سلام
خوب آق ناصر یک مقدار تتمه حساب با هم داریم ها ! البته کمی قدیمیه ولی حساب حسابه آق ناصر باید بهش رسیدگی کرد . آخه بابا ، کجای دنیا پدر با پسرش حساب و کتاب داشتن که من و تو داشته باشید ؟
به هر حال پسر زندگی یک معامله ی بزرگه و به معامله های کوچکتر مشتق میشه و من الان باید تکلیف بزرگه رو باهات روشن کنم ! تو اگر حساب و کتابت را با من تمام کنی رستگار شوی اگر نکنی از ارث محرومت کنم.چه کنم ؟ بابا چاره ای نیست ، مجبورم بین بد و بدتر "بد" را انتخاب کنم . رستگارم کن !
خوب از همون اول شروع می کنم تا پسرم باشد که مورد قبول حق قرار بگیرد که من هیچ انگیزه ی دنیوی ندارم و همه اش برای آن دنیاست !
قبل از اینکه ماشین حساب را بردارم باید بگویم که همه چیز را به روز حساب می کنم که خدایی نکرده اختلافی پیش نیاید . به هر حال تو پسرمی و پاره ی تنم و من یک تار موی نداشته ات را با این دنیای نکبتی عوض نمی کنم .
به نام او که دارنده ی اصلی همه ی بانکهای عالم است و عاقبت همه ی طلاهای عالم از اوخواهد بود . ( این مقدمه ی کاغذ دستشه ) ![]()
اول - 2312 عدد پوشک که به حساب الان میشه231200 تومن که چون از این2312 تا به 1078 تاش پی پی نکرده بودی گذاشتم خشک بشه و دوباره مصرف کردم . خوب حالا اینهایی که دوباره مصرف شده رو استوک حساب می کنم و دونه ی 24 تومن پس به هیزنه ی پوشکت شده122000 تومن !
دوم - هزینه ی شیر خشک که هرگز بهت ندادم ولی برای اینکه پیش بقیه کلاس بگذارم هفته ای دو بار می رفتم و توی صف اش می ایستادم هزینه ی ایاب و ذهاب میشه24120 تومن !
سوم - هزینه ی مداد قرمز و سیاه 204 عدد به عبارتی میکنه20400 تومن که بعلاوه ی دوتا مداد قزمز گلی که برات از مشهد سوغاتی آوردم میشه20700تومن ! خوب بگذار ببینم توی این قسمت چیز دیگه ای نیست . نه نیست . سر کن و پاکن رو که از دوستات قرض می گرفتی .
چهارم - هزینه ی بردنت به مدرسه که مربوط میشه به وقتی که دوچرخه سوار قهاری بودم و البته این هزینه مربوط میشه به مقداری کالری که برات سوزوندم ، خوب دلبندم 15042 ژول که به عباریتی با قیمتهای دولت نهم میشه 15420 تومان !
پنجم - تا 10 سالگی لباسهای برادرت رو پوشیدی و پول نوش رو با اون حساب خواهم کرد و تو عزیزم پول دسته دومش رو بده . دستی 4500 تومن و دو سالی یک دست که می شه22500 که البته تو 231 تومنش رو هم نده چون جورابهایی بوده که سوراخ داشته و من کنار انداختم و برادرت برداشته و دوخته و بعد هم به تو رسیده . تو 22132 تومن بده . بابا یک سوال ، بعد از 10سال رو چه کردم؟ دیگه من نمی دونم من که پولی خرج لباست نکردم .
ششم - کل غذاهایی که خوردی به اضافه ی سرریز که میشه 12332112 تومن که خیلی هم منصفانه است و میتونی بری از بقیه ی پدر ها بپرسی ببینی اونها چقدر گرونتر برای بچه هاشون حساب می کنن !
هفتم - 100000 تومن برای هزینه ی بیماریهات ! بابا من که همیشه بیمه بودم ؟ اره این 100000 تومن مال استرسیه که از مردنت داشتم که روزی نرسه که پولهام رو ازت بگیرم .
هشتم - ببین عزیزم هر "بابایی " که بهم گفتی دونه ای یک تومن حساب کن ببین چقدر میشه . من حساب کردم دیدم 1213321 تومن . ولی تقریبا تمام وقتایی که صدات کردم جوابم رو نمی دادی ! خوب درسته اون برای تربیتت بوده و این رو حساب نکردم وگرنه دونه ای یک تومن پن زار میشد !
نهم - برادر بزرگت از فرنگ برات سوغاتی آورد که میشه بیست هزار تومن ! خوب بابا این برای خودم بوده و به شما چه ربطی داره . من باید باهاش حساب کنم این جوری دنیا بی حساب و کتاب نیست . تو به من بده که از گردن خودت بگذرونیش .
دهم - یه ماشین تراش موزر خریدم که باهاش کله ات رو ماشین می کردم ! بیا 15000تومن بده . بابا تو با این کارت همیشه من رو پیش دوستام سر شکسته می کردی . من پولش رو نمی دهم . غلط می کنی . باشه میدم .
یازدهم - کلی بردمت سر باغ آب گرفتی . هزینه ی آموختن او کار خوب رو که به "دهقان" شدنت کمک میکنه باید بدی ! ببین طفلک من ماهیگیری یادت دادم . میشه 150000 هزار تومن .
دوازدهم - راستی یک بار هم با خودمون بردیمت هتل و دو وعده رستوران که نوش جانت ولی روی هزینه ی خوراکت خواهم کشید . پدر سوخته ی پنهان کار . فکر کرده بودی اگر آروم آروم بخوری و سر میز حرف نزنی من یادم میره .
به دوازده که رسید یاد 12 بهمن افتادم . چه عدد فرخنده ای . خوب پسر مجموع اینها از سهم الارثت بیشتره و احمقی کردی حاضر نشدی از ارث محرومت کنم . حالا چکش رو بنویس تا دلم خنک شه .
تکراری
سلام
من از اونجا که خیلی به پیشرفت کشوم معتقدم و از طرفی هم قلبم برای ایران یم تپد و همه ی هم و غمم این است که جوانها ــ نه ــ کل امت شهید پرور راحت زندگی کنن و از طرفی هم پیامبر مکرم اسلام سعی زیاد کرده که طهارت گرفتن را اصل نظافت و نظافت را نصفی از ایمان قرار دهد ، و من هم به عنوان یکی از عنادی مروج اسلام بر خود صد البته واجب می دانم که مقداری در باره ی "آفتابه " برای شما حرف بزنم و خاطراتی چند از این وسیله که از دیرباز به ما رسیده بیان کنم تا باشد مجموعه خاطرات و تفکرات و تحقیقات و مطالعاتم در این باره و البته کتاب خانه ای که در منزل دارم که رفرنسی کامل از "آفتابه " است باعث شود که این پست اولا : به عنوان مرجعی کامل مورد استفاده ی اهل فضل قرار بگیرد ، دوما : هم مورد قبول حق قرار بگیرد ! که دنیا و علم دنیوی بهانه ای برای رسیدن به اوست که او خدش رد روز محشر با این پست من را در رده ی خوبان قرار دهد ، انشاالله .
اندر فواید آفتابه !
وقتی که در خانه ات نشستی و لوله ی آب خونه ات فش فش ازش آب میریزه که آفتابه موجود است خنده دار ولی وقتی که آب قطع باشه و مقداری آب در تشت نگه داشته باشی آن وقت است که به فکر فرو می روی . تا کنون فکر کردی که چگونه باید با آن آب قلیل " صورت صدام " رو بشوری ؟
شاید بگی که مشت مشت از تشت بر می داری و کارت را می کنی ولی نه عزیزم ! اون از دست من و مجید شره که یه قطره آب هم نمی ریزه دست توی بخشنده به درد همچین کارهایی نمی خورده . یا مثلا شاید بگی صورت صدام رو غوطه ور می کنی در تشت آب و مثل چای کیسه ای بالا پایین می کنی و بعد خلاص ! ولی باز هم ـــ نع ! چون در این شیوه آینده نگری به صفر می رسد . آخه عزیزم آب که قطع است . بعد اگر برای نهاری چایی چیزی آب لازم داشتی از کجا غیر از تشت میتونی برداری . خوب این یکی !
وقتی که میری جایی که در توالتشان لوله ی آب ندارند بعد با چه وسیله ای بهتر از آفتابه میتونی آب را به توالت منتقل کنی ! شاید بگویی که یک شلنگ بلند می خری و به نزدیک ترین شیر به توالت متصل می کنی و بعد که لازم داشتی فریاد می زنی : حمید بازش کن . بعد حمید باز می کند و مشکل حل می شود . ولی نه .
من یکی بار این کار رو در شهر غریب کردم و به بهایی گران برایم تمام شد ! میدونی چرا ؟ چون شلنگ بلند در تابستان بم خیلی گرم می شود . البته گرم که نه داغ می شود و وقتی که آب ازش عبور می کند می جوشد . وقتی که روم به گلاب شلنگ رو در موقعیت سوق الجیشی مناسب گرفته بودم که دهن صدام رو بشورم ، آب جوشی که از شلنگ اومد دهن صدام که سوخت که هیچ ! فریادی آزادی خواهی خودم هم به آسمان رسید و تا مدتها حمید بهم می خندید و می گفت : بیا در دهن صدامت رو فوت کنم خنک شه ! ( بچه ی بی تربیت !)
حالا بهترین جایی که می توان شگفتی های آفتابه را ستود در مسافرتهاست ! واقعا عالیست ! می خواهید مقداری از خاطرات آفتابه را برایتان در مسافرت تعریف کنم ؟ می کنم !
من و حمید همیشه یکی از پاهای مسافرتمان او بوده . اه ، بابای حمید رو نمی گم آفتابه رو میگم ! می دونید آفتابه به وسیله ی یک ریسمان به یک لوله از ماشین بسته می شود و همیشه مقداری آب در ماشین هست که بشود با آن از آفتابه استفاده کرد .
یک بار من وقتی که رفع حاجت کردم این ریسمان رو اینقدر محکم بست که خدا می دانست . وقتی بعد از چند ساعت که رانندگی حمید باعجله پرید پایین و در حین رفتن پیش آفتابه شلوارش رو هم از عجله پایین می کشید ، تا می خواست طناب آفتابه رو باز کنه دید من انگار دست دزد بستم ! آنچنان گره داده بودم که صد هزار تا عاقل هم نمی توانستند بازش کنند . حمید با یک دست شلوارش رو نگه داشته بود و با دست دیگرش داشت با طناب آفتابه رو می رفت و با دهنش هم من رو صدا می کرد و به من مهربان ناسزا می گفت . وقتی از ماشین پیاده شدم صحنه از خنده منفجرم کرد . بچه ی مردم قرمز شده بود و داشت جون می داد . بعد من خیلی منطقی گفتم : حمید برو کارت رو بکن بیا من توی آفتابه آب می کنم دهن صدام رو اینجا بشور ! پسره که چیزی حالشی نبود ولی برای شما که می تونم توضیح بدم منظورم دقیقا مثل بانکها بود که به خدکارهاشون نخ می بندند . به هر حال آفتابه که از قلم ارزانتر نیست ! بماند که اون بار طناب رو با چاقو بریدیم که حمید آقا شلوارشون رو گل افشان نکنند !
از اون به بعد طناب آفتابه ور شل می بستیم و به خدا خرج آفتابه مون هم وارد خرجهای سفر ها می شد ! جیرفت یه آفتابه ! کرمان یه آفتابه ! راهور یک آفتابه ! دیگ رستم یه آفتابه !دیهوک به آفتابه ! فکر کن !
جالب اینجاست که یه بار که حمید می رفت آفتابه بخره وقتی که برگشت دیدم یه آفتابه خریده قد یه گلاب پاش ! گفتم حمید می دونست داری برای خودت می خریش؟ گفت : بزرگ هاش تموم شده بود و همین رو فقط داشت ، احتمالا برای بچه های پایین شهر که توالتهاشون شلنگ نداره و زورشون هم نمی رسه که آفتابه ی بزرگها رو بردارن اختراع شده بود ولی خیلی فانتزی بود و به همان گلاب پاش هم بی مانند نبود .
حالا از وقتی که اون رو خریدیم دیگه متاسفانه گم نشد و وقتی هم که ازش استفاده می کردیم باید هر دو میرفتیم و به هم کمک می کردیم ، آخه دستشویی رفتنمون با یه پرس آفتابه ی اضافه همراه بود که باید دست دوم پر کردنش را اون یکی دیگه برای اون یکی دیگه انجام می داد .
بعد از این مشکلاتی که ما برای آفتابه پیدا کردیم به این فکر افتادم که در این پست مقداری هم پیشنهاد برای سازه های جدید آفتابه بدهم تا شاید بتوانم باری از دوش مخترعین خوب و مومن کشورمان بردارم . تا باشد مورد قبول حق قرار بگیرد !
01 - آفتابه ای با لوله ی خروجی بلند ! ( یعنی دقیقا با این سیستم آفتابه کنترل از راه دور میشه و خیلی خوبه )
02 - آفتابه با لوله ی انعطاف پذیر ! ( این آفتابه را می توان سر میخ توالت آویزان کرد و بعد با شلنگش هر کاری که بخواهی بکنی ـــ بکنی )
03 - آفتابه با دو لوله ی خروجی ! ( این آفتابه خیلی خوبه چون دو نفر هم زمان میتونن ازش استفاده کنن . )
04 - آفتابه ی جادویی !( از اونهایی که وقتی بهش دست می کشی غول آفتابه ی جادو ازش در بیاد و آرزوهات رو در توالت بر آورده کنه !)
05 - آفتابه ی بلورین ! ( یکی از جوایز برای فیلمهای آخر " جشنواره ی سینمایی دهه ی فجر" شادی به جای زرشک طلایی . )
06 - فیگور آفتابه !( البته بچه های باشگاهمان این کار رو می کنند . همون که دست راست مثل دسته ی آفتابه در هوا می ماند و دست چپ هم مثل لوله آفتابه مستقیم در راستای افق می ایستد . )
07 - آفتابه ی هوش ! (آفتابه ای که لوله ی خروجی و ورودیش پیچ در پیچ ست و باید کلی فکر کرد که باید چگونه از آن استفاده کرد )
08 - آفتابه ی زرین ! (آفتابه ای برای اشراف که جلوه دهنده ی توالتهای قصرهایشان شود !)
09 -آفتابه ی هسته ای ! ( به علت مسائل سیاسی و فرا جناحی ــ فقط من و رئیس جمهور می دونیم . )
10- آفتابه مدار بسته ! ( یه آفتابه ی سر کاری که نه بشه توش آب ریخت و نه بشه آبش رو خارج کرد . )
11- آفتابه با دوربین و صدا خفه کن ! ( مثل اسلحه )

سلام
دیشب با بدبختی رسیدم . اگه سلامت باشی و بعد از یک روز خوب کاری خونه باشی مطمئن باش شب روی تخت خوابت به آرامی به رویا و خواب فرو خواهی رفت . حتی اگر روز بد گذرانده باشی و با قرص به خواب بروی باز هم خواب با کلی خستگی به روز چشمهای نازت رو می بنده و تو خواب خواهی بود .
حتی اگر شب قلندر باشی و نخوابی ولی باز هم اگر از شبت لذت ببری خیلی خوبه . آخه شب بهترین زمانه . زمانی که همه خوابند تو بداری ! البته این برای پول درآوردن هم حس خوبیه . فک کن وقتی که همه خوابند تو داری پول در میاری :)
حالا همه ی این مقدمه برای اینه که من و حمید ( شریکم !) وقتی که دیروز ماشینمون بار شد شب رفتیم علافی و البته به عبارتی "بجنورد " گردی ! و شب دیر راه افتادیم و کلا تو خواب رانندگی کردیم .
براتون چند تا عکس از این پارک خوشکل که کلی در و داف ریخته بودن توش می گذارم که باشد مورد قبول حق قرار بگیرد . البته ترش هم باز قابل ذکر است که من متاهلم و برای حمید رفتیم پارک گردی .
این عکس از روی یک پل که از روی این دریاچه ی مصنوعی میگذره و من روش ایستادم و براتون عکس گردفتم . البنه کاش از اونطرف پل می گرفتم که قایقهای رکابی نشون داده بشه .

این عکس تیپ جدیدمه که بود که باهاش مورد استقبال گرم هموطنانی که سالها بود ازشون دور بودم و در غربت براشون آواز می خوندم قرار گرفتم . دمشون گرم و سرشون خوش باد !![]()

این هم یک نمای دیگه از پارک وقتی که هنوز شلوغ نبود و در و داف مودب و قبل از تاریک شدن هوا پارک رو ترک کرده بودن .

این هم قایقی که هرگی به این حمید گفتم بیا بریم سوار شیم گفت من حاظرم جول چشمهای از حدقه در اومده ای این در و داف از همین بالا بپرم توی آب ولی با تو توی قایق به صورت تدریجی جلو در و دافی که از خنده دارند ریسه میرن در آب فرو نرم . دمش سرد و سرش ناخوش باد .

این هم نمایی از آلاچیقی که توش نشسته بودیم و داشتیم بعد از شام نوشیدنی اسلامی نیوش جان می کردیم البته با کمی دود زشت و زننده ی "دوسیب" :)

سلام
هفته ی قبل یکی از نشریه های محلی شهرمون این مطلب رو چاپ کرد و به جون مرغ همسایه مون شاشید به هیکلم . آخه من نمی دونم این مملکت در و پیکر نداره که اسم آدم رو تازه با اسم خانواده گی بنویسن توی روزنامه ؟ باور کنید کارم شده بود این روزها خوندن وبلاگم و سانسور کردنش .
به هر حال همه جا سخن سخن وبلاگ این جانب و طنزهای مزخرفی است که واقعا به محروم شدن از تنفس در دنیا هم خواهد انجامید .
اپیزد اول . ( در یک جلسه ی تجلیل ) ناصر دمت گرم خوب پوزشن رو به خاک کشیدی ما از قدیم دشمنی دیرینه با اونها داریم و حالا بعد از سه قرن به اونها برتری پیدا کردیم نشان شوالیه ی سیاه و گلادیاتور خفن رو به تو اعطا خواهیم کرد .
اپیزد دوم .( در تلفن ) ناصر ، سلام داداش ،مرگ داداش . دیگه نه من برادر تو هستم نه توی شپش برادر من ! مگه من چه هیزم تری به تو فروختم ؟
اپیزد سوم . ( در بقالی !) سلام آقا تنباکو داری ؟ بله مادر ولی همیشه عصر ها میومدید می خریدید . بله مادر ولی امروز صبح با زنهای همسایه جلسه ی فوق العاده داریم . داریم از وبلاگ این ناصر شکمو حرف می زنیم چقدر این بچه خوب غیبت می کنه . بده بده مادی که قیلونها رو آتیش کنیم و جلسه شروع شه .
اپیزد چهارم .( در بنگاه ماشین ) سلام حاجی . این 405 صفره چنده ؟ 12 میلیون داداش . ولی اگر ماشین خوب می خواهی بیا این 405 آلبالویی رو بخر 10 سال کار کرده ولی قیمتش مفته ! چنده ؟ 200 میلیون ناقابل . چرا ؟؟؟؟؟؟ آخه همرنگ آلبالویی وبلاگ "خاطرات یک راننده کامیونه !
اپیزد پنجم . ( جمع قوم و خویشان ) دستم رو ول کنید ! بگذارید برم سر این بچه رو از مچ پاش قطع کنم . آخه پسر این همه مخ به حرام . مگه من باباش نبودم چرا نباید از من پست بنویسه . بگذارید برم از ارث محرومش کنم .
اپیزد ششم . ( اداره ی انفورمیشن ) ساعتها رو تنظیم کنید که چهار ساعت و ینچاه و شش دقیقه و چهل و هفت ثانی هدیگه بادی بریزیم توی دستشویی باغمزار بگیریمش .
اپیزد هفتم . ( جمع بازاری ها ) ناصر تو چقدر احمق بودی ما خبر نداشتیم آخه وبلاگ نویسی هم شد کار بیا بچه برو فکر نون کن که خربزه آشه .
اپیزد هشتم ( دفتر ریاست جمهوری ) خوب یکی ازاین گاگولهای وبلاگ نویس رو که هویتش رو فاش کردیم و دیگه طرفدار ما خواهد شد برید دنبال بعدی .
پی نوشت :
نمی دونم چرا رفتم روی اسم وبلاگ اون بنده ی خدای دیگه خطخطی کردم . فکر کنم بیشتر حسادت بوده و اونی که معلوم نیست توی عکسی که کشیدم چیه آلبالوییه ![]()
