تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون !

 

 

سلام

 

 

هر چه ایران رو گشتم باحال تر و حلال تر از این پروژه پیدا نکردم . فقط به مبلغ و خورده هاش دقت کن ببین تا سر سوزنش رو حساب کتاب می کنند و از بیت المال برداشت می کنند .

 

 

 

 

پی نوشت :

کیفیت عکس بالاست اگه راست کلیک کنی و عکس رو ذخیره کنی !

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در شنبه پنجم مرداد 1387 |

 

 

 

سلام

 

 

بچه ها دقت کردید چقدر این دوستمون "احسان ولی زاده" با تربیته . آدم دوست داره ماچش کنه ! الان که دارم این پست رو می نویسم پست قبلی 9 تا کامنت داره . هر کدوم از بچه ها یه چیزی رو پرسدند یا باید جوابی به کامنتهاشون بدم که نمی دونم چرا این کارو نمی کنم .

راستش چند روزه یه خاطره به ذهنم رسیده که دارم هی سبک سنگین می کنم ببینم بنویسم یا نه . دلم آروم نمی گیره . میدونی ذهن کوچکم مثل مسلسلهای قدیمی می مونه . تا یک دونه گیر می کنه از هم می پاشه .

بچه که بودم عاشق این بودم که بدون والدینم برم مدرسه . نه . کلاس اول ابتدایی که بودم عاشق این بودم که تنها برم مدرسه . مدرسه ام حدود 2 کیلومتر از خونه مون دور بود و از حدود عید یک دوست پیدا کردم که تقریبا همسایه بودیم . هوا که خوب شد و دوتایی میرفتیم مدرسه .

در راه بعد از مدتی خباثتم رو بهش فهموندم و با هم می رفتیم سر سطل آشغال و کلی آشغال گردی می کردیم . بعد از مدتی چیزهای خوبی پیدا می کردم که به همکلاسی ها هم می دادیم و بعد از مدت ترش هم همه ی بچه های کلاس دوست داشتند خونه شون نزدیک خونه ی ما می بود که آشغال دونی بزرگ می داشت .

صبح حا زود تر از خونه می زدیم بیرون که بیشتر وقت برای سرچ زباله ها داشته باشیم . خیلی خوب بود ، فقط عیبش این بود که من هیچی نمی تونستم ببرم خونه . میدونید آخه سابقه داشتم و کتکها به خاطرش خورده بودم . خیلی چیزهای با ارزش رو به "صالح" (اسم دوستم بود ) می دادم که برایم امانت نگه داره .

بعد از مدتی چیزی جالب و خیلی عجیب بین آشغالها نظرمون رو جلب می کرد که تا می تونستیم جمعشون می کردیم . دیگه تقریبا بعد از مدتی تو آشغالها فقط دنبال اونها بودیم . دیگه رنگهای سفیدش رو هم جمع نمی کردیم فقط رنگینهاش و البته طرح دارهاش .

این چیزهایی که جمع می کردیم خوب می دونستیم که چیزهای بدی است ولی نمی دونستیم چقدر بد . معمولا گره اش رو باز می کردیم و چیزی که توش بود می ریختیم بیرون و صالح می برد خونه شون و نگهشون می داشت . اینقدر این چیزها خوب بود که به کسی از همکلاسی ها هم نمی دادیم فقط برای خودمان !

ولی همه ی ماجرا روزی اتفاق افتاد که صالح صبح سر قرار نیامد . و من هم تنهایی آشغال سرچ کن نبودم . آروم آروم رفتم مدرسه . وقتی که سر صف ایستاده بودیم و قرآن شروع شده بود صالح همراه پدرش به مدرسه اومد . جالب اینجا بود که باباش نظامی بود . بعد از چند لحظه من رو از صف کشیدن بیرون و جلو دفتر به صلابه کشیدنم . زنگ زدند بابام رو آوردند و ازش به خاطر این همه بادکنک مشکوکی که من جمع کرده بودم و صالح خونه نگهشون داشته بود توضیح خواستند .

ای بابا . آره رفیق پدر بودن اون هم برای بچه ای مثل من خیلی سخته !

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه چهارم مرداد 1387 |

 

 

 

سلام

 

 

مخم تعطیله ! البته همیشه تعطیله ولی الان خیلی بیشتر . حتی حس آپ کردن یک پست تکراری هم نیست . راستش کلی توی تکراری ها گشتم ولی چیزی رو نتونستم انتخاب کنم . پس معذرت .

این روزها دارم فکر می کنم که ای کاش بیشتر پول داشتم . ولی پول داشتن مهم نیست ، کاش بیشتر پول در می آوردم . درآمد همیشه آدم رو سر حال میاره و مثل کرم 69 هزارتومنی "حلزونی الیزا" جوانترت می کنه . برای اینکه درآمد بره بالا کاش یه ناصر دیگه هم داشتم . دقیقا یکی مثل خودم . براش ی کآلبالویی می خریدم و اون میرفت رانندگی و درآمدم دوبرابر میشه .

ولی خدایی کسایی که دوبرابر من در آمد دارند دو نفرند ؟ شاید اگر یک پسر داشتم یا حتی چند تا درآمدم چند برابر بود ! ولی نه ، چون کسایی که چند برابر من در آمد دارند چند تا پسر ندارند .

من یکی سبزواری میشناسم که سال 84 صد و پانزده تا کامیون ده چرخ داشت . تازه اگه الان بیشتر نشده باشه حدود یازده میلیارد تومن قیمت کامیونهاشه . پروژه های سد سازی رو مناقصه بر می داشت . یه چیزی توی مایه های خاک بازی البته در ابعاد گستره .

ایشان می گفت همیشه افراد از نظر مالی فقیر نیستند بلکه از نظر فکری فقیرند . خدایی راست می گفت . از خدا می خواهم که بهم دوبرابر اندیشه بده تا در آمدم دوبرابر بشه یا چند برابر اندیشه بده تا در آمدم چند برابر بشه .

 

 

پی نوشت :

امروز یک مطلب  در وبلاگ خاله نرگس خونم  وخوشم اومد آدرسش ر وبرای شما هم می گذارم که استفاده کنید . بانک زمان

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه چهارم مرداد 1387 |
 

 

سلام

 

 

sepehr : سلام
sepehr  : ببخشيد شما؟
sepehr : اگه ميشه خودتون رو معرفي كنيد
naser01_naser02 : سلام
naser01_naser02  : چاکرم قربان
naser01_naser02: من ناصرم
naser01_naser02 :
http://fatboy62.blogfa.com/
sepehr ب.ظ): سلام من سپهر هستم. جناب من منظورم اين بود كه شما من رو كجا پيدا كردين؟
sepehr : الان دارم وبلاگ شما رو مي بينم
sepehr : آهان يادم اومد
naser01_naser02 : براي پست آفتابه نويسي نظر داده بودي
sepehr : بله يادم اومد...خب حال شما خوبه؟
sepehr : خيلي خوشوقتم
sepehr : شما وبلاگ ما رو ديدين؟
naser01_naser02 : من هم همينطور قربان
naser01_naser02  : بله ديدم اون وبلاگ هوادارن منصور
sepehr ب.ظ): خب البته اين گروهي كه ما داريم داره نه ساله ميشه و جديدا قرار شده كه كار خودمون رو توي اين وبلاگ ادامه بديم...قراره كه ما تمام كارهاي منصور و سايرين رو از ابتدا تا الان بررسي كنيم و اصلا هم اهل پاچه خواري خواننده ها نيستيم و تمام مشكلات و ضعف ها رو حتما بيان مي كنيم. از شما دوست عزيز دعوت مي كنم كه اگر مايليد به گروه ما بپيونديد
sepehr : خوشحال ميشيم
naser01_naser02 : دقيقا اونجا براتون چکار کنم
sepehr: افرادي كه در اين چند سال با من همكاري مي كنند، هركدام يه كار خاصي بلدند. من بار اولي بود كه وبلاگ شما رو مي ديدم.از توي وبلاگ خانم فريبا ديندار با وبلاگ شما آشنا شدم. شما الان به من بگيد كه در مورد منصور چه جور فكر مي كنيد...چه سازي مي زنيد...چقدر با موسيقي آشنا هستيد؟
naser01_naser02 : خوب
naser01_naser02 : البته زياد نميتون توضيح بدم چون با کس ديگه اي هم دارم حرف مي زنم
naser01_naser02 : منصور رو دوست دارم چون اصلا در يک کليشه کار نمي کنه
naser01_naser02 : چون ترانه ي "بم " رو خونده
naser01_naser02 : چون از حرکات . . . .  توي کليپهاش استفاده مي کنه
naser01_naser02 : چون صداش کلفته
naser01_naser02 : خوب
naser01_naser02 : من گيتار مي زدم
naser01_naser02 : تا همين دو سال قبل
naser01_naser02 : آهنگهاي که خوشساخته دوست دارم
naser01_naser02: حالا حرکي بخونه برام مهم نيسن مهم اينه که براي آهنگش وقت و البته هزينه کرده باشه
naser01_naser02 : و در کل زندگي رو بدون موسيقي نمي خواهم
naser01_naser02: همين
sepehr: خب البته منصور هم از اون دسته از هنرمنداييه كه روي آهنگ هاش خيلي كار مي كنه...اما الن متاسفانه كمي كاراش بيزينسي شده و ما با كارهامون داريم با منصور تماس برقرار مي كنم...حتي باهاش تماس هم داشتيم...خب در هر صورت من از شما دعوت مي كنم كه باز هم به وبلاگ ما سر بزنيد و ما رو از نظرات خودتون آگاه كنيد...اگر من الان مزاحمتون هستم مي تونم برم و بعدا بيام.
naser01_naser02 : ببخشيد
naser01_naser02 : اين چه حرفيه
naser01_naser02  : دارم کار با يک نرم افزار رو ياد مي گيرم که دوستم با چت داره بهم ياد ميده
naser01_naser02 : خوشحالم که دارم باهاتون حرف مي زنم
sepehrب.ظ): دوست عزيز چون شما ميگي داري برنامه اي رو ياد مي گيري ، پس من مزاحم كارت نمي شم...خوشحال شدم كه با شما صحبت كردم...اگه امري با من ندارين من برم
naser01_naser02 : فقط يک سوال
naser01_naser02  : چرا اين همه ساله که داريد اين کار رو مي کنيد
sepehr : بفرماييد
sepehr : در يه كلام مي تونم بگم به خاطر علاقه ايست كه همه ما به منصور داريم...مثلا خود من...در بدترين شرايط زندگيم همين آهنگ هاي كساني مثل منصور و ابي و داريوش و معين و شادمهر بود مي تونست منو بر خودم مسلط كنه و بهم آرامش بده...اما براي من منصور يه چيز ديگه ست...يه علاقه خاصي به منصور دارم...درسته كه هيچ وقت تا حالا نتونستم برم و كنسرت هاش رو ببينم اما هميشه در بدترين شرايط هم براش كار كردم
sepehr : چندتا از بچه ها باهاش تماس گرفتند و قضيه اين گروه رو براش تعريف كردند
sepehr : خودش هم چند سال پيش از اين قضيه استقبال كرده بود
naser01_naser02 : چند سالته ؟
sepehr : چطور مگه؟
sepehr : مهمه؟
naser01_naser02: من25 سالمه
naser01_naser02  : دوست دارم بدونم البته اگه شما ناراحت نميشيد
sepehr : نه خواهش مي كنم....منم 19 سالمه
sepehr: تقريبا 20 سال
naser01_naser02  : ساز هم مي زني ؟
sepehr : بله...من گيتار و كاخن مي زنم...البته گيتار را توي موسيقي فلامنكو مي زنم...موسيقي دستگاهي و محلي اسپانيا
naser01_naser02 : باريکلا فلامينگو
sepehr ب.ظ): خير....موسيقي دستگاهي فلامنكو با اين چيزي كه شما ميگيد خيلي فرق مي كنه
naser01_naser02 : يعني چي ؟
naser01_naser02 : همون فلامينگوي خودمون با گيتار هاي
naser01_naser02 : آگوستيک نيست
naser01_naser02 : ريتم هاي خشن و سريع
naser01_naser02  : آکرد هاي رعب انگيز
sepehr : خب همونطور كه ما توي موسيقي خودمون روي دستگاههايي نظير ماهور و شور و دشتي و همايون و اصفهان،آهنگسازي مي كنيم، موسيقي اسپانيايي هم روي دستگاههايي نظير سولئارس و رومبا و آلگرياس و زاپاتئادو و غيره آهنگسازي ميشه...دو نوع گيتار مجزا داره
sepehr : ريتم خشن فقط مختص دستگاههي ريتميك است
sepehr: گيتار رز و سايپرس دئاره
naser01_naser02 : عجب
naser01_naser02 : حرفهاي خوب زديم و به سالهاي دور رفتيم
naser01_naser02 : به وقتي که ب اآهنگ آروم مي شديم
naser01_naser02: ممنونم براي حرفهاي ساده و زيبات
naser01_naser02 : يه مدت بهم اجازه بده تا وبلاگتون ر وبخونم تا جوش دستم بياد
naser01_naser02  : بعد من هم باهاتون همکاري مي کنم
naser01_naser02 : باعث افتخارمه و البته شادتر زيستنم که ب اشما هوادان منصور باشم
naser01_naser02 :
sepehr : خواهش مي كنم من هم از صحبت با شما خوشحال شدم...از همكاري با شما خيلي خوشحال خواهم شد
sepehr: اميدوارم موفق باشيد و خوشحال
sepehr: خدانگهدار

 

 

پی نوشت :

قول می دهم اگر هواداران رضا صادقی می بودند دیشب معطل نمی کردم

 

نوشته شده توسط nasser در چهارشنبه دوم مرداد 1387 |

 

 

 

 

سلام

 

 

خوب باز برگشتم . چقدر خوبه که من هی برمی گردم . بهترین حسی که توی دنیا هست اینه که وقتی میری امید به بر گشت داشته باشی . این رو جدی میگم ! برای همین امیوارم تا اوضاع عوض نشده مردنی برگرده تا خیلی اون طرف بهش خوش نگذره .

آلبالویی ( کامیون عزیز تر از جانم !) این روزها غوغا می کنه . چند بار از خواف رفته یزد و پسته برای تاجرهای عمده و البته عزیز برده . پسته ی خواف فکر کنم بدترین پسته ی دنیاست . سنگین و سر بسته . تجار محتمرم می زننشون زیر پسته های درجه یک و باعث افزونی پسته های درج یک ی میشوند ، تا باشد مورد قبول حق قرار بگیرد .

بعد ، آلبالویی این روزها داره با یک آقا رضا همکاری می کنه تا ببینه می تونه باهاش کار کنه یا نه . البته آقا رضا یک راننده ی خیلی مهربون و باحاله که هر روزی کلی قروبن صدقه ی آلبالویی میره و قراره گاهی سکان آلبالویی رو به دست بگیره . دیشب آلبالویی می گفت که ازش خوشش اومده ولی باید بیشتر فکر کنه .

بعد ترش، یک شرکت پخش فرآورده های لبنی توی مشهد با چند تا ماشین یخجال دار قرار داد می بندد . مسئول این مناصقه پسردایی دوستمه . احتمالا از مومنین قدیم و احتمالا اگر در زمان علی (ع) می بود از خوارج ، چون سه میلیون میگیره تا یک قرار داد سه میلیون چهارصدی با ما ببنده . قرار داد 24 ماهه ! راستی یخچال برای آلبالویی 5/5 میلیونه .

خیلی این چند روزه فکرم رو مشغول کرده ، کار قرار دادی خیلی خوبه مخصوصا برای آلبالویی ، من حساب کتاب که می کنم می بینم که در این چند ماه اول سال که خیلی هم ..... ای بابا ! اینها چیه دارم بهت می گم . فقط همین رو بدون که اگه دیدی یک هو خونه زندگیم رو کول کردم و رفتم شهر غریب بدونی که از بی کلسیومی نخواهم مرد.

یک گاگول دیگه که از دوستان شفیق بنده است یک نمایندگی کوکا کولا داره . به خاطر خرجهای زیادش می خواهد که واگذارش کنه که البته کسی برای خرید هنوز پا پیش نگذاشته ومن همچنان منتظرم تا یکی قیمت رو بشکنه . تحقیق کردم دیدم که نسبت به فعالیت خیلی سود نداره ولی سود اصلیش اینجاست که پول شرکت سه ماه پیشت می مونه . هووووو . تو هم خوب زیر زبون آدم رو خالی می کنی ! کم مونده رمز گاو صندوقمم بهت بگم . اصلا من دیگه حرف نمی زنم مگر در حضور وکیلم ! یه وکیل کت دامنی .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در سه شنبه یکم مرداد 1387 |