تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون ! - عزیزم مزدات مبارک ..!!!

 

 

 

 

سلام

 

 

از وقتی که چشم باز کردم بچه ی همسایه بودیم . درست وقتی که بابای من یک کارمند مبادی آداب بود و کت و شلوار می پوشید و می رفت کارمندی و نهایتا در ذهن فکر ریاست اداره شاید هم بخشی که توش کار می کرد رو می پروروند ، بابای تو سخت کار بازاری می کرد .

بهترین ثمره ی این تلاشها هم مدیر عاملی کارخونه ای است که الان داره . خوشحالم برات ! عجیب ترین قسمت ماجرا این بود که با تمام محدودیتهایی که بابات برای انتخاب دوست هات می گذاشت فقط من بودم که از همه ی فیلتر ها می گذشتم . بچه ی یک کارمند ساده . هرگز یادم نمیره روزهایی که چند تا ماشین صفر توی پارکینگ خونه تون پارک بود . اون زمان نمی فهمیدم که حتما سود خوبی توی این کار هست ، فقط می رفتیم و دوتایی حالی با اون خوشکلها می کردیم .

روزها گذشت و مشهد دانشگاه قبول شدی . بابات برات یه خونه مشهد خرید . بهترین روزهای عمر من توی اون خونه با تو گذشت . چقدر پسر شر بازی در آوردیم و همسایه ها رو زابه راه می کردیم !چقدر دوتایی رفتیم کوه سنگی و غروب خورشید رو نگاه کردیم ، البته نگاه هایی برادرانه به خانومها هم دور از چشم هم می انداختیم ولی با هم رو در بایستی داشتیم و به روی هم نمی آوردیم !

وقتی که درس ات تموم شد و رفتی سربازی ـــ چه غریبانه رفتی ! یک روز صبح پا شدی و رفتی حوزه ی نظام وظیفه و یارو گفت فردا برو بیرجند خدمت و تو رفتی ! مثل بچه های آدمها معمولی . حتی معمولی تر از معمولی ! یک روز که اومدم در خونه تون و حالت رو از بابات پرسیدم ، بابات گفت : خوبه و خوب بهشون می رسن ! فکر هیکل لاغر تو رو که می کردم و این چوری که بابات گفت در پادگان آموزشی ارتش خوب بهتون می رسند ریسه می رفتم .

تو پای جلسه های تقریبا هفتگی پارک جلوترمینال بودی . یاد هست ! پسر از آن چندین نفری که گاهی آنجا جمع می شدیم فقط من و تو و حمید به حرفهایمان عمل کردیم . زندگی را خوب شناختیم و سخت تلاش کردیم و از شرایط بهترین استفاده را کردیم . ولی تو از همه ی ما بهتر بودی .

عزیزم حالا یک هفته از خواستگاریت از آن شاهزاده می گذرد . فریده ! درست می گویم ؟ دلم می خواست که چند وقت پیش می نوشتم ولی فرصت نبود . وقتی که فکر می کنم که تو را در لباس دامادی خواهم دید اشک دور چشمم حلقه می زند . تو پسر ـــ اولین دوستی هستی که بعد از من ازدواج می کنی .

حالا جواد جان همه ی اینها یک طرف و مزدایی که پدرت امشب بهت هدیه داد یک طرف . و البته عزیزم معرفت تو که اومدی و نیم ساعتی باهاش چرخوندیمون هم یک طرف . این مزدا نقره آبی بهترین هدیه ای است که خدا می تواند به من بدهد که تو داشته باشیش ! دم بابات گرم .

جواد با حمید داشتیم به این موضوع فکر می کردیم که اگر مثلا شما تو روی بابات می خواستی بایستی و بگویی که مثلا دختر دیگری را دوست داری یا حرفهایی احمقانه از این نوع عزیزم من به حمید گفتم دهنت را می . . . . ! پس باریکلا که بهترین درک از اوضاع را داری . باریکلا !

خوب امروز فردای روزی است که پست رو نوشتم . جواد خان به همراه نامزد ـــ نه نیمچه نامزد ، از پدر نامزد خانوم اجازه گرفتند و رفتند با مزدا آبی نقره ای گشت بزنند .

جواد ساعت 7 من رو از خواب بیدار کرد و اف ام پلیرم رو قرض گرفت . خیلی بهشون خوش خواهد گذشت . ای ول ! ولی جواد جان من رفته بودم ماشین رو پیش دوستم مقداری جوشکاری کنم . مخصوصا جا آفتابه ای جوش بدم بهش . بعد شما زوج جوان رو دیدم که خانومت عقب نشسته بود ! خیلی خوبه . اصلا من همیشه هر جا هستم و میتونم موش بدونم تو زندگیت . یادته داداش شب خواستگاریت هم ماشینتون رودر خونه ی عروس شناختم و کلی تو کوچه بوق زدم و در رفتم :)

 

 

 

           

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 |