تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون !

 

 

 

 

سلام

 

 

 

 

ازدواج فامیلی در خانواده ی ما از قدیم رسم بوده ! ولی واقعا فقط بوده ، چون قبل از من و چند تا بعد از من دیگه این رسم به جا نیومده . اگه خواسته باشم درست قضاوت کنم سردم دار خاندان ما ، یعنی همونی که خودش به بهترین صورت همه رسمای خاندان رو با تبصره هاش می دونه و

 

سانسور شد

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در دوشنبه بیستم خرداد 1387 |

 

 

 

سلام

 

 

من همیشه قبل از سفر به ماشینم خوب می رسم . الان ساعت 2 نیمه شبه و تازه از شستن آلبالویی برگشتم . عاشق شستن ماشنهامم . خیلی احساس خوبی دارم وقتی که تور یک خیابون تنها با اون حرف می زنم . معمولا صدای پخشش را زیاد می کنم و به جونش می افتم . چیزی شبیه به خشو کردن اسب .

فردا راهی سفرم . نمی دانم که زود بر می کردم یا نه ولی حدود یک هفته طول خواهد کشید . همه چیز خوب اشت سرعت باد 3 گره دریایی و جهت باد شمال شرقی :))

شهری به اسم " شامارون" در استان کرمان حدود 80 کیلومتری حاجی آباد . من هم دفعه ی اولمه که اونجا میرم و امیدوارم بتونم هندوانه ی خوبی از اونجا بیارم و زیر بغل مردم بدم :) پس تا پست بعد هم رو فراموش نکنیم و برای هم دعای خیر کنیم .

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه هفدهم خرداد 1387 |

 

سلام

 

تکراری 

 

 

 

امشب می خواستم آپ کنم و برای همین از دوستان در چت روم خداحافظی می کردم ، که یکی بهم گفت : ناصر باز پست سرد و یخی ننویسی .. و من هم چیزی که تو فکرم بود حرفهایی که باید دوست امشب زده بودم بود ولی به خاطر حرف اون عزیز ، ( هیچکس به خودش نگیره و باز برای من شر درست کنه.. عزیز نه!) از یه خاطره قدیمی می نویسم...

حدودا 9 سال پیش بود ، اوایلی بود که برادرم رفته بود دانشکده ی پزشکی . من تقریبا روز در میون باهاش تلفنی حرف میزدم ، به صورت غیر قابل توصیفی معتقد بودم که برادر بزرگ ترم از پس کارهایش بر نمی آید و من باید در زندگی کمکش کنم شادی هم به دادش برسم . البته شاید این گونه هم بود ولی من شور معرفت را در آورده بودم ، او بچه درس خون بود و همیشه شاگرد اولهای کلاس شاگرد آخر های اجتماع هستند . البته این جمله فقط درباره ی شاگرد اولها مصداق پیدا می کرد و اگر شاگرد آخرکلاس هستی به اول بودن در اجتماع ربطش نده..!)

یک شب که به داداشم زنگ زدم...

گفت: ناصر یک چیز ازت می خواهم ..

من : بگو !

بابک : نه ولش کن ، اصلا بی خیال ، تو نمی تونی ..

من : نه بابا چی بی خیال.. چی می خواهی ، می تونم !

بابک : کاش می تونستی ، حتی ناصر بیست هزار تومن هم بهت پول میدادم ، ولی نمی تونی ..

من : هی ! چی فکر کردی ، بگو بینیم ، کاربرای ناصر نشد نداره ..

بابک : ناصر بیست هزار تومن نقد دستته ، فقط باید یه چیز کوچیک برام پیدا کنی ..

من : البته پولش اصلا مهم نیست ، ولی کی میدی؟ چی باید برات پیدا کنم ؟، از کجا باید این کار رو بکنم..؟ پول رو خودت می آیی میدی یا به حسابم می ریزی ؟

بابک : ناصر من یه درس ( آناتومی نمی دونم چی چی.. همون که کتاب "زوبوتا" داره) دارم و برای اون یه جمجمه ی مرده می خواهم ، یه چیز سالم و البته قدمتش هم مهم نیست و بیست هزار تومن هم بالاش پول میدم ...می تونی ؟

خوب عزیزان شما حالا بعد از یک عمر ناصر رو میشناسید فکر می کنید که در برابر پول در پشت تلفن دیشب داداشش چی گفته ؟ بله .. همونه..

اول نشستم فکر کردم که نباید کار سختی باشه .. فقط باید یه کیسه و یه قبرستون قدیمی پیداکنم و یه ذره خاک رو کنار بزنم و بعد یه تیکه استخون رو در بیارم و بندازم توی کیسه و ببرم خونه .. بیست هزار تومن کاسب شم .

پس صبر کردم تا هوا تاریک بشه ، یه قبرستون قدیمی بود توی شهرمون و نقشه ی رسیدن بهش رو با دوچرخه ریختم ، البته تابستون بود و خیلی از مشکلات راحت حل می شد، فکرکردم که اگر از خیابون اصلی وارد قبرستون متروک نشم بهتره و از ضلع شرقیش که در یک کوچه ی خلوت بود خودم رو بهش رسوند .. دیوارش تقریبا کوتاه بود ولی فیزیک بدنی من اجازه ی کماندو بازی نمی داد ، دوچرخه رو به دیوار محکم کردم و رفتم بالا ، یه کیف سر شانه ی روی دوشم بود که توش یه بیلچه و یه کلنگ کوچک و یه چراغ قوه و البته یک کیسه برای جمجمه !

وقتی که با هزار بند بازی روی دوچرخه کمرم رو راست کردم هنوز سرم پایین بود ، کمرم که راست شد ، سرم رو بلند کردم ، وقتی که چشمم به قبرستون تاریک و خالی و سیاه و هلناک افتاد ، اول کمی نترسیدم ولی اونقدر پاهام شل شده بود که اصلا نمی شد برای این کار در این شب روشون حساب کرد . ولی فکر کنم که چند تا روح هم دیدنم و دنبالم کردند ، چون وقتی که علی رقم فیزیک بدنی ضایعم پریدم پایین و روی دوچرخه شروع به رکاب زدن کردم ، یه چیزی تا سر اون کوچه ی لعنتی که خیلی هم سرد بود روی گردنم کشیده می شد ! " دست ارواح"

اون شب تا صبح توی تخت خواب ، خوابهای عجیب و غریب می دیدم ، همه اش جمجمه و دست روح و گردن نحیف من ! اون شب بابک زنگ زد و قیمت ماجرا رو دو برابر کرد .

امان از پول ، فردا صبح به شوق اون دو تا بیست هزار تومن ، باز تو فکر جمجمه بودم ، این بار رفتم پیش یه دوست که سیگار میکشید و اون موقع خیلی احساس بزرگی می کرد تازه دو تا از داداشهاش هم اساسی سیگاری بودند و خیلی هم دعوا می کردند ( این انتهای کلاس بود برای خفن بودن ..) این دوستم همون سال ترک تحصیل کرده بود و خیلی حس خوبی داشت جون توی یه تعمیر گاه کار می کرد و حسابی بزرگ شده بود ..

من : مجید ، میتونی یه آدم برام جور کنی ، می خوام یه کار برام انجام بده..

مجید : آدم واسه چی ، چکار کنه؟

من : تو چکار داری ، میتونی یا نه ، پنج هزار تومن هم پول بهش میدم ، ..

مجید : نه نمیتونم تا نگی چیه .. تازه چی به من میرسه.؟

من : خوب بابا .. میگم !

مجید : ساعت 6 بیا تا با هم از مغازه بریم و پیدا کنم ولی تا نگی چیه نه.!

من : میام دنبالت ساعت 6 بعد از ظهر....

ساعت هفت ، من و مجید پیش یکی از دوستاهای مجید بودیم که خیلی لاتی حرف می زد و من تو دلم گفتم بابا دمش گرم همین خودشه.. خلاصه وقتی که گفتیم که برای پنج هزار تومن باید یه جمجمه از قبر بکشه بیرون .. اول آب دهنش رو قورت داد و بعد صداش به شیوه ای نا محسوس تغییر کرد و ناز و دوست داشتنی شد و گفت : من غلط بکنم ! من به گور بابام بخندم .! اصلا من به گور بابام .... ! به خدا برای پنج میلیون هم حتی شب به قبرستون نمیرم چه برسه به اینکه قبر بشکافم و تازه کفنش ر وباز کنم و سر مرده رو بکنم و بیارم بیرون و مغزش رو با قاشق خالی کنم و بدم به تو !!! تو کافری !!! تو سر مرده می خواهی چه کنی .. ( سرخ شده بود و دستش می لرزید..) من به مجید گفتم بریم بابا این جا زده ، سر مرده چیه ، جمجمه .. بریم مجید...

اون شب توی خونه به این فکر کردم که چقدر ارزون خودم رو فروختم ، برای دو تا بیست هزار تومن ببین چه می خواهم بکنم و خودم رو آروم کردم که برای داداشم دارم میکنم نه برای پول.... خوب اون شب تا صبح داشتم قبر رو می شکافتم و کفن رو باز می کردم و از لای موهای سیاه و بلند جمجمه ی مرده رو در می آوردن ، فکر کن ، ببین چه خوابهایی و چه دل شیر داشتم من!

فرداش با یه دوست قرار گذاشتم و باهاش در این باره حرف زدم ، اسمش جلال بود و البته هست ، جلال از من پول پرست تربود و البته دیگر نیست به قدرت آن زمان ها . او از هر راهی پول در می آورد ، در مدرسه عکس هندی می فروخت و از این کارها .. وقتی که بهش پیشنهاد دادم خیلی زود در برابر ده هزار تومان پذیرفت در صورتی که من هم همراهش باشم .

آن شب ساعت 11 شب از در اصلی وارد شدیم ، خیلی آرام ، اصلا ترس در چهره ی جلال دیده نمی شد در بین قبر ها گشتیم تا اینکه یکی که از همه به چراغهای کوچه ی کناری نزدیک تر بود و از طرفی هم یک حفره ی بزرگ روش بود انتخاب کردیم ، وقتی که شروع به کندن کرد ، خیلی هم ترسناک نبود ، اصلا وقتی کنار جلال بودم برایم مهم نبود چی خواهم دید ، فقط من کنارش بودم ، وقتی که کمی از کارمان گذشت ، و حسابی جلال مشغول کندن بود ناگهان از ایستاد و زیر چشمی یک نگاه به آخر قبرستان کرد ، و گفت ناصر آرام کیفت را بردار ، نمی دانستم برای چی ، ولی برداشتم ، و یک هو گفت : فرار کن!!!

وقتی که شروع به فرار کردیم ، صدای چند نفر از پشت سرمان می آمد که فریاد میزدند بگیرشان که دارند فرار می کنند ، معتاد ها را بگیر... و ما مثل باد می گریختیم ، البته من احتمال می دادم که باز آنها روح ها بودند ولی جلال گفت که همسایه های آن طرف قبرستان بوده اند که می دانستند که معتاد ها برای کارهای اسلامی به این مکان می آیند و برای فراری دادنشان این تعقیب و گریز احمقانه را راه میندازند...

آن شب جلال به خانه ی ما آمد و قرار شد که صبح زود به آنجا بر گردیم ، اصلا آن شب نخوابیدیم ، و از شجاعت هم برای هم کلاس می گذاشتیم ، ساعت چهار صبح دوباره راه افتادیم و بعد از نیم ساعت در قبرستان مشغول کندن بودیم ، ولی قبری که انتخاب کردیم ، فکر کنم قبلا عمال برادرم خالیش کرده بودند چون هیچی نداشت ، حالا یا ما کم کندیم ، یا کار قبلیها بوده ، یا جسد گریخته بود .

وقتی که به خانه باز می گشتیم ، حرف نمی زدیم ، تا اینکه جلال گفت : ناصر چه خوب شد که پیدا نکردیم ، چون اگر این اتفاق می افتاد تا آخر عمر باید تاوان ، عذابی که اون مرده می کشید می دادیم ... و هر دو تایید کردیم و راضی از کاری که نکرده بودیم ماجرا را فراموش کردیم .. ولی خداییش ببین حالا که به جمجمه ای خیانت نکردم این روزگارم است اگر کرده بودم چی می شد .. احتمالا زندان گوانتانامو:)))

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 |

 

 

 

 

سلام

 

 

 

 

 

دنیای مجازی هم پر است از بالا و پایین و پر است از رفتاریهای نشناخته . من وقتی که وبلاگ نویسی را شروع کردم هرگز فکر نمی کردم که روزی آنقدر با دوستان مجازی صمیمی شوم که وقتی کامپیوتر خاموش است ، هم را یاد کنیم .

دوستان دنیای مجازی خیلی با ارزشند چون هیچ بدون هیچ اجباری به سراغت آمده اند . نه به زور برادرشان هستی و نه خواهرشان نه یک همکلاسی که مجبور باشند تحملت کنند . اولین بار که به وبلاگش رفتم عکسهایی را دیدم از یک گروه دختر و پسر که احتمالا به اردو رفته بودند . کف کردم . فکر کردم نویسنده ی وبلاگ نیز در بین آنهاست . خصوصا یک دختر که اخم کرده بود و به دریاچه می نگریست و یک پسر که کنارش ایستاده بود . قیافه ی پسر به ایرانی ها می خورد .

پس از مدتی که بیشتر شناختمش و عکسش را گوشه ی وبلاگش دیدم ، او مرد کاملی بود . همان روز به اسمش پیشوند عمو اضافه کردم . او کم کم یک عموی واقعی شد . همیشه وبلاگش پلاس بودم و با خواننده هایش دوست می شدم . همین وبلاگ لاغر مردنی از همانهاست ولی مردنی ایشان را دایی صدا زد . البته این بی احترایم بود ولی ایشان بخشیدش . مدتی که گذشت سر مسئله ای سوئ تفاهمی داشتیم که باعث شد من شماره تلفنم را به عمو بدهم . ایشان هم یک روز بعد از ظهر زنگ زد .

صدایش خیلی گرم و پر از صمیمیت بود . می خندید و انرژی پخش می کرد . اولین تماس روزی بود که من و حمید ( شریک ام) 6تن سیب زمینی را از دست داده بودیم البته به علت سردی هوا و یخ زدگی ! عمو خیلی امید داد و می گفت تو که در ایران زندگی می کنی و از ما دور هستی باید خیلی مواظب خودت باشی چون اگر خدایی نکرده برایت مشکلی پیش بیاید ما نمی توانیم به راحتی بهت کمک کنیم . باز اگر اروپا بودی می شد !

من تا چند وقت در شبهای دراز زمستان امسال به عمو فکر می کردم . به اینکه چرا کسانی که باهم در دنیای واقعی خیشاوندیم به من این حرفها را نمی گویند و ایشان از هزاران کیلومتر آن طرف تر حتی نگران من است .پس از مدتی حرفها و هزاران برابر دلها صمیمی تر شد .

ایشان عمو نوید بود . من حالا عمو نوید را از عموهای واقعی خودم بیشتر دوست دارم و به ایشان احترام می گذارم . تماسهای من و عمو نوید از بسیاری از افراد درجه یک فامیلمان بیشتر است . همه ی اینها را گفتم تا بگویم هفته ی گذشته که عمو نوید سرماخورده بود و تب داشت باز با هم تلفنی حرف زدیم . عمو نوید آن روز حرفهایی زد که آخر پست خواهم نوشت . ولی حالا امروز تولد عمو نوید است . بچه های وبلاگستان همه به نوبه ی خود برای ایشان پست نوشته اند و احترام به جا آورده اند و من هم به عنوان برادر زاده ی کوچکت عمو دارم همین کار را می کنم . شاید عمو در دنیای واقعی کسانی به این شدت به شما تبریک نگوید و این همه نوشابه باز نکند ولی ما خیلی دوستتان داریم و می دانیم که یک کارکتر وبلاگت به همه ی وبلاگهای بلاگفا می ارزد !

عمو نوید جان روزها و سالهایی که در این پست آخرت از گذشتشان حرف زدی ! پیچها و موجهایی که از آنها عبور کرده ای برای من و بقیه ی برادر زاده ها و البته خواهر زاده ها و فرزندانت به یک دنیا می ارزد . بچه ها عمو نوید در آخرین تماس تلفنی با من حدود 25 دقیقه فقط از آرامش حرف زد . از خوشبختی سخن گفت . می گفت : هرگز برای خوشبختی از قبل برنامه ریزی نکن . خوشبختی در لحظه پیش می آید . همین لحظه ای که به خانه می آیی و با همسرت و فرزندت بیرون می روی . آرامش قسمتی از زندگی است که حضور ندارد . فکر نکن الان که در خانه ای آرامی و اگر به سر کار بروی آرامشت را از دست می دهی . آرامش تا تو نخواهی نیست تو اگر در خانه سعی کنی آرامش داشته باشی آرامی ! اگر در رانندگی سعی کنی آرام باشی آرامی ! اگر در سر کارت سعی کنی آرام باشی آرامی ! ناصر تا سعی نکنی به دستش نمی آوری .

و در آخر عمو نوید گوشی موبایل در دست پشت پنجره ی اتاقش ایستاده بود و گفت : من الان دارم خیابان را نگاه می کنم . هیچ جز صدای پرنده ها و گاهی ماشینی که به آرامی عبور می کند نیست . همه یا در خانه هایشان آرام گرفته اند یا در سر کارهایشان . عموجان اینجا فقط مردم در آخر شب در دیسکوها آرام و قرار ندارند .همین و بس !!!

عمو نوید من همیشه خواهان و اجرا کننده ی درسهایی ازت هستم که روزگار در مدتهای طولانی یادت داده . آرامشی که این روزها در خانواده دارم ، از همسرم تا پدر و افراد زندگیم و ایمانی که در دل دارم هدیه ی فراموش نشدنی تو از همین دنیای مجازیست . دوستت دارم و تولدت مبارک .

 

پی نوشت اول :

راستی عمو نوید جون باز یک قسط دیگر از آلبالویی رسید . خیلی کار کن و کمتر با همکارانت جشن برو تفریح کن تا برایم پولش را جورش کنی . تازه عمو خیلی هم به خودت فشار نیار که این قسطها تا 48 ماه ادامه دارد

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 |