شوند . ولی این چیز ها را هر کسی نمی داند . یعنی مجبور نیست که بداند . مگر چقدر می خواهد در جاده رانندگی کند . فوقش سالی 3 هزار کیلومتر برای یک مسافرت دور ایران .

من همیشه به همه چیز فکر میکنم . من حتی به لحظه ی مرگ هم فکر می کنم . به اینکه چطور آخرین لحظات هوشیاریم را خواهم گذراند . من یک راننده ام و تصادف از رگ گردن به من نزدیک تر . ولی دوست من تنها چیزی که هرگز حتی برای لحظه ای به آن نمی اندیشم یعنی توانش را ندارم لحظه ای است که می خواهند خبر تصادف را به آشنایانم برسانند . دوست من ! دیوانه می شوم . عضلاتم شل می شود . حتی برای لحظه ای نمی توانم فکر کنم که چه کسی چه کاری خواهد کرد . وقتی که این اندیشه به سراغم می آید فقط باید از ذهنم بیرونش کنم و بعد به کارم ادامه دهم وگرنه . خلاص ام !

اکثر ما همینطوریم . حتی طاقت فرو رفتن یک خار را هم به پای عزیزانمان نداریم . شاید برای خودمان بتوانیم بدترین ها را تصور کنیم ولی برای بقیه نه . آنها عزیانمان هستند و خیلی از اوقات به خاطرشان زنده ایم . واقعا متاسفم برای کسی که خبر بدی به گوشش می رسد . مخصوصا اگر تصادف باشد . ناگهانی و غیر منتظره .

حالا شوکای عزیز از پیوندهای همین وبلاگ دوستان خوبی را از دست داده همکارانش را ! دلم آرام نمی شد تا در اینجا برایش نمی نوشتم . شوکا جان نمی خواهم مزخرفاتی که همه می گویند برایت بگویم مثل اینکه قسمت همین است یا اونجا جاشون بهتره یا هر چیز دیگه ای . فقط می خواهم بدانی که خوب حالت را درک می کنم . حال خودت و توکا را . نمی دانم چرا دوست در زندگی گاهی از اقوام هم عزیز تر می شود شاید به این خاطر باشد که اجباری در انتخابش نداری . به هر حال دلم برای آن عزیزان ( لیلی و فیروزه ) گرفته و دوست دارم که من را هم در غمی که از 15 اردیبهشت بر دلت نشسته سهیم بدانید و همین .

ای بابا ! می خواهم بگویم کاش هرگز ماشین اختراع نمی شد . می خواهم بگویم کاش هرگز مردم به سفر نمی رفتند . می خواهم بگویم کاش هرگز مردم با هم صمیمی نمی شدند . می خواهم بگویم کاش زندگی . . . . . از خودم بدم آمد . دلم با این نوشته هم آرام نشد . امروز پنجشنبه است . به مزار مادرم می روم و برای فیروزه و لیلی هم دعا می کنم و صدقه می اندازم .

 

 خدایا دیگه با تصادف نععععع .!

 

 

                                     لوگوی شوکا

 

 

نوشته شده توسط nasser در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 |