سلام
باریکلا بچه ها ! چقدر کامنتدونی رو پر بار می کنید . آدم حس خیلی خیلی خیلی خوب بهش دست میده .از پریشب که اومدم خونه ام و اصلا بیرون نرفتم . آخه مچ پام چرخیده و به خاطر اینکه کمبود انواع ویتامینها و کلسیوم جات و از همه مهم تر وزن دارم فکر کنم مدنی خونه نشینم کنه . پریشب 100 کیلومتر آخر جاده رو پای چپم توان فشار دادن حتی کلاچ رو نداشت و بدون اون رانندگی کردم . البته این نوع رانندگی برای ماشینهای بزرگ رسمه ولی من اولین باری بود که تجربه اش می کردم ![]()
دوستی در کامنت دونی به صورت خصوصی سوال کرده بود که در ماشین چه آهنگهایی گوش می کنم و البته خواهش زیاد کرده بود که اسمش رو به کسی نگم و من هم نمیگم آخه اون ازم خواهش کرده و گفته خیلی مهمه که کسی ندونه اون چقدر فضوله ! اره نمیگم که "اسکلت رقصان " .
![]()
خوب روز اول که سوار بر ارابه ی عشق آلبالویی ( کامیونم!) شدم اصلا تصمیم نداشتم سیستم صوتی روش ببندم . مثل هاپوها جو گرفته بودم و فکر می کردم این ماشینها فقط برای کار است .نه برای تفریح ! ولی حالا آلبالویی یک سیستم کامل جی وی سی داره البته فاقد " ساب" چون جا نداشت برای بستن .
حالا نکته ی روان شناسی این است که آهنگهایی که در جاده تو رو به خاطرات دور ببره یا مشغول فکر کردنت کنه باید دشمن اصلیت فرضش کنی . به ماشین سواری توی خیابونهای شهر نگاه نکن که نهایتان 2 ساعت طول می کشه و خزعبلات گوش می کنند . وقتی که قرار 15 ساعت ماشین برونی باید همیشه فکرت در حال باشه ! نه گذشته نه آینده .
حمیرا و عباس قادری و جواد جون یساری خیلی ضایع است ! برای همین من انواع آهنگهای سندی رو که نصف فلش مموریم رو میگیره و بقیه اش رو با آهنگهای متفرشه از هر کسی که فکرش رو بکنی پر میشه ولی مهم اینه که از سه نفری که اول پاراگراف نوشتم به قیمت خونم هم آهنگ نمی ریزم .
البته ماشین ما مونیتور هم داره که یکی با عکس آب پرتقالی که نوش کردم می گذارم پایین . این عیش وقتی صورت میگیره که حمید میره بار بخره و من تو میدون بار و البته شهر غریب علافم . پس باید بدونی که به هیچ عنوان نباید به یک ناصر راننده بد بگذره .
راستی این بانو که عکسش اینجاست خانوم خیلی خوب و سخت کوشی است که با همسر جونش داشت توی آلاسکا دنبال طلا می گشت ولی وقتی که دید جونشون در خطره طلاها رو دور انداخت و به این ترتیب نشون داد توانایی کامل برای مسلمان شدن داره ... اسم فیلمش "سفر آلاسکا "بود !![]()

عکس پایین مال وقتیه که تو زاهدان داشتیم با ماشین صاحب هجره علاف می چرخیدیم . البته من که متاهلم برای این حمید بخت برگشته داشتیم می علافیدیم :) بعد نکته ی جالب چند نفری بودند که با جاروبرقی به جان سبزه ها افتاده بودند ! وقتی که دقت کردیم دیدیم به جای سبزه موکت پهنه ![]()

سلام
عاشق رانندگی دم غروبم . از حدود یک ساعت مونده به پایین رفتن خورشید پشت کوه تا دو ساعت بعدش که دیگه شب شب شده باشه . احساس میکنم که خدا داره باهام حرف می زنه . با حس مثبت به همه ی زندگی نگاه میکنم . خستگی برای همه ی شب از تنم در میرود . زندگی رو دوست دارم .
فکر می کنم که ماشینهایی که از رو به رو می آیند هم همه مثل من عاشق این زمان در جاده اند . به هم چراغ می دهیم و در شادی هم سهیم می شویم . درست وقتی که خوردشید به نارنجی ترین قسمت ماجرا که به سرخی متمایل است ، در اولین پارکینگ که مشرف به تابلوی نقاشی شگرفی است می اسیتم .نقاشیی که نقاشش خود خداست و در حراجی به هیچ قیمت فروخته نمی شود و حالا فقط برای من است . روی نیمکتهای سیمانی جاده ای می نشینم و به غروب خورشید نگاه می کنم . صدای لق لق لق مال سر قوری درب و داغونم است که حاکی از این است که بسات چایی شب فراهم است . قدیمها وقتی که هنوز گاز نداشتیم خانه را با والری گرم می کردیم که رویش قوری آب جوش بود . وقتی که آبش به جوش می آمد و سر قوری را در سکوت لامتناهی تکان می داد مادرم می گفت "پسرم این صدای پای قوریست " .
خورشید برایم پیامی جالب دارد پیامی که خداوند خود در آیه ی 6 سوره ی عمران گفته : سپاس خدایی که شب را برای آرامش بندگان قرار داد . البته برای من که راننده ام شب و روز فرقی ندارد ولی برای تو که هر کاره ی دیگه ای هستی به خانه بر می گردی و کنار خانواده ات به آرامش می رسی .
فلاکسم را پر از آب جوش میکنم و باقی قوری داغ را روی باطری آلبالویی می ریزم . آب جوش بهترین گذینه برای پاک کردن سولفات از بستهای باطری است . بگذریم !
پی نوشت :
عذاب وجدان گرفتم ! فردا نری جایی درباره ی شماره ی آیه و سوره کلاس بگذاری که من از خودم در آوردم ![]()
سلام
اسم یکی از ورزشهای خراسان شمالی "کشتی با چوخه " است . کشتی نه کشتی ! اونی که با هم دعوا می کنند نه اونی که تایتانیک بوده . پس کشتی ! این ورزش خیلی باحاله و زادگاهش شهریه به اسم " اسفراین" در 180 کیلومتری بجنورد پایتخت خراسان شمالی ![]()
عکسهایی که این پایینه مال یک میدان در شهر اسفراین است به اسم میدان کشتی . که بعد از رویت اصلا وقت ورو تلف نکردم و براتون ازش عکاسی کردم . خیلی مودبانه نیست ولی تقصیر من هم نیست به هر حال هر ورزشی خوشنتهای خودش رو داره و این هم اینجوریه ![]()
پی مواظب باشید با هیچ کس کشتی با چوخه نگیرید ![]()





سلام
اول که به خودم آفرین میگم که وقتی خونه ام هزار تا پست توی چند روز می نویسم ! بعد تا حالا به هم نامهات دقت کردی . نمی دونم اسمت چیه ، مثلا ناصر یا شنتیا یا حمیرا
یا غلامرضا یا نوید !
من وقتی جایی به کسی میرسم که تشابه اسمی داریم حس خوبی بهم دست میده . وقتی که می فهمم اسم یارو "ناصر" است اگه خریدار باشه بهش تخفیف میدم و اگر هم فروشنده باشه ، مستانه چونه نمی زنم و کلی مراعاتش میکنم . ناصرها خیلی انسانهای خوبی هستند .
البته برخی عنادی کفر در سریالهای تلویزیونی و فیلمهای در پیت معمولا اسم یارو که خلافه یا زورگیره می گذارند "ناصر" که ما انجمن حمایت از ناصرهای جوان به کلی این موضوع رو نفی می کنیم و اونها رو در دادگاهای عالی با وکلای کراوات زده "سو" خواهیم کرد .
تازه حالا که دارم فکر می کنم میبینم که اگر اسمت کمیاب باشد که چه بهتر . واقعا احساس می کنی کسی که هم اسمت است خواهرت یا برادرت است . یا اگر تو جوان باشی و او پیر فکر میکنی که او آینده ی چند سال دیگرت است .
به هر حال زندگی همینه و باید برای داشتن احساس های مثبت به بقیه دنبال کوچکترین چیزها باشی ولی اگر اسمت فاطمه یا محمد یا علی است عزیزم خیلی انرژی از خودت در نکنی که در ایران جز چند نفری که اسم متفرقه داریم همه این سه اسمند ![]()
پی نوشت :
یه بابای رو میشناختم که توی شجره نامه اش 8 فرزند داشت . 7 تا دختر و 1 پسر تهتقاری . خودش می گفت ببین برای یک علی خونه رو پر از فاطمه کردم !
![]()
سلام
هفته ی مواد مخدر مبارک ![]()
من هرچی فکر کردم دیدم نمیشه به عنوان قشری که مقدار زیادی از ترانزیت این ماده ی برای برخی افیونی و برای برخی مایه ی حیات باشم و چیزی ننویسم . خوب اول باید دید چرا مواد مخدری از نظر سود بعد از تجارت اسلحه پر سود ترین بیزینس جهان است . ( خوب راستش این رو نمی دونم ولی تو ادامه بده چیزهای دیگه ای میدونم
)
تریاک که خیلی خوبه زاهدان کیلویی 600 هزار تومن که در شهر مقدس کاشمر حدود دوبرابر می شود که در شمال کشور به چهار برابر هم می رسد . از نظر حجم هم باید بگویم چیزی مثل خمیر کیک است و قاچاقش کار سختی نیست . اگر از زاهدان تریاک قاچاق کرده باشی نفر سوم ماجرا هستی . یعنی به راحتی میتونی حدود 200 گرم نا خالصی قاطی تریاکهات کنی ناخالصی که باید زرده ی تخم مرغ گندیده باشه وگرنه گندش در میاد .
وقتی که با ماشین قاچاق می کنی معمولا بزرگترین مشکلت "ایست و بازرسی "های جاده ای است که بعد از هر شهر قرار دارد . مثلا تا مشهد 5 تا ایست و بازرسی باید بگذرانی در این پنج تا معمولا به صورت رادوم دوتاشون همیشه سگ مواد یاب دارند .
روند گشتن سگ مواد یاب اینه که ماشینها رو کنار هم پارک می کنند و این سگ که خودش مثل سگ معتاد است برای نعشه کردن خودش دنبال مواد می گرده . هرسگ یک گروهبان داره که حقوقی که میگیره فقط برای نگهداری از این سگه و لباسی شکل مکانیکهای خارجی به تن داره.
در ایست و بازرسی "سفید آبه " ( 250 کیلومتری زاهدان) ماشیها به صف بودیم که قفس سگ برای بازرسی ماشیها باز شد . همیشه این موقع نفست در سینه حبس است . ترس از اینکه یک از خدا بی خبر مثلا همونجا مواد تو جبیبش داره و بیندازه توی ماشین تو . آخه همه از ماشینها پیاده میشن و یک گوشه می ایستند . سگ اسمش " استفانی" بود . یک سگ معمولی ولی موادیاب . وقتی که این سگه رفت توی اتوبوس ، شروع به پاره کردن یک صندلی کرد . گروهبان سگه پرید برون و در اتوبوس رو بست و بقیه ی مامورها راننده اتوبوس رو دستگیر کردند . باورتون نمیشه تا وقتی که این آقا سگه خودش رو نعشه کرد و آروم شد که صاحبش بیاردش بیرون صندلی اتوبوس حتی میله های آهنیش هم تیکه تیکه شده بود .
ولی برای تویی که می خواهی قاچاق چی مواد بشی باید بگم که مواد رو شکل لوله در بیار و بنداز توی باک ماشینت . حدود 5 کیلو قاچاق کن و بعد باک ماشینت رو بنداز دور و یکی دیگه به جاش بخر . یا مواد رو توی یک قوطی پر از " گریس" جاساز کن عمرا استفانی بتونه بوش رو بفهمه .
خوب قاچاقچی شدی ؟ ولی نکته ی مهم اینه که هر کسی که با مواد سر و کار داره معمولا هم خریداره و هم واسطه و هم فروشنده . باید برای فروش موادت هر سه کار رو بکنی . ولی جالب اینجاست که ماموراهای جان بر کف نیروی انتظامی یک مواد فروش را انتخاب می کنند و به او می گویند تو هرچی که می خواهی بخر و هر چی که می خواهی بفروش فقط باید به ما بگویی از کی خریدی و به کی فروختی .همین !
اینجاست که میبینی توی یک ایست و بازرسی یک پراید اومد و همینکه ترمز زد همه اسلحه روش کشیدند و رفتند زاپاسش رو با چاقو پاره کردند و چند کیلو مواد در آوردند . خوب دیگه به هر حال مملکهت پلیس داره . جالب اینجاست که این راپرتچی های پلیس هم بعد از مدتی که دیگه پولدار شدند و معامله نکردند و برای پلیس مهره ی سوخته شدند شبانه سرشون زیر آب میشه . چون قاچاقچی پولدار به راحتی اشرار می شود و شرارتهای بی هدف می کند که اصلا قابل پی گیری نیست .
خوب جالب هم هست که بدونی در رنج مواد فروشها حتی یک دونه سیگاری هم پیدا نمی کنی . باور نکردنیه که اکثرشون حتی خودشون مواد رو مزه هم نمی کنند مخصوصا کراک و شیشه رو .
پی نوشت اول به عمه زهرا :
آخه عمه من پول ندارم ! تازه هزرا تا زن هم دور و برم هستند که اگه به یکیشون هدیه بدم تو رودربایسی میمونم و بادی با همه ی صد هزار نفر دست بدم .![]()
پی نوشت دوم به عمو مهندس برق :
میبینم که خوانندهی پر و پا قرس اینجا شدین و فقط کامنت نمیدید . خوب عمو کلیک کردن روی قسمت نظران و نوشتن اینکه " به برادرم میگم از ارث محرومت کنه " که کاری نداره![]()
![]()
سلام
من متاسفانه روز زن مسافرت بودم و هیچ پولی بابت این روز خرج نکردم و حالا خیلی ناراحتم (: دوست داشتم یک کیف زنونه ی گرون بخرم که نشد و بعد هم این نبودم رو منطقی تحلیل کردم و حالا نخریدم . ولی یکی دو تا اس ام اس پینگلیش 22 تومنی زدم !
راستش من فکر کی دم که شما هم ثل من با کلاسید و می خواهید 22 اکتبر رو که روز زن جهانیه جشن بگیرید که نگرفتید . پس من هم بادی مثل شما برای امروز یک پست آپ کنم .
روز زن و روز مادر !
روز زن رو در دخترهای جوان به همسرم تبریک میگم و امیدوارم هزار سال عمر کنه و من همیشه این روز خوب مسافرت باشم و این روز رو به یاد ماندنی کنی با اس ام اس های فحش دار
. در خانومهای دنیای مجازی این روز رو به مهتاب خانوم تبریک میگم که به نظر من قوی ترین زن دنیایست . در زنهای مرموز به اسکلت رقصان این روز رو تبریک می گویم . در جماعت پیرزنها به مادر بزرگ نازم تبریک می گویم که امسال برایش هدیه نخریده ام
در بین کسانی که دستشان از این دنیا و دولت نهم کوتاه است به مادرم تبریک می گویم که بهترین زن تاریخ بشریت بوده و این روزها که کارهای انحصار وراثتش رو انجام می دهیم به این نتیجه ریسدم که از بابام بیشتر بهم پول داده و میده . ![]()
مادر روزت مبارک و متاسفم که هیچ وقت این چیزی نبودم که دوست داشتی باشم و البته چیزی بودم که حتی بدت هم می آمد ولی مهم نیست مهم اینه که روزت مبارک![]()

سلام
این روزها به خاطر امتحانات همسرم خونه موندم و سعی در نگه داری نیوشا ( دختر 11 ماهه ام ) دارم . خیلی روزگار خوبی رو میگذرونیم . بهترین حالت این است که دیگه اگه من لباس بپوشم ( نه اینکه همیشه خونه لختم
)
میزنه زیر گریه که ببرمش بیرون و من هم می برمش . از سه روز پیش دائم با نیوشا دوتایی خونه ی بابای من و پدر همسرم و اهل دل پلاسیم .
نیوشا تا میتونه شیرین کاری از خودش در میاره و من تا میتونم به مصرف ویتامینهای طبیعی که معمولا برای شیرین کاریهای نیوشا بهش هدیه میشه می پردازم . جالبترین قسمت ماجرا وقتیه که با نیوشا در کیفش رو باز می کنیم و اسباب بازیهایی که من براش سلکت کردم رو در میاریم . با در اومدن هر کدوم نیوشا یک فریاد از سر ذوق و امت یک فریاد از سر تعجب همراه با کمی خشم سر می دهند . بدترینش امروز یک مگس کش بو که از خونه برای بازی نیوشا برده بودم . آخه دخترم عاشق اینه که ته مگس کش رو بکنه توی دهنش و باهاش "نی" بزنه و گوسفند ها رو یک جا جمع کنه :) نه اینکه لثه هاش رو بخوارونه . شیشه ی خالی مربا و موس اوراقی از دیگر ابزار دقیق های نیوشاست .
اینقدر مینشینیم تا نیوشا حوصله اش سر بره و با نق و نق کردن بهم بفهمونه که می خواهد برویم و من با توجه به اینکه چایی میوه بنا به زمان وعده ی مکملم مثل عصرانه رو خورده باشم به سیگنالش جواب میدم وگر نه هنوز اطراق کردیم .
خوب خونه ی آخر خونه ی مادر بزرگمه که نیوشا عاشق آزار این پیرزنه مخصوصا با کشیدن رومیزی هاش که دفعه ی قبل گوشه اش هم پاره شد و مادر بزرگ ام گفت : تا وقتی که این " ناصرچه" ( به بچه ی کوچک ناصر) بزرگ نشه همین پاره می مونه روی میز !![]()
راستی در سفر هفته ی گذشته در کشاکش درد پخش ماشینم خاموش شد و حمید ( شریک ام ) که با ترانه ی "عروس چین چین " سندی به سختی مشغول تکانهای اندام تحتانیش روی صندلی بود ضد حال خورد . اون روز که حسابی بهش خندیدم ولی امروز که یک خبره آوردم سر آلبالویی ( کامیونم ) و پخش رو نگاه کرد گفت : سوخته ! اندام تحتانی بدنم شعله ور شد و من موندم و شرکت جی وی سی برای گارانتی ![]()
سلام
دوست عزیزی موضوعی برای نوشتن داده بود که عنوانش " 24 ساعت آخر عمرتان را چگونه می گذرانید" بود . من قبلا سعی کردم برای نوشتنش ولی نشد فکر کنم حالا نوشته ام که چه می خواهم .
حالا 24 ساعت مانده به مرگم . نمی دانم چرا شب را راحت تا صبح خوابدیم و روز را با چیزی شبیه به کابوس از سر گذشته شروع کردم . گشتی در میدان تره بار و شوخی های مخصوص همان جا و بلوتوث بازی های مسخره . صبحانه ای شبیه به کارزار و ساعت از 10 صبح گذشت . کارهای بانکی بهترین گذینه برای آن ساعت است . زیاد برای من معطلی نداره . آخه در شهرمون آشنا زیاد دارم .
نهار مفصل و خواب بعد از ظهر از جمله چیزهایی است که در کتابی خواندم باعث عقب افتادن اروپای جنوبی از شمالیش شده ولی من تنبلی را در این مورد به پیشرفت ترجیه می دهم می خوردم و می خوابم ! عصر معمولا کهنه کشیدن ماشین از غباری که از دیروز همین موقع رویش نشسته و گشتی که میشه با همان خواب بعد از ظهر برای عقب ماندگی مقایسه کرد ، می گذرانم . به مرگ فکر نمی کنم درباره اش با کسی حرفی نمی زنم . دلیلی ندارد که ناراحت شوند و خوب می دانم با هر بار بازگو کردنش برای خودم هم سخت تر می شود .
ساعت به 22 می رسد . به بهانه ای خودم را تنها می کنم . تنهای تنها . دو ساعت زمان زیادی نیست که غمگینی و تنها بودن آدم را زجر بدهد . حتی اگر به گریه هم بیفتم در 120 دقیقه فاجعه ای اتفاق نمی افتد . به زیرزمین خانه ی پدریم بر می گردم . چقدر احساس های کودکیم آرامم می کند . البته کودکی که در خفا در این انباری گذشت . کتابهایی که یادگار دوران سخت تحصیل حتی در دبستان در روزگار جنگ است . گوشه ای می نشینم و یاد سیگارهای اول و سرفه های احمقانه که تاوان هیچ بود می افتم . به جای اخم لبخند می زنم . الان هم یک نیم بسته دارم ولی برا این چند دقیقه دیگر نه ! حتی بدون سرفه .
اتاقکی با سقف کوتاه و یک لامپ کدراز غبار که فکر کنم نورشبه نیم کاهش یافته . قفسه هایی که پر است از خنضر پنزر . نشسته ام روی نیمکتی که مشرف است به تخته سیاه کوچکی که پدری در کودکی برای تمرین کردن درسها برایمان خریده بود . هنوز غبار گچهای رنگی رویش پیداست . دیگر سخت جو گیر شده ام . دارم میمیرم همین چند دقیقه ی دیگر .
خدایا نباید به کسی چیزی بگویم . خدا نمی توانم حتی ذره ای ناراحتی اطرافیانم را ببینم . نمی گویم . فقط باید نامه ای به دخترم بنویسم که تنها یادگارم در زندگی خواهد بود . البته احتمالا وقتی که بزرگ شد به جای خدا بیامرزی بد و براه بگوید به پدری که در کمتر از یک سالگی تنهایش گذاشته . ولی چاره ای نیست باید بداند که پدرش دوستش داشته .
به قفسه ی کتابها نزدیک می شوم . خوب می دانم که اگر یک فوت بکنم تا چند دقیقه نمیشه جایی را دید و سرفه تنها هدیه ی غبارها به من خواهد بود از این عمل . با دست می تکانمشان . باید دفتری پیدا کنم و کاغذی سفید از وسطش بکنم و سیاه کنم و هدیه کنم به دختری که 18 سال است پدر ندارد . خدای من چه نامه ی احمقانه ای توجیح نامه ی زوالم .
دفتری پیدا می کنم . دفتری با کاغذ های "کاهی " . یادش بخیر ! این دفتر ها بیشترین خاصیتشان این بود که یک برگ خوش خط می شد و یک برگش که زیرش کمتر کاغذ داشت بدخط ! من باید روی کاغذهایش خوش خط بنویسم .
سلام
دخترم . دخترم . دخترم . چقدر واژه ی قشنگی است برای یک حس خوب ! تو دختر من هستی و من حالا نیستم . نمی دانم چند بار این کاغذ را خواهی خواند تا بفهمی چی درونش نوشته است . من هم وصیت نامه ی عمویم را مثل الان تو صدها بار خواندم تا عاقبت در نوجوانی کسی برایم توضیحش داد .
نمی دانم زمانی که تو این نامه را می فهمی باز هم نوجوانها از نصیحت می گریزند یا نه . دوست دارم بدانی که چقدر با ارزشی . شنیده بودم که دختر پاقدمش با برکت است و حالا این را برای بقیه باز گو می کنم . تو یک برگ برنده در زندگیم هستی ، البته الان که این نامه را می خوانی بودی .
دستم به نوشتن هم یاری نکرد و کاغذ را در هم می پیچانم ، مچاله ی مچاله ! واقعا دارم چیزی می نویسم که بعدا در نبودم هم زجرشان دهم . مثل اینکه دقایقی هم که به مرگ مانده برایم با روزها و سالهایش فرقی نمی کند . عمر گرانمایه به بطالت گذشت و این چند دقیقه هم رویش . فکری به گذشته می کنم و مشتاق دیدار دوستانیم که در آن دنیا دارم . البته شک وجودش سراپایم را گرفته و احتمالا شیطان اشتباهی می خواهد هفتاد سال عبادت نداشته ام را به باد دهد . می ترسم که چشمانم را ببندم و سیاهی تنها چیزی باشد که دنیای دیگر برایم داشته باشد .سیاهی محض تمام و خاموش !
ساعت به 12 رسید و خلاص !

سلام
در جایی می خوندم که وبلاگ یک مجله است و باید مالتی میدیا باشه . برای همین هم من مالتی میدی اشدم و بعد از این عکسها از فردا کلیپ خفن موبایل میگذارم توی وبلاگ . بگذریم !
گفته بودم که برای اینکه از کاشمر به کرمان برسی باید فاصله ی 320 کیلومتری بین شهرهای "دیهوک" ( استان یزد) و شهر کوچک "راهور" ( استان کرمان) رو طی کنی . این 320 کیلومتر از خلوطترین و افتضاح ترین جاده های مملکتمونه . فقط وسطش ی کآبادی داره که اسمش " دیگ رستم" است و غیز از اون 9 تا آب انبار که در فاصله های 30 کیلومتری از هم ساخته شده .این عکسی که پایین می بینید آب انبار شماره ی 2 است که نزدیک به " گندم بریانک " داغترین نقطه ی کره ی زمین است . می بینید که سمت چپ عکس یک دالان وجود دارد که وقتی آن را طی کنی به آب می رسی . واقعا این اجداد ما عجب مخی داشتن که توی دل کویر آب در می آوردند .

عکس بعدی مربوط به عقب ماشینمونه که وقتی بار نداریم و شهر غریب مبخواهیم بخوابیم ازش استفاده می کنیم . من روی این پتو آبیه می خوابم که زیرش دو تا پتوی دیگه است . باورت نمیشه که بعد از یک روز که حداقل 13 ساعت رانندگی کردی این فضا چقدر آرامت می کنه . کلمن آب یخ و صدای نرم موزیک موبایل و دود سیگار و خوابی نزدیک به خواب ابدی ! البته الان اون حمیده که داره شام می پزه و نیم ساعت دیگه میره توی ماشین می خوابه .

این عکس مربوط به اکثر روزهای کویره درست تنگ غروب ! به خاطر غباری که همیشه در هوا معلق است خورشید وقت غروب نارنجی نیست و شکل نوپ نقره ای در میاد . البته همین هم برای خودش حال و هوایی داره شنیدنی !

این هم جاده ی بی انتهای کویره با آسفالت مثال زدنی که در مسابقات فرمول یک ازش استفاده میشه :) باور کنید که فقط الان کمی قشنگه وقتی که توش هستی و بعد از هر پیچ باز یکی دیگه از همینها رو میبینی و بعد از هر سر بالایی باز همین و . . . . ولی باعث میشه بدونی زنده هستی و جاری . بهترین صفت برای نگندیدن !

این رتیل از همونهاست که وقتی شب تو جاده موندی سراغت میاد تا بخوردت . من خودم با کفش کشتمش و ازش عکس گرفتم تا به دوستهاش نشون بدم و برای همیشه تضمین کنم که آدم از رتیل بر تر است :)))

این دسپخت بانوی اول مطبخ آلبالویی بانو حمید است ! همون چیزی که دیدی داشت روی پیک نیک می پخت . بهتون قول میدم که فقط عیبش اینه که در روغن مایه طبخ شده اگز روغنش جامد لادن بود حتما حمید رو هم باهاش می خوردم . راستی شادی فکر کنی که اینها برای 2 نفر خیلی زیاده ولی در حقیقت اشتهای آدم در سفر بازمیشه و میزان برای غذا خوردن رای مردم میشه نه سایز شکم :(

این هم تصویری از توی اتناق آلبالویی که خیلی چیزها رو نشون میده ولی از همه مهمتر اون دستمال کاغذی هاشت که دور دیته ی راهنما جازدم . این باعث میشه که هیچ وقت خاک نگیره و خراب نشه و بد کار نکنه برو به ماشینت بزن . راستی گلین بانو ببین اگه میتونی بیا سوارش شو .

این سه تا عکس پایین هم مال یک ماشینه که داشت به روسیه حمل میشد و من ازش عکسیدم . قدش حدود 10 متر بود و اسمش "هومر" فکر کنم یه چیز سیاسی یا نظامی بود . به هر حال این بی نظیره . اگه فردا گرفتنم انداختم آب خونک خوری بدونین که به این خاطره که از یک راز نظامی با این عکسها پرده برداشتم .
فریناز خاتون که تفاوت اندکی با "مارکو پلو" داره و همه ی جاهای دنیا رو گشته اطلاعاتی درباره ی این ماشین در کامنتدونی نوشته که براتون پیس می کنم اینجا تا باشد مورد قبول حق قرار بگیرد ![]()
Hummer ye mashin az company General Motors hastesh, zaheresh mesle mashinaye nezamiye, taghriban mesle Jeep hastesh, to US siyahposta ha kheyli alagheye ziyadi be estefade az in mashin daran, albate siyah postaye pooldar! Bareye racing ham khobe in mashin,
vali hummer mashin nezami nist,
تلفظ فارسیش میشه هامر نه هومر


