سلام
برای چندمین بار نشستم که یک پست بنویسم ولی باز بعد از کمتر از یک پاراگراف "ورد پد" رو بستم . حرفهای ناگفته زیاده ، خیلی زیاد . وقتی که پشت فرمون نشستم دائم فکر می کنم که اگر الان یک کیبورد داشتم قد هزار تا پست می نوشتم و حالا که پشت کیبوردم دائم ذهنم پشت فرمون است :(
نمی دانم که باید الان خنده دار بنویسم یا یک پست غمناک . به هر حال حس غم نویسی بیشتر است ولی گناه تو خواننده چیست ! خوب ، وقتی که ساعت کاریت از 8 می گذرد و حتی از 16 و گاهی به 24 می رسد آن هم پشت سر هم ، باید کارهایی بتوانی انجام بدهی که از ته دل بخنداندت . این خیلی خوب است و کلا باعث ریست مخ می شود . من عاشق این خنده های از ته دل هستم و با حمید ( شریکم ! ) دائم از این برنامه ها برای هم می چینیم .
معمولا وقتی که دو نفر سالم باشند و همسفر همیشه با هم غذا می خورند و طبعا هم در یک زمان نیاز به رفع حاجت پیدا می کنند . یعنی وقتی که به استراحتگاهی می رسیم در صورتی که هردو نیاز داشته باشیم می ایستیم و دستشویی می رویم و این باعث می شود فکر های خبیثی به ذهنمان برسد .
از طرفی باید بگویم که حمید همیشه چیزهایی که گم کرده یا اختلاف حسابهایی را که دارد در دستشویی درست می شود . فرض کن تو هم در همان دستشویی باشی و یک هو بشنوی که دو نفر دارند با هم حرف می زنند .
ناصر هستی . اره کجا برم بهتر از اینجا . میگم پسر فهمیدی که از این میدون باریه پول بیمه ی بار رو نگرفتیم . اه . حالا چکار کنیم . بزار شلوارم رو بکشم بالا تا بگم :))
آخرین بار فردوس بودیم که من وقتی در اومدم و داشتم می رفتم دستهام رو بشورم به در دستشویی حمید که رسیدم با انگشت محترمانه دو تا زدم به درش . بعد حمید گفت : بفرمایید . من از خنده روده بر شدم . به خدا اگر در مطب دکتر رو بزنی اینقدر با دیسیپلین نمیگه "بفرماید" که این بچه تو دستشویی گفت !
-------------------------------------------
خوب الان زنگ زدند دارم میرم آمل ..
پی نوشت ...
بعضی ها فکر می کنند که من از اون راننده کامیونهام که هر باری به هر شهری به هر قیمتی می برند . نه داداش من ! مثل سگ پای قیمت ایستادم و ۳۲۰ تومن را از خودم زوال آوردم . حالا دوم مرداد قسط آلبالویی رو از کجا بیارم
البته خدا بزرگه و خودش توسط دوستان میده . بچه ها شماره حساب بدم خدمتتون ![]()
پس هنوز هستم!
سلام
امروز رفتم مشهد و ماشین رو بار کردم که فردا صبح یا امشب یک سفر درست و حسابی یکی دو هفته ای رو آغاز کنم . وقتی ساعت 3 بعد از ظهر برگشتم خونه و سری به وبلاگم شدم دلم نیومد این پست پستی باشه که پست قبلی چیزی باشه که باهاش رو به رو میشید . پس به زور دارم آپ می کنم :)
نه نتونستم ! یه تکراری بخونید .
حالا اولین چیزی که به ذهنتان رسیده اینه که ، بابا این ناصر یا فیلسوف شده یا قلندر یا زاهد یا عابد و باید از این به بعد هر گونه سوالات شرعی رو ازش پرسید!!!!!! ولی نه بهتون قول میدم همون ناصر همیشه ام ... تحت تاثیر هیچ چیزی هم نیستم و اصلا زود قضاوت نکنید ..!!!!
می دانید نماز همیشه برای من حالتی خاص داشته نه میتونستم ازش بگذرم و نه میتونستم بهش اعتقاد داشته باشم .این پست برای گفتن طرز فکرم برای شما نیست و فقط جنبه ی باز گو کردن خاطراتی ازآن را دارم...!!!
بچه که بودم دبستان شاهد می رفتم و با اینکه ما آن زمان خیلی مونده بود که به سن تکلیف برسیم ، ولی از کلاس سوم ابتدایی نماز اجباری می خوندیم ، یعنی وقت اذان ظهر یک سری سجاده مثل یه رول کاغذ روی زمین پهن می شد و بچه ها کنار هم می ایستادند و ماجرا شروع می شد ، البته نماز که نه عذاب....
فرض کن !!! ، هوای سرد زمستان با آب سرد باید وضو می گرفتی و می آمدی سر صف نماز ، اوایل که وضو نمی گرفتیم و می آمدیم سر نماز ، ( آخه خیلی سرد بود و ما هم بچه های 9 ساله..) .. بعد آوردند یه چند تا مامور دم در نماز خانه گذاشتند تا بچه ها حتما وضوگرفته باشند و بیاین تو ( از روی خیس بودن صورت و دستها می فهمیدند ، آخه حوله هم که نداشتیم..!!!) ، بعد ما وقتی می رفتیم جای آبخوری برای وضو فقط کف دستها و صورتمان را خیس می کردیم و می آمدیم نماز ، بعد مامور گذاشتند سر آبخوری که همه درست وضو بگیرند و ما هم ازآن به بعد وضورا کامل می گرفتیم ولی سر نماز با هم صحبت می کردیم ، بعد مامورانی گذاشتند سر نماز بین صف ها راه می رفتند که کسی با کسی حرف نزند ، و از آن به بعد ما دیگر سر نماز چیزی نمی خواندیم و فقط مثل کلاغ به زمین نوک می زدیم .... ولی باید بدانید که من هرگز برای مس پا کفشهایم را در نیاوردم و همیشه از روی کفش مس پا می کشیدم .... ( اوج اعتراض رو حال کردید ، واقعا نمی دانستم با کی می جنگم...!!!)
جالب اونجاست که گاهی بین دوتا نماز میرفتیم دستشویی و بعد وضو نمی گرفتیم و میومدیم سر نماز دوم .....
ما در خانه با وجود بابای دیکتاتور لزومی برای نماز خواندن نداشتیم ، البته فکر کنم بیشتر برای این بود که باید با چیزی اول ما را تشویق به این کار می کردند و پدر ما هم کسی نبود که بخواهد برای ما هدیه و حتی "خر" ما هم نمی شد تا در ازای یک نماز یک دور ، دور خانه کولیمان دهد ،
ولی چیزهای زیادی از نماز در خانه یادگار دارم ، می دانید یکی از بهترین فرصتها برای فضولی و خرابکاری وقتی بود که مامانم در حال نماز خواندن بود ، البته برای همه فکر کنم همینطور باشد ولی برای من بیشتر ، وقتی می خواستیم با برادرم کتک کاری کنیم منتظر شروع نماز مادرم می شدیم ، ( فکر کن برای کتک خوردن از برادرت با ید با اشتیاق منتظر بمانی..!!) به محض شروع نماز زنگ دعوا زده می شد و آخر نماز مادرم دعوا تمام می شد ، البته من شکست خورده و در انتظار نمازی دیگر و برادرم خوشحال از پیروزی بر برادرش منتظر پیروزی های دیگر...!!!!
من نمی دانم کتک زدن برادری که 5 سال ازش بزرگتر هستی چه لذتی دارد (تازه در سن 10 سالگی... ) ، مخصوصا از وقتی که دیگه زور من بهش میرسید یه روز گفت : ناصر من و تو مرد شدیم و مردها با هم دعوا نمی کنند ،(فکر کن ، عین سیاست انگلیسی....) ، ولی کور خونده ، وقت ارث و میراث بخشی به جانش می افتم و با مشتهای بزرگم صورت نحیف و مامانیش رو نوازش می کنم ، فقط باید فرستی پیش بیاد ، حتی روز مرگ بابام ، وقتی که بیشتر از همیشه بهش احتیاج دارم ..!!!! خوب دور نشویم.....
راستی من با مادرم مدتی به مسجد هم می رفتم تا اون روزی که وقتی توی مسجدی که همه نماز می خواندند بازی می کردم که یک هو دستشوییم گرفت و می دانستم که مادرم را نباید خبر کنم تا می خواستم فکر کنم که چه کاردیگری باید بکنم دیدم که پاهایم گرم شد و من هم زدم زیر گریه ، حالا همه اش یک طرف ، بحث شدید مادرم ودوستهایش با خادم مسجد یک طرف .... در اوج ماجرا خادم گفت : آخه این بچه ی نافهم را برای چی آوردید اینجا که بشاشه توی خونه ی خدا!!! ، و مادرم هم گفت : اگه الان یاد نگیرد مسجد بیاید دیگر هرگز نخواهد آمد !! ( ولی خدایی ، حرف خادمه درستتر بود و ما که مسجدی نشدیم فقط یه گل به سر خونه ی خدا زدیم و رفتیم...!!!)
من در کلاس سوم راهنمایی پیش نماز بچه های مدرسه یمان بودم ،( فکر کن !!)
آن زمان بیشترین رقابت بچه های مدرسه برای این پست بود ، مدرسه ی نشر فرهنگ ، درست زمانی که زنگ آخر بود بچه ها از خانه رفتن محروم می شدم و به زور ، زور ، زور ، می بایست نماز می خواندند و بعد می رفتن ..در اوج رقابت من بودم ، که آخرین پیش نماز بودم تا آخر سال ... راز موفقیتم این بود ....
من یک مکبر برای خودم انتخاب کرده بودم و قرار داشتیم هر وقت که دستهایش کنار پایش دراز است یعنی ناظم آمده نماز خانه و داره نگاهمان می کند و هر وقت که دست به سینه ایستاده بود یعنی خبری نیست و من با سرعت تمام و گاهی یک رکعت نماز را جا می زدم و گاهی هم اصلا با بچه ها نمی خواندیم و فقط مینشستیم و مکبرمان با داد و فریاد جوری نشان می داد که انگار ما در حال نمازیم....
به هر حال دنیای من و نماز چیز جالبی بوده و باز از آن جالبتر چیز هایی است که از نماز خواندن اطرافیانم به خاطر دارم که سعی می کنم برایتان بنویسم... البته معذرت می خواهم که این قدر تازه گی ها طولانی میشود ولی چاره ای نیست ...
من بابام مظهر درست نماز خواندن بوده ، یعنی کافی بوده که در زندگی کوچکترین مشکلی برایش پیش بیاید ، بعد از روی نماز خواندنش کاملا مشخص میشود ، اکثر اوقات در نماز هایش رکوع نمی خواند ، یعنی وقتی که ایستاده است مستقیم به سجده می رود ، ( برای درک این مطلب باید نماز خوان باشید ، تا وقت دیدن بابام از خنده روده بر شوید...) حالا جالب اینجاست به خاطر اخلاق منحصر به فردش به هیچ عنوان نمی شود متقاعدش کرد که نمازت غلط بوده ..... یک بار من بهش گفتم که بابا جان نمازت اشتباه بوده و هم یک رکعت کم خوندی هم دو تا رکوع نرفتی و اون برگشت با تبسمی که تنها در صورت یک نماز گذار واقعی دیده میشد بهم گفت : ناصر به دنیا آوردن تو اشتباه بود نه نماز من....!!!! ( باز ، فکر کن...!!!)
پدر بزرگم ... ( پدر مادرم ..) اگر خونه ی پدر بزرگم باشی و قرار باشد برید بیرون اصلا نترسی اگر گفت : من از یک هفته پیش نماز نخوانده ام و باید همه اش رو بخونم و بیام ... چون به سرعت برق و باد نماز می خونه ، یه بار ازش "الحمد و قل هوالله" پرسیدم و باورکنید تو این دوتا سوره که دو تاش روی هم 10 تا آیه ی کوچولو هم نداره ، پنج تاش رو جا انداخت و بقیه اش رو هم غلط غولوط و کم خوند ... من نمی دونم ، ایشون تا حالا 6 بار رفته مکه چه غلطی کرده و چی یاد گرفته ، ولی احتمالا برای باطل کردن حج یه عالمه آدم کافی بوده ، اگه خواستید شماره ی سفر ها و تاریخ ها شو بهتون بدم تا ببینید اگه از نزدیکاتون کسی باهاش بوده این خبر خوش رو بهش بدهید!!! ....
بی بی زری خانوم ..( مادر همسر دوم پدرم ...) او پیرزنی بود که من به همه می گفتم سنش از هزار سال هم گذشته و عاقبت فکر کنم با کمک عوامل متافیزیکی جان داد .. اواخر عمرش آلزایمر سختی گرفته بود و جالب اینجاست که دیگه هیچ کس را نمی شناخت اما ، نمازش را ترک نمی کرد ، ولی به جون ناصر باید نماز خوندنش رو می دیدید .. ( البته می دانم که خدا هم ازش انتظاری نداشت ... )...
گاهی پیش می آمد که پیرزن صد ساله ساعت 9 صبح می گفت که می خواد نماز ظهر بخونه و می آمد وضو می گرفت و می رفت پشت به قبله می نشست و شروع به نماز خوندن می کرد ، در حد نیم رکعت بعد جالب اینجاست که در نماز وقتی باهاش حرف میزدی جوابت را می داد و تازه تسبیح هم می گرداند ... یک بار که خونه ی بابام بود اومد وضوگرفت و رفت به یک سمتی غیر از قبله نشست ، دوزانو و کمی زیر لب چیزی گفت و بعد سلام داد و مهرش را برداشت و رفت ..
البته چشمهایش هم دیگه نزدیک به کور بود ، یک بار وقتی که هنوز جوان تر بود رو به روی تلویزیون نشسته بود و چیزی ازاون شنید و گفت می خواهم برای سلامتی آقا امام زمان یه دور صلوات با تسبیح بخونم ، ( هر تسبیح 99 تا دونه داره ، این یعنی 99 تا صلوات..) و خلاصه شروع به فرستادن کرد ، حالا جالب اینجا بود که با هر صلوات هفت یا هشتادونه رو یک جا رد می کرد و به ده تا هم نرسید که تسبیح تمام شد و برای فرج امام زمان دعا کرد و رفت ...!!! ( به امام زمان : فکر کنم اگه آقا داشتی خوب و خوش راه می رفتی و یه هو سکندری خوردی و نقش زمین شدی به خاطر این کارهای اون پیرزن بوده .... ولی حالا مرده راحت هرچی می خواهی راه برو ولی زود بیا که باز بی بی دیگه ای از گوشه ی دیگه ای از جهان پیدا نشه..!!!)
از خاطراتی مثل بی تربیتی کردن سر نماز ( خروج گاز بد بو... ) و دیدن خشتک پاره و .... فاکتور می گیرم تا کمی با ادبتر پیشتان جلوه کنم ...
ولی یه خاطره دیگه هم برایتان تعریف می کنم که مربوط به وضو گرفتن است و فکر نمی کنم در پستی دیگر جایی داشته باشد ، برای همین می نویسمش .. من همیشه وقتی که سفر می روم حتما نماز هایم را سر وقت می خوانم ، هم برایم قوت قلبی است برای اینکه خدا دوستم دارد هم در یک سیکل زمانی رانندگی و استراحت می کنم .... من همیشه در مساجد بین راهی چون ماشین داغ است ، ماشین را خاموشش نمی کنم و تنها درهایش را قفل می کنم ، البته من در روبه روی مغازه ای چیزی پارک می کنم و به مغازه دارها هم که دیگه باهاشون دوست شدم سفارش ماشینم رو میکنم و از طرف سرقت ماشین باری خیلی هم کم است ، خلاصه ....
بعدش میرم وضو میگیرم ، اما من همیشه قبل از وضو گرفتن دستشویی می روم و در مساجد بین راهی که خیلی خلوت است توالتهای زنانه را انتخاب می کنم ، هم خیلی تمیز تره هم در سطل آشغالها یش چیز های خنده دار پیدا می شود ..
آخرین باری که از این تز مسخره پیروی کردم در 300 کیلومتری زاهدان بودم ، ( زاهدان شهری است که اکثرا سنی اند و بسیار بسیار متعصب ، اینقدر که شما در طول روز در ماشینهای سواری کسی را نمی بینی که زنش همراهش باشد ، خلاصه اگه شوخی هایی که ما اینجا با خواهر، مادر هم در بنگاه میکنیم در آنجا بکنی ، سرت را گوش تا گوش میبرند ....!!!) آن روز هم رفتم دشتشویی زنانه و داشتم حسابی برای خودم حال می کردم از شعر های که دافها روی در توالت نوشته بودند تا سطل آشغالش تا دیوار هایی که با کلید حکاکی شده بود وبه حق هم شکلهای خوبی در آمده بود تا اینکه صدایی شنیدم و کم کم صدا ها بیشتر شد و یک هو وقتی که همه ی شان وارد دستشویی شدند شروع به صحبت کردن با هم کردند ، چه حرفهایی از جه جاهای بی تربیتیی ، اخ ، اخ ، اخ ، ولی ناگهان متوجه عمق فاجعه شدم ، بله ، حتما یک اتوبوس ایستاده بود و مسافر هایش برای استراحت پیاده شده بودند ، از لهجه یشان کاملا مشخص بودند که بلوچند ، و کافی بود که یک کدومشون متوجه می شد که یک مرد در آن جاست ، باور کنید که دیگر جسدم هم پیدا نمی شد ، کاری که کردم این بود ، همان طوری که نشسته بودن به دیوارش تکیه کردم و هر دقیقه یک نفس می کشیدم ، موبایلم رو بی صدا کردم و شروع به دعا کردن ....
فکر کنم حدود بیست و پنج دقیقه ای طول کشید تا رفتند و قتی که می خواستم بلند شوم از بس که ترسیده بودم و زانوهام درد می کرد نمی توانستم درست را ه برم و به هر بدبختی بود خودم رو به ماشینم رسوندم ، بعد وقتی که صاحب مغازه من را دید پرید بیرون و پرسید : کجا بودی کلی دنبالت کشتم، دلم هزار راه رفت ، فکر کردم این بلوچها بلایی سرت آوردند ( هوووووو مجید شر نا از اون بلا ها ....) و من هم دمم رو گذاشتم روی کولم و دستم رو داغ کردم که تا آخر عمر دستشویی زنانه برم....
سلام
ببخشدید حوصله ی مقدمه ندارم و مطلبی را هم باید برایتان بگویم .این را قبلا گفته بودم که رانندگی فقط و فقط گذشت می خواهد و بس ! این را هم گفته بودم که اگر در جاده از مسیر لذت نبرید زنده نمی مانی که از مقصد لذت ببری ! این را هم "سوته دل" ( راننده ی بنز 913 و خواننده ی وبلاگ ام ) گفته : هرگز تند نرو تا مجبور نشی التماس کنی ! و جاده تنها عشق من است و تو جانت را در آنجا می بازی و چند نفر مثل من را هم از عشقشان برای مدتی متنفر می کنی .
راننده ی کامیونها آدمهای خوبی هستند . خیلی با کائنات در گیرند . در یک کامیون بیشتر از یک دیر و کلیسا و مس. . . خدا یاد می شود . لطفش باور شده است و هر لحظه یاد می شود . راننده ها خیلی خدا را دوست دارند و به قول خودشان نه بیمه ی "ایران " هستند و نه " البرز" فقط بیمه ی " ابوالفضل " اند !
روز سه شنبه هفته ی گذشته بین شهر " بافت" و شهر " ارزوئیه" ( استان کرمان) یک کامیون ده چرخ نارنجی روی یک تپه رفته بود و واژگون شده بود . یک کامیون وقتی که واژگون می شود گاهی اگر به اندازه ی قیمتش خرجش کنی برایت ماشین نمی شود !
حادثه تازه اتفاق افتاده بود و آلبالویی رو نگه داشتم و با حمید ( شریکم ) برای کمک شتافتیم . شکر خدا هم راننده و هم شاگردش سالم بودند . کمی زخم سطحی که برای این حادثه می شد نادیده گرفته شود . در یک سری گردنه و سر بالایی کامیون رو از تپه بالا برده بودند و چپش کرده بودند . از تعجب همه شاخ در می آوردند . چند نفری ایستاده بودیم و داشتیم دلگرمی به راننده ماشین که گویی صاحبش هم بود می دادیم .
راننده دل دریایی داشت . باور کنید که نور از صورتش می بارید . اندازه ی پشیزی از اینکه پنجاه ، شصت میلیون ماشین پیرش داغون شده ناراحت نبود . مرتب دست به شانه ی شاگردش می زد و می گفت : قاسم جان ، باز درستش می کنیم و جاده رو اسیر خودمون می کنیم . قاسم زشته مرد اشک بریزه . قاسم قول میدم که وقتی هم کامیونمون صافکاری باشه مزد تو . . . ! قاسم طوری به کامیون نارنجیشون دست می کشید که گویی جان داری از جان افتاده .
وقتی که راننده کامیون واژگون شده سخن به ماجرا گشو همه سراپا گوش بودیم و قاسم سرا پا اشک . ماشین ده چرخ نارنجی خالی داشته میرفته شامارون . تو سربالایی سر پیچ یک هو یک پراید از جلوش سبز میشه . راننده می گفت اینقدر سرعت داشته که کاملا از سمت چپ جاده به راست اومده و چاره ای جز رفتن زیر اکسل ماشین من و کندن اون نداشته . می گفت اگر شانس می آورد باید چرخ سیاه ماشینم از روی ماشینش تا سقفش می گذشت .
می گفت : یک لحظه ابوالفضل ر ادیدم که گفت بین شکم زن و بچه ات و جان سرنشینان این پراید یکی را انتخاب کن . حضرت سرش را به سمت تپه چرخاند و من هم فرمان را !!!
حالا قاسم اشکش را با استین کمی خون آلود پاک می کرد و ما با کف دستمان . راننده ی ده چرخ نارنجی می گفت : به خدا از هیچکس هیچ انتظاری نداشتم . حتی اگر مرده بودم ، هم هیچ ولی دوست داشتم منی که زندگیم را کارم را جانم را کف دستم گذاشتم راننده ی پراید لحظه ای نگه می داشت و می پرسید کمی و کسر نداری . فدای سرم که چپ کردی ! فلاکست چایی دارد یا نه . نان داری چندروزی که علافی تا بیایند و ببردندت بخوری ؟
.
.
.
.
صدای راننده هنوز در گوشم می پیچد و اشکم را سرازیر می کند .
مردی که دلش از دریا هم بزرگ تر بود .
مردی که راننده ی یک کامیون ده چرخ نارنجی بود .
سلام
صبح که از خواب بلند می شوم به آرامی دست و صورتم را می شویم نمی خواهم شما بفهمید و دنبال من همه از خواب برخیزید . به آرامی سماور را روشن می کنم و پشت کامپیوتر می نشینم . برای وبلاگم می خواهم پستی بنویسم ولی انگشتانم یاری نمی کند . کلماتی پوچ می گویم و سویچ را می چرخانم خداکند صدای استارت بیدارتان نکند .
صفره ی صبحانه را ساعت 9 می چینم و به آرامی با صورت نیوشا ور می روم . به دهان بی دندانش که نگاه می کنم خنده ام می گیرد . خوب می دانم چقدر بدش می آید که از خواب بیدار شود ولی این بچه بیدار که شد می خندد و من خنده اش را دوست دارم . برایش شیر عسل سر سفره گذاشته ام که وقتی من و تو نون و پنیر و چایی شیرین می خوردیم آرام باشد . درحال صحبت سر گذراندن روز بودیم که تابلوی ایست یک سرباز از سر سفره حرکتم داد . خداکنه ناراحت نشده باشی !
چرا وقتی توی هال نشسته ایم و داریم حرف می زنیم و نیوشا دورمان بازی میکند ، ماشین سنگینی از کنارم می گذرد و چراغ می دهد ! وقتی که سر سفره ی نهار نشسته ایم ودارم با قاشق خیلی کوچک به نیوشاغذا می دهم و خوشحالم از اینکه پدر خوبی برایش هستم یک پیچ در جاده سر می رسد و مجبورم قاشقش را برای لحظه ای به زمین بگذارم و فرمان آلبالویی را بپیچانم .
دیروز جشن تولدی برای نیوشا گرفته بودم . می دانم خیلی زود بود ولی ماه گرد تولد که ایراد ندارد . همه نسشته بودند و داشتند برایش دست می زدند . دخترم شانه هایش را مثل این اواخر بالا و پایین می انداخت . من برایش ترانه ی " دست دست دست بیا /// تو چه خوبی ///تو چه ماهی // توقشنگ ترین صدایی" همه دست می زدیم و اصلا نمی دانستم زمان چه گونه می گذرد . از عصر دور هم جمع بودیم و خیلی خوش گذشت . یک کیک برایش خریده بودم یک دونه شمع هم رویش روشن بود . بارو کن هر کاری کردیم نیوشا نتونست حتی کمی شعله را به سمت مخالف خم کند چه برسد به اینکه فوتش کند و خاموشش کند . ولی با چراغ ممتد یک کامیونی که با سرعت مورچه در حال سبقت در مقابلم بود و عکس العمل من همه چیز به هم ریخت .
بعد مدتی باز بر گشتم و باهم رفتیم خونه ی مامان بزرگ شب نشینی . از اونهایی که خوب می دونی شام خودمون رو مهمون می کنیم . داشتم به حرفهای مامان بزرگ گوش می کردم و اما در اصل تلویزیون نگاه می کردم . تو داشتی چایی می آوردی و نیوشا مثل "به به ای" دنبالت بود . همه چیز خوب بود و تا . . . .
.
.
.
.
.
.
.
حالا من خانه ام .
نگاه سرد و سنگین تو به این باورم می رساند که نبوده ام !
هرگز در این چند روز .
حتی در خیالت هم نبوده ام :(
پی نوشت :
خداکنه هر چه زود تر این تابستان و پائیز بگذره که باز زمستون پیشتون باشم و براتون قصه بگم و پست بنویسم و علافی سر کنم .