تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون !

سلام

 

 

احتمالا ، احتمالا ، احتمالا ، دارم عاشق ( هی ! درست بخون . این اول یک آهنگ شیش و هشت خیلی شاده . آره دوباره ) احتمالا  احتمالا  احتمالا دارم عاشقت میشم /// دوست دارم هر روز تا شب ببینمت / دوست دارم زیاد تر ببینمت .

.

.

.هووووو هاییییییی بیااااااا حمید ( شریک ام ) خدا اون کمرو بهت نداده که بی کار بزاریش . بچرخون ، حمید بگردونش ، حمید زودباش .

حمید ( تو دلش !) باز شب شد این دیونه به سرش زد . بهتره باهاش حرف نزنم . خوبه سعی می کنم بیرون رو نگاه کنم ! ( دستم داره ولم رو می چرخنه از 11 چند تا تاب می خوره می رسه به 50 ! ) حمید بیکاری هنوز امشب دو هزاری شاباش میدم اون دستت رو بالا کن ! نمی کنی !

درختا شاخه ها بالا . تابلوها بگردون اون کمرو که این آهنگ خود خودشه . ( ولم 50 مستت می کنه . به خدا آینه های بیرون ماشین از صدای باس می لرزه .) هی کامیون نارنجی دستت رو بالاکن . پرایدا باید برقصن . اه حمید یه دستمال که می تونی برام بچرخونه یا فرمون رو ول کنم ؟

این ماجراها مال هرشبیه که مهمون جاده ایم . درست از وقتیکه دیگه هوا آماده ی خاموش شدن میشه تا وقتیکه همه با چراغ روشن توی جاده حرکت می کنند . نیم ساعتی طول می کشه . این نیم ساعت بهترین زمان زندگیمه فکر میکنم همه ی دنیا رو اگر بهم بدهند یک ذره از این حسم رو نمی فروشم .

 

 

 

پی نوشت : 

به فریبا خنده های صورتی 

تولدت مبارک . می خواستم برات کامنت بگذارم پستت کامنتدونی نداشت . نوشته بودی که پدرت برات حسابی تدارک دیده . من یک پدرم ولی مطمئنا نه به اندازه ی پدر شما . ولی بهت قول می دهم که تولد تو اگر یک روز خوب و شاد برات تلقی میشه برای پدرت یک روز مبارکه روزی که انگار همه ی دنیا ، نه همه ی عالم رو گذاشتند توی یه نی نی کوچولو و دادند بغلش و گفتند قربان مبارک باشه .

(به قول ساحره) ما بچه های وبلاگی تولدت رو دوباره تبریک می گم و امیدوارم سالهای سال کنار خانواده ات روزگار خوشی رو سپری کنی .

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در شنبه بیست و نهم تیر 1387 |

 

 

 

سلام

 

به به ! به امید خدا امسال هم ایام اعتکاف گذشت و از این امتحان الهی سر افراز بیرون اومدم . خوب ببخشید که این روزها نبودم و نتونستم به وبلاگهاتون سر بزنم و پستهای قشنگتون رو بخونم به قول حاج آقا :صله ی الرحم از واجبات زندگیه که بر دوستی و عطوفت می افزاید .

جای همه تون رو خالی کردم و برای همه دعا کردم . هر چی شیطونتر بودی بیشتر دعا شدی . سه روز روزه گرفتم به نیت اینکه در زندگی همه ی دوستان خوب و خوشبت باشند عروسی کنن و برن خونه ی بخت ! البته مجرد ها فقط .

به هر حال قول میدم غیبت این روزها رو جبران کنم و چند تا پست براتون آپ کنم . از همه ی دوستایی هم که برای نبودنم کامنت گذاشته بودند ممنونم و باید عذر خواهی کنم آخه خیلی اتفاقی پیش اومد . میدونیم برای ثبت نام باید 3 هزار تومن می دادیم که من ندادم ، آخه سختی بکشی بعد پول هم بدی ! ولی یک دوست خیر پولم رو حساب کرد و اسم یک مومن دیگه رو خط زده بود و اسم من رو نوشت . البته من برای اون هم دعا کردم .

خوب خدا خیرم بده و بعد از این روزها باید برم به کارها برسم که خیلی کار دارم .

 

 

 

      

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |

 

 

 

سلام

 

 

 

اون شب یه چیزی می خواستم که نمی دونستم چیه . بار آلبالویی ( کامیون عزیزم ) پروفیل آهن بود . این باز خیلی سنگیته و تقریبا اتاق عقب آلبالویی از ارتفاع به یک سوم هم نرسیده بود که از وزن مجاز گذشت . روندن با این بارها خیلی کیف داره چون ماشین سنگینه و چسبیده به زمین ولی چون ارتفاع نداره اصلا تسلطت به ماشین از بین نمیره .

توی کویر آلبالویی رو می گازندم . شب از نیمه گذشته بود و چه بسا به سحر هم نزدیک می شدم . حمید ( شریک ام ) تا همین چند لحظه ی پیش خوابیده بود و حالا سرحال آماده ی روندن بود . ولی من دلم یه چیزی می خواست و اصلا هم خوابم نمی اومد . لختی بعد کم کم رگه هایی از هوای سرد در کویر شروع به ورزدن کرد و از شیشه ی تا ته پایین آلبالویی صورتم رو نوازش می داد .

از حمید پرسیدم که داداش حال رانندگی داری که جوابش مثبت بود . در یک پارکینگ نگه داشتم و کاری که به سرم زده بود اجرا کردم .

چند دقیقه ی بعد داشتم ستاره ها رو نگاه می کردم . ستاره ها توی کویر رنگ دیگه ای دارند . بعضیهاشون کمی مایل به قرمز و بعضی هم چشمک های اساسی می زنند . آلبالویی داشت با سرعت شصت یا هفتاد می رفت و من زیر اندازم رو عقب آلبالویی پهن کرده بودم و متکام رو زیر سرم و از طرفی هم با دیوار آلبالویی تکیه داده بودم .

اون شب تا سحر با خودم حرف زدم . دقیقا تا سپیده . ستاره ها همه مال من بودند ، می دونید از کجا فهمیدم ؟ از اونجا که همه جا با من می اومدند ستاره داشتن هم رفیق درد سریه . باید مواظب همه باشی که هیچ کدومشون رو توی پیچ و خم جاده جا نمونه . کم کم هوا سپید میشد و ستاره هام روبرای اینکه کسی نبینه قایم می کردم . به روشنی می سپردمشون که در تارییک باز پسشون بگیرم .

اون شب بهترین شب کویریم بود .

 

 

    

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |

 

 

 

سلام

 

 

عجب روزگاری ! واقعا متاثر شدم . دیگه صدای با اون صدای منحصر به فردش با اون قیافه ی سبزه با اون موهای مشکی سفید اندود .

با اون همه زیبایی در بازیگری و مردم دوستی دیگه رخت سفر آخرت پوشیده و رفته .

"خواهران غریب" پدروتون رفت !

 

 

 

        

 

        

 

      

 

یادش همیشه گرامی .

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |

 

 

 

 

سلام

 

 

دیروز ظهر توپ نهار خورده بودم و همینجا وسط هال یه ملافه انداختم روی زمین و یه متکا روش گذاشتم . خوب صیر کردم که نیوشا بخوابه و بعد کم کم تلویزیون رو خاموش کردم و خوابیدم ..

.

.

.

(افکتی که برای کسی که خواب دار میبینه رو توی این فیلمهای زرد دیدی ! کم کم تار میشه و بعد. . )

.

.

.

یه ماشین سفید سواربود . ماشینی که خیلی دوست دارم . یه ماشین بزرگ ! همونجا توی خواب اسمش رو عروس گذاشتم . چهارت ا پله داشت و پله ی چهارم جاکفشیش بود . سوار بودم و داشتم مثل اوین باری که از نمایندگی آلبالویی (کامیون ام !) رو در آوردم داشتم عقب جلوش می کردم . درست مثل همون اولین باری که از پشت پنجره ی آلبالویی حمید (شریک ام !) کله اش رو آورد تو و گفت : ناصر راحتی ! ماشین خوبه ! ناصر میشه گفت به آرزومون رسیدیم ؟ این بار هم کله ی حمید اومد و همونها رو بهم گفت عین همون روز . یادتونه ؟ 23 اسفند روز تولد ام !

ماشین ام رو عقب و جلو کردم . خیلی با متانت . یک گاری ترانزیت عقبش وصل بود . برای اولین بار بود که سوار کمر شکن شده بودم . لذتی می بردم ها .

بعد از 40 دقیقه با صدای نیوشا از خواب بلند شدم . پریدم توی پذیرایی و متکار رو روی کاناپه گذاشتم ولی خوابم نبرد . توی فکرش بودم . راسشت از فکرش خارج نشده بودم . دیروز عصر تا شب بهش فکر می کردم . دیشب رو نت نبودم . ساعت یازده رفتم توی تختم . همه ی سعیم رو کردم که زود بخوابم و خواب ماشین سفید رو ببینم . خوابم برد ولی سفید نیومد . تا صبح هی بیدار شدم و هی خوابدیم ولی امان از یک لحظه .....

بچه ها من عاشق ولو اف هاش هستم . اصلا به زبان نیاوردم ولی مثل اینکه ضمیر ناخودآگاهم با کسی شوخی نداره و یکی برای خودش خریده . دیروز توی خواب بهش نشونش داد تا من هم تکلیف ام معلوم بشه . سوئدی ها خوش به حالتون که ولو توی کشورتون اف هاش می سازه :)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |

 

 

 

 

سلام

 

 

این روزها بیشتر کاشمر هستم . برای مرداد داریم پول جور می کنیم . امروز روز خوبی بود . خوب همه پیکها بالا . به نام یه مرد که تاج سر هر چی مرده ! به نام سه تن . شوهر مامانم ! وطن بابام !حساب بانکی بابام ! به نام بابایی که ناصر رو بیشتر از بابک دوست داره . بنوش به یاد بابای خوشتیپم ، به یاد بابای مهربونم ، به یاد بابای های کلاسم . بنوش به یاد سورن بابام . بنوش به یاد بابایی که پول به ناصر میده و میگه : ناصر تو رو خدا نخوریش ! من می فهمم که لازم داری ولی من هر چی بهت دادم دقم دادی تا پسش گرفتم تازه اگه گرفتم !

خوب حالا بزنین به هم . به یاد بابایی که ناصر رو دوست داره . به نام سه کس ، حاج علی اکبر (بابام) و بابای خواهرم و ناصر بی پول !

خوب ساقی بازی بسه بندازی اون طرف ، این کارهای بی بهداشتی ممنوع ! امروز بعد از ظهر از خواب که بلند شدم می خواستم خوشتیپ کنم بریم بیرون تا شب که به مهمونی خانوادگی پدریم ختم میشه خوشحال و خوشتیپ و پر انرژی باشم ولی

تصور کن همینکه میری دستشویی خیلی با دیسیپلین توی این فکری که بعد از اتمام حاجت با تیغ سر رو ریش و پس و پیشرو صاف و صوف کنی که میبینی آب قطعه . بعد کلی خواهش و التماس می کنی که قد یه ته آفتابه برات آب بیارن که می گن آفتابه نداریم . خواهش رو ادامه میدی و به یک شیشه آب در قطعه ظروف آب معدنی هم می سازی که باز مایع حیات ، آب کمیاب شده . همینطور نشسته و از لای در خواهش کنان به کار ادامه میدی که می بینی یک شیشه نوشابه سر بست برات میارن و از لای در طوری که هیچ کجات دیده نشه می گیریش و با اکراه می پرسی : ببین ، نوشابه حیف نیست ؟ میگن نه حیف نیست زود کارت رو بکن گم شو بیرون !

شیشه داغه . احتمالا چون گرم بوده باید به این مصرف برسه که باز همان صدا به صورت مکمل میگه اونها تمام مایعی بود که توی خونه داشتیم . آب سماور و آب پای گلدونها ومقداری شیر مانده توی شیشه ی نیوشا وچای جوشیده ی قوری و خلاصه کمی تف کم داشت .

حالا با همچین بعد از ظهری خدا آخر شبش رو به خیر کنه .

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 |

 

 

 

 

سلام

 

 

چقدر دلم برای سال گذشته تنگ شده . راستش این چند وقت یکی از بچه های وبلاگی عجیب داره آهنگ غم سر میده . وقتی که یاد گشته می افتم و اینکه چقدر دوستان خوبی بودیم و همه با هم غمهای دنیای واقعی رو حتی برای چند لحظه اینجا در وبلاگهامون با خوندم کامنتها از یاد می بردیم بیشتر دلم می گیره .

یه دختر اصفهانی بود که یک گوشی 5300 خریده بود . یه دختر اصفهانی بود که اس ام اس های نیشدار به تبسم میزد و تبسم هم اصلا جوابش رو نمی داد . به دختر اصفهانی بود که یه دادش خوشبخت به اسم ایلیا داشت .

هرگز یادم نمیره که از وبلاگ مجید شرباهاش آشنا شدم و همیشه فکر می کردم که چقدر دختر مقرور و لوسیه . بعد از مدتی که بیشتر وبلاگش رو خوندم دیدیم که نه دب نیست فقط کمی این جوریه اون هم قابل چشم پوشیه ! باز هم هر گز یادم نمیره پست صد ام وبلاگ قبلی ایشون کامنت دونیم رو ترکوند . یادتونه یا نه ؟ همون کامنهتایی که با ناصر شروع می شد و به ناصر ختم می شد !

ناصر سلام ناصر!

ناصر ما داریم شوله زرد تو خونه مون درست می کنیم ناصر !

ناصر من تنهایی بادی دیگ رو بشورم ناصر !

ناصر تو نمی یای کمک کمی ناصر!

ناصر کلی شوله نذری داریم ناصر !

ناصر میدونی این 219 همین کامنته ناصر !

ناصر من میرم ناصر !

ناصر نیوشا رو ببوس ناصر!

ناصر پخخخخخخ ناصر !

ناصر هوووووووی ناصر !

همین جوری اون پست 470 تا کامنت پیدا کرد . و همین جوری که همه شاد و خندان داشتیم روزگار به سر می کردیم حالا وبلاگ این عزیز گاهی آپ میشه آن هم از جنس حرفهای خودش نیست .

باور کنید خیلی کامنت خصوصی براش فرستادم حتی با دوستانش که در دنیای واقعی می بینندش حرف زدم ولی احتمالا افاقه نکرده . این پست هم کوچکترین چیزی است که برای یک دوست میشه کرد ولی در این دنیا تنها چیز .

 

  چون عکس گوشه ی وبلاگ خودته حق کپی رایت نداره !

  

 

                                        

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 |

 

 

 

 

سلام

 

به این روزها که می رسه دلم می گیره . علی رو به مولایی سخت قبول دارم و دوستش دارم ولی دلم می گیره . وقتی که یه لحظه به افرادی فکر می کنم که پارسال بازار به بازار ، پاساژ به پاساژ ، طبقه به طبقه و مغازه به مغازه می گشتند تا برای پدر یا همسر هدیه ای بخرند که لایق اش باشد ولی امسال اون پدر یا همسر یا دوست دیگه کنارشون نیست .

یا با دیدن این روز در تقویم ، کشویی رو باز می کنند و هدیه ی روز مرد پارسال را از لابه لای هدیه های مرجوعی نامزدی نگاه می کنند . شاید هم هدیه ی که پارسال برای پدر خریدند امسال جزو یادگارهایی از پدری نازنین باشه که امسال جز اخلاصی و جعبه ی کوچک خرمایی هدیه ای دیگر نشود برایش گرفت !

به هر حال پدر عزیزه ، هر چند هم که خسیس باشه

 

 

 

 

پی نوشت :

از دوستان عزیز که این روز رو بهم تبریک گفته اند متشکرم و امیدوارم که زیر سایه ی مهر علی بهترین روزها رو بگذرونند . فکر کردم چقدر خوبه که اسم این دوستان رو بنویسم .

عمه زهرا ( البته کامنتشون در پست قبله ) خاله فرا . نیلوفر شیطون( که وبلاگش کامنت دونی نداره) اسکلت دنسر . یاسمین ساحره ی عزیز. آتشک داداش کوچولوی خوبم . طاها  عزیز . ترانه خانوم عزیز. فرینازبانوی مهربون . یه لحظه خانوم . غریبه خان یا جان .مجتبی خان از میبد . ساسوشا جان . یاسی خانوم عزیز  . حجت خان و مستاجر جان اهووم  راستی مجید شر جون هم خیلی بهم تبریک گفته و دوستم داشته ولی خصوصی . در نهایت عمو نوید که بیشتر از هر پدری لایق تبریک گفتنه چون غیر از یک پدر خوب یک عموی نمونه هم هست . عمو جون روزت مبارک !

 

پی نوشت بعدی :

راستش جز در نت ، بقیه پدر بودنم رو جدی نگرفتند . چند روز پیش وقتی که از سفر خونه رسیدم دیدم که همسرم از شدت هیجان حتی کلمات رو اشتباهی تلفظ می کنه . وقتی که پرسیدم چی شده پرید و دوتا کادو از اتاق در آورد یکی به اسم خودشون تقدیمم شد و یکی دیگه به اسم نیوشا ( فکر کنم اگه تا حالا قرار بود صبر کنه الان بیمارستان بود ). دوتا لباس خوشکل که هر دوشون رو پوشیدم دیگه . ولی خدایی هیچی بیشتر از این خوشحالم نکرد که دختر 11 ماهه ام تونسطه یک کادو برام بخره و از همه مهم تر اینقدر قشنگ توی کادو بپیچه که خدا می دونه . بابا بچه های این دورو زمونه هسته ای شدن .

 

 پی نوشت سوم :

                                         از علی گفتیم و عشق آغاز شد !

                             

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |

تکراری با ویرایش

 

 

سلام

 

 

 

 

خدا بخت این هفته ی ما رو با ماشین لباس شویی و حمالی مجانی بسته است.. ( خدا یا شکرت ، واقعا که با این همه لطف خوب شد که خدا شدی.... ) ، امروز صبح گفتم یه سری به بابام بزنم و بعد از نیم ساعت در خونه اش بودم.. ، در زدم و باز در زدم و باز در زدم دیگه داشتم می رفتم ، که در باز شد همینکه بابام رو دیدم پرسیدم که بابا جان چکار می کردی که این قدر معطل کردی ... و بابام هم که گویی می خواست چیزی رو پنهان کنه ، گفت آشپزی ، و خلاصه پیچوند ،...

تا اینکه بعد از کمی حرفهایی مثل : بابا جان چقدر هوا سرده ، و بابام هم گفت: چرا گوشات درازه ، و من : چون در گنجه بازه ، و بابام : چرا خان دایی چاقه، و من: چون چایی داغه .... گفت: که ناصر بیا بریم تو حیاط و ببین چرا لباس شور مون خرابه ، ( بابام به شدت از کودکی تا حالا معتقد بود که من فوق العاده خرابکارم ، و برای خودم هم سوال شد که چه خبر شده ، نگاه بابام اون لحظه به من مثل این بود که تنها منجی لباس شویی دنیا منم.....) تا اینکه چشمم که با لباس شور افتاد فهمیدم که آتیش گرفته بوده و بابام کلی خودش مهندسیش کرده و حالا منتظره که من کوچکترین دستی بهش بزنم تا همه ی تقصیر ها بیفته گردن من ... من این کلک مرغابی رو خوب میشناسم ، بار ها توسط خودش گیر افتادم ، اما دیگه من اون مرغابی شیطون نیستم ....( باورتون نمیشه همیشه هر جای ماشینش خراب می شد گردن من بود ، تازه ماشینی سویچش رو بعد از ظهرها که خواب بود جایی قایم می کرد که خودش هم پیدایش نمی کرد ! ) چشم به هم زدم و دیدم باز من دارم توی این دام دست و پا می زنم و بابام با عصبانیت میگه خرابترش نکنی . ولش کن !

گفتم : بابا جون می خوای چکارش کنی ، و او گفت : باید ببریمش جلو در ورودی تا یه وانتی بیاد ببرش تعمیر گاه ، دیدم بابام داره فکر می کنه که از طبقه ی بالا ببیریمش اون طرف یا از طبقه ی پایین ( خونه ی بابام ویلاییه ، یک طبقه ی پایین زیر زمین که قبلا اتاق من در آن بود و یه طبقه ی بالایی ..) یه نگاه به قیافه ی نحیف بابام کردم و با خودم گفتم که ظلمه ، باید تنهایی ببرمش.. بابام رو فرستادم پی نخود سیاه ( که بابام با آغوش باز این نخودسیاه رو دنبال کرد ) و خودم یک نفری لباس شور اتوماتیک رو برداشتم و اون رو خونه جلو درورودی گذاشتمش زمین ، و وقتی که بابام برگشته بود و دیده بود من نیستم ، فکر کرده بود که در رفتم (البته در کیش من این کار هم امکان پذیر بود و بابام فرض محال نکرده بود...) و خلاصه اومده بود که برگرده دیده بود لباس شور هم نیست .......

بابام با چه سرعتی که فقط فکر می کنم قابل مقایسه با سوپرمن یا جنگنده ی اف 16 باشه خودش رو رسوند به در خروجی جایی که من باز از کمر درد داشتم به لباس شور فحش می دادم و اخمام تو هم بود و گفت ..( اینها رو با اربده بخونید...) ناصر کجا میبریش ، چی فکر می کنی ، بچه تو چقدر بی فکری ، بچه تو کی می خواهی بزرگ بشی ، تو با خودت نگفتی که میندازی روی زمین خراب میشه ، تو با خودت نگفتی که میزنی به در و دیوار هم دیوار خراب میشه و هم این زبون بسته ، ( فکر کن زبون بسته همون لباش شویی بود که آتیش گرفته بود ، آخ بابا...) ، اصلا ، واقعا ، نوچ ، نوچ ، نوچ ،....

حالا من رو میگی انگار هوای سرد یه سطل آب یخ ریخته باشن روم ، ولی بعد از اینکه چند لجظه گذشت و بابام خستگیش در رفت (فحش دادن هم کلی انرژی بره ... ) ، گفت ولی ناصر من اصلا نمی دونستم که این لباس شور های اتوماتیک این قدر سبکن که یک نفری میشه جابه جاشون کرد ، و درحین حرف زدن سعی کرد که ده سانت تکونش بده تا بشه تا کاملا به دیوار بچسبه ، که یک هو گفت : اووووو چقدر سنگینه ، پسر تو اندازه ی یه خــــــــــر زور داری ، خودت بچسبونش به دیوار و بیا بالا چای بخور.... ( حالا خودت فکر کن ببین که چه آدمایی پیدا میشن ، این حرف رو بابام تا حالا چند بار گفته ، دفعه ی آخر تو جمع خانوادگی بود ، وقتی یه قالی سه در چهار رو بلند کرده بودم ، به هر حال خــــــــــــــر رو داشته باشید تا ادامه بدم... )

 

 

 

 

پی نوشت :

بابا دم بچه های قدیم گرم . اصلا باورتون میشه که این حدود یک سوم از پستیه که بهمن پارسال براتون آپ کرده بودم ؟ خیلی حال داشتین که خواننده ی وبلاگم بودیم البته خیلی هم لطف داشتید .البته ترش خیلی هم باحال بودیم و البت البته ترش هم خیلی لطف داشتید .

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 |

 

 

 

 

سلام

 

 

 

 

بچه که بودم به خرابکاریی معروف بودم . اینقدر همه چیز رو خراب می کردم که باعث افتخار بابام شده بودم . بابام هم دست از جان شسته بود و تا میدید فاتحه ی چیز رو خوندم حتی اخم هم نمی کرد . همه تا اسم شر بازی و شیطنت می اومد اسم ناصر دنبالش بود .

قیافه ی بابام وقتی که داشت از خرابکاری های من حرف می زد مثل خلبانهای ژرمن با هواپیماهای تک موتوره و با لباسهای پر از مدالهای جور واجور که از فوتوحاتشون حرف می زدند می موننست ! ابن در همان دوران کودکی باعث دلگرمی من و اعتماد به نفسم می شد و اینکه بابام داره حال می کنه چرا من ناامیدش کنم . البته اگر نا امیدش نکنم چار باعث بشم جایی حرفی برای زدن نداشته باشه . به هر حال من یک پسر فداکارم !

دستم می سوخت ، برقم می گرفت ، از ارتفاع می افتادم ، دستم خراشیده می شد ، دستم کوبیده میشد. فقط به خاطر پدرم . فکر کن . درست یادم نیست از کی این کارهام هدفمند شد و شروع به تجربه گرفتن ازشون می کردم و گاهی چیزهایی رو هم درست می کردم ولی تا اون موقع بابام کلی کیف می کرد و کلی حرف برای زدن این ور اون رو داشت ، از دسته گلهای پر تهتغاریش !

حالا امروز رفتم قبض موبایلم رو دادم . 42800 تومن . نمی دونم زیاده یا نه ولی وقتی که این قبضهام پرداخت میشن دوتا سوراخ روی سرشون ایجاد میشه و به قبضهای قبلی می پیوندند . حالم از خودم به هم می خوره . از سال 80 میتونم جمع بزنم که چقدر پول به "حرف" داده ام . می تونم هرچی که به بانکها داده ام رو حساب کنم با سه تا زونکنی که دارم که مملو از ورقهای کوچک و بزرگ است . من یک احمق سند سازم .

البته تعداد کاغذ هام اینقدر زیاد است که اگر ببینی شاید کمیتش بگیردت و فکر کنی کار درستی دارم انجام میدم ولی نه اصلا نبادی چیزی رو نگه داش که احتمال اینکه سالهای بعد به دردت بخوره به صفر می رسه و فقط به خاطر اینکه پولی بابتش دادی نگهش داری . نه نداری ها .

 

 

پی نوشت :

جان ! این از کجا . قبض گازه . داشتی لباسم رو می شستی در اومده ؟ لطف کن بگذار توی اون پوشه سیاه کوچولو که بعدا وقنی که زیاد شد بگذارمش توی اون بزرگها .

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |