تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون ! - کویر ...!!

 

 

 

 

 

سلام

 

 

به صورت عجیبی روزها دیر میگذره . اصلا دیروز باورم نمی شد که هنوز فروردین هستیم . حداقل فکر می کردم که اردیبهشت یا خردادیم . اصلا باور نکردنیه که هنوز از سیزده بدر حتی دو هفته هم نگذشته ! چرا ؟

وقتی که می رفتیم جنوب درست وقتی که داشتم عرض کویر لوت رو طی می کردم بادهای شدیدی می وزید . اینقدر شدید که بار ها مجبور شدم ماشینم رو به کنار جاده هدایت کنم تا بشه کنترلش کرد . اینقدر باد با خودش دانه های شن میاورد که آسفالت به زحمت دیده می شد . شاید باور نکنید ولی این پدیده باعث شد که رنگ طرف شاگرد آلبالویی کدر بشه . مثل اینکه با سنباده به جان رنگ متالیکش افتاده باشی .

کویر نا آرام است ! تا حالا شنیدی ؟ وقتی که باد همانند طوفان در دریا قدرت خودش رو به بیابان گردها نشان می دهد . البته من تا حالا طوفان واقعی دریا رو ندیدم ولی از تلویزیون که نشون می داد و الان مقایسه می کنم میبینم که خیلی با هم فرق ندارند . حس عجیبیست به آدم دست می دهد . از لای در ماشین شنهایی را میبینی که گویی کسی دارد همانند فوت کردن آرام قاصدک روی لباست می پاشد . از شیشه جلو هم ماجرایی را میبینی که دوست داری هر جای دنیا باشی جز در کویر لوت در جاده ی منتهی به "راهور" کرمان در ماشین آلبالویی با 8 تن بار همراه با صدای چاوشی که دارد به کمک یک سیستم جی یو سی با ولم 50 ترانه ای را فریاد می زند که گویی مردم به گریه هایش می خندیدند . همان که اول سنتوری شنیدی فقط برای اینکه چاقالو دوست دارد اگر قرار است طوفان ماشین را واژگون کند و بعد هم زیر ماسه ها مدفون شود این ترانه پایان بخش این بخش از زندگیش باشد .

در آن حال چاقالو متوجه شد که علی رقم زرهایی که پیش مردم می زند چقدر از مرگ می ترسد ! البته ترس واژه ای درستی نیست . چقدر از مرگ بی زار است . متوجه شدم که اصلا برنامه ای برای مردن ندارم . حتی برای مریض شدن هم برنامه ندارم . مدتهاست فقط به آرزوهایم فکر می کنم و برای زودتر رسیدن به آنها می جنگم . دقیقا چهار سال است ! برنامه هایی حتی برای 20 سال بعد هم دارم . از همین هفته ی آینده تا بیست سال بعد ! آدم زیاده خواهی هستم یا مثل سگ جو گرفتتم ؟ احساس در حال مرگ بودم اندیشه های قدیمی را زنده می کند و البته اندشه های کال و ناپخته ی آینده ی دور را می رساند ! پس حس مرگ خوب است .

 

 

 

پی نوشت :

کامنتهای پست قبل را می خواندم . فقط عزیزان این را بگویم که به همه ی حرفهای من را از دید کاملا مثبت بیندیشید . من هیچ مطلبی که حتی احساس کنم بعد از تمام کردنش شما با یک سوال جواب داده نشده وبلاگ ام را ترک می کنید نمی نیسم یا خدایی نکرده با اینکه خواسته باشم با یک پست اندیشه های چند ساله یتان را عوض کنم . نوشته هایم فقط برای این است که افکارم را بیان کنم و از شما برای بهتر شدنش کمک بگیرم . همین و بس .!

 

پی نوشت دوم :

دلم برای نیوشا یک ذره می شود و وقتی که بر می کردم حتی از دیدن من هم عبا دارد ، می ترسد ! فکر کن . برای کی شب با جانت بازی کنی و شب بیداری بکشی . خدا کند همینطور بماند ، اینچوری کمتر دوستش خواهم داشت و راحت تر خواهم بود .

 

 

 

    

 

 

 پی نوشت بعدی :

وبلاگی که روزی ۲۰ یا ۳۰ تا خواننده داشته باشه فایده نداره باید یک فکر اساسی بکنم .

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 |