سلام
می دونید که ناصر ام و راننده ی آلبالویی ( کامیون آلبالویی رنگم ) . حمید هم بهترین دوستم و شریک مالی و کاریم . روزی که شراکتمون رو شروع کردیم من مسئولیت رانندگی رو به عهده گرفتم و حمید هم که چندین سال در کار تره بار بود اون قسمت ماجرا . یعنی وقتی که ماشین روشن است من رئیس بودم و وقتی که ماشین خاموش بود حمید رئیس ! رانندگی با من و حمالی با حمید :))
ولی دست روزگار هی با ارتقا ماشینمون مسئولیتها رو بیشتر کرد و به جایی رسید که وقتی کار از توان حمید خارج می شد من کمک حالش بودم و از طرفی وقتی که رانندگی طولانی می شد حمید به فریاد من می رسید .
داستانی را که برایتان می گویم مربوط به چهارشنبه ی گذشته است ، همان روزی که پست "بای بای جیرفت " را از کافینت جیرفت آپ کردم . آن روز ساعت5 بعد از ظهر بار ماشین را حمید تکمیل کرد و چادرش را کشیدیم و به راه افتادیم . هرجور که حمید حساب و کتاب می کرد باید تا صبح را رانندگی می کردم تا به صبح جمعه و تعطیلی میدان بار نمی خوردیم . درست بود که دیر شده بود ولی برای 1050 کیلومتر راه خیلی اسفناک نبود . فقط باید وقتی را تلف نمی کردیم و می گازوندیم . به اولین جایگاه سوخت که رسیدیم غیر از باک چهارتا گالون اضافه راهم پر کردیم که برای سوخت جایی معطل نشویم چون پمپ ها از ساعت 20 تا 7.30 صبح گازوئیل نمی دهند چون کامیونها مجبور باشند شبها بخوابند !
ساعت به 23.30 دقیقه رسیده بود و حمید بعد از چرتی دو ساعته ، نیم ساعتی بود که بیدار شده بود . در پارکینگ ایستادم و جاهامون رو عوض کردیم و حمید راه افتاد . بالشت رو به صندلی راننده تکیه دادم و دراز کشیدم و به خواب خرگوشی رفتم که مخصوص راننده ها در ماشین در حال حرکت است . این مدل خواب را خدا در جهنم قسمت کافر نکند . از خستگی داری میمیری ولی به علت تکانهای شدید ماشین باری به هزبیان گفتن و هزیان دیدن می افتی . بیداری ولی خواب می بینی و خلاصه عذاب آور است ولی از هیچ بهتر .
حدود دو ساعتی گذشته بود که با صدایی " ناصر ترکید !!! " از جا پریدم و دو دستی به فرمان چسبیدم . فکر کن ! دو تا مرد به فرمان چسبیده بودند ولی باز هم ماشین به سمت راست کشیده می شد . بعد از حدود صد یا صد و پنجاه متر ماشین ایستاد . نفسهایمان در سینه حبس شده بود . چند ثانیه گذشت که پرسیدم حمید خوابم یا بیدار ؟ تنها آرزویم این بود که حمید از سرش دو تا شاخک ناز در می آورد و رنگش کلا صورتی می شد و دو تا بال در می آورد و از شیشه به بیرون پرواز می کرد ، این تنها آرامشم بود . خواب می دیدم !
بیداری . خوب الان 180 کیلومتر از کرمان دور شده بودیم و 120 کیلومتر دیگر تا "دیگ رستم" تنها آبادی وسط کویر لوت داشتیم . ساعت 2 نیمه شب . چراغ قوه را از داشبورد بالا بیرون آوردم و پیاده شدم . بله لاستیک جلو سمت شاگرد ماشین تیکه تیکه شده بود . شب بود و حمید چراغ هشیاریش ضعیف بود و ما وسط کویر لوت گیر کرده بودیم . فلاشر ماشین رو روشن کردیم و دست به کار شدیم . نمی خواهم درد سرتان دهم ولی باید بگویم که تا ساعت 5 صبح کارمان طول کشید . وقتی که راه افتادیم باوردم نمی شد که ماشین دارد حرکت میکند و جان سالم به در برده ایم .
فقط قسمت بد ماجرا وقتی بود که حدود یک ساعت از توقفمان می گذشت و مشغول کارمان بودیم که حمید گفت :آخ پام ! چراغ قوه را که گرفتم دیدم یه عنکبوت بزرگ دارد زیر پاهایش می چرخد . حمید که اون رو دید فریاد زد : ناصر بپر تو ماشین . یکی از انگشتهای پاش رو مکید و مقداری بتادین رویش ریخت . می گفت نور ماشین رتیل ها و عقربها رو جمع می کنه . وقتی که چراغهای ماشین رو برای چند لحظه روشن کردم . باورتان نمی شد که مثل مور و ملخ رتیل پشمالو داشت روی آسفالها دور ماشین می چرخید . حمید این را خوب می دانست آخر سربازی در لب مرز خدمت کرده بود و با این چیزها آشنا بود . می گفت هیچ چاره ای نداریم مگر اینکه تا روشن شدن هوا صبر کنیم . ولی من با فکری که ریشه در باورهای مذهبیم دارد دو تا گالن گازوئیل از بلغ ماشین در آوردم و دور تا دور ماشین یک دایره ی بزرگ و آبکی ریختم که این حیوانات صهیونیستی به ما حمله نکنند . دمم گرم و سرم خوش باد .
سرتان به درد آمد ولی آخر این را بگویم که برای اولین بار بود که با آلبالویی جایی می ماندیم . حتی یک تیکه چوب هم برای زیر جکش نداشتیم . برای همین سه ساعت علاف شدیم . وقت حرکت حمید حرف عجیبی زد :
ناصر زندگی تنها معلمیست که اول امتحان می گیرد و بعد درس می دهد . اگر از قبل درسش را حدس زده باشی که هیچ وگر نه مثل الان مچلی !
سلام
در ماشینهای سنگین کمپانی ولو " VOLVO" همیشه از بهترینها بوده . در بلاد اسلامی ما هم این چنین است . اولین ماشینهای ولو که اکثرا 10 چرخ بوده و زرد رنگ زمان شاه خائن به سیستم حمل و نقل وارد شدن . اسم تخصوصیشون "N12" است و حالا هم هنوز چرخشون بعد از سی و پنج سال می چرخه .
ولی بعد از سال 2000 نمونه های جدیدی از شرکت ولو به ایران تحویل داده شد ، اصطلاح تحویل رو به این خاطر به کار می برم که از تحریم دوم این کمپانی صهیونیستی دیگه به ما ماشین نداده . سری "FH12" و "FM9" و "FH" بهترین این کامیونهاست . البته از اینها فقط اف هاش 12 مورد نظر من است و برایش پست نوشتم !
بدون اغراق باید اف هاش 12 را بهترین کشنده در ایران دانست . این ماشین به سرعت به ماشین سازمانی شرکت نفت تبدیل شد و حالا شما با رنگ سفید و آبی در جاده ها می بینیدش که برایتان سوخت جا به جا می کند . این کامیون که از نوع کشنده ( تریلی ) است قادر است با 30 تن بار در جاده ی صفر درجه با سرعت 110 کیلومتر راه بپیماید و از طرفی در سربالایی ها هم قویترین و سریع ترین ماشین است . البته تجربه ی جاده ای من این را می گوید نه آمار و ارقام .
شاخص این ماشین در راحتی و امکاناتی است که در اختیار راننده قرار می دهد . کابین خواب راننده بسیار بزرگ یکی از وجه تفاوتهایی است که با همتایانش دارد . مصرف گازوئیلش در صد کیلومتر 33 لیتر است و این در کامیونهای قدیمی به 60 هم می رسد !
قیمت این ماشین قیل از تحریم دوم 98 میلیون بوده که الان به 145 هم رسیده ، عکسهایی از این ماشین پایین می گذارم تا شما دعا کنید من هم یک دونه ای اونها رو داشته باشم و قول می دهم من هم برای زود تر عروس و داماد شدن شما دعا می کنم .

2- ولو اف هاش با گاری کانتینر کش
5- یک زن و شوهر موفق کنار اف هاش 12 شون
پی نوشت رانندگی :
به دوست عزیزم "سوته دل " و البته از اون مهم تر همکار عزیزم باز هم سوته دل سلام عرض میکنم و به امید اینکه یک روز همین وبلاگ بشه سندیکای مجازی باربری ! از جون دو دل تلاش خواهیم کرد
تازه داداش غلط کرده هرکی گفته راننده ها بدند خیلی هم خوبیم و مگه نمی دونی حضرت محمد (ص) یک ولو اف هاش ۱۲ سوار می شده !
سلام
تصمیم داشتم یک پست کمی تخصصی درباره ی کامیونها و در کل ماشینهای سنگین به همراه عکسهاشون بنویسم و بگذارم اینجا تا اگر کسی با سرچ کامیون و این چیزها میاد حداقل ها رو به دست بیاره ولی حسش برای امشب پرید .
برای یک کامیون انواع بار ها وجود داره . شما میتونید از شیر مرغ گرفته تا هرچی که دلتون بخواهد بار ماشینتون کنید و در مملکت اسلامی جابه جا کنید و پولش رو بگیرید وخرج اتینا کنید . ولی نکته ی مهم اینجاست که بارها به نسبت حساسیتشون کرایه شون قیمت گذاری میشه . مثلا در ایران کمترین کرایه مربوط به سنگهای معدن است . شما میتونید با یک کامیون قراضه سنگ رو از معدن بار کنید و تا یک ماه بعد هم به بندر عباس نرسونیدش .بعد حمل ماشینهای سواریست . حتما دیدید که یک تریلی از کنارتون تو جاده رد میشه که روش شش تا ماشین ، مثلا پراید صفر کیلومتره . اونها از نظر کمی کرایه بار در درجه ی دوم قرار داره . بعد هم چیزهای دیگه .
ولی مهم اینجاست که تره بار یا همون میوه گاهی کرایه اش دو برابر بارهای دیگر است . مثلا از بند عباس تا تهران اگر 400 هزار تومن کرایه ی باری مثل موکت است ، از بندر تا تهران برای تره بار 800 هزار تومن کرایه می گیرند . تره بار از وقتی که بار ماشین می شود و چادرش را می کشی باید بگازی و در مقصد ماشین را خاموش کنی . کامیون تره بار حق خراب شدن در جاده یا خوابیدن راننده را ندارد و البته اگر این اتفاق بیفتد راننده باید خسارت صاحب بار بابت پلاسیده شدت کالایش را بپردازد .
من همیشه بارم تره بار است . ماشین صفر می خرم و تا چند وقت خوب کار می کنم و باز ماشین صفری دیگر و خوب کار کردن دیگر . اینها را گفتم که بگویم چهارشنبه ی هفته ی گذشته برای اولین بار ماشینم در جاده لاستیک اش ترکید . نمی خواهم پست طولانی شود ولی از قرامت مردم جان سالم در بردم و ماجرای جذاب و شنیدنی را برای شما آفریدم .
تا بعد که پست پنچری را آپ کنم .
سلام
چشمان فرسوده ام را می بندم ..
و این بار با تنها رمق جانم ــ
با قلبم نگاهت می کنم ...
به تو نگاه می کنم ...
شاید ، بار دیگر..
دیــــدمـــت !!!
نمی دانم ، می خواهم یه چیزی بگم ولی نمی دونم که به مزاج شما سازگاره یا نه ، آخه من تا حالا از این حرفها اینجا نزدم ، البته فکرش رو هم نمی کردم که بزنم ، به هر حال هر کسب اعتقاداتی داره و من شخصا چون تا حالا خیلی با هم حرف زدیم خواستم این را هم برایتان باز گو کنم ،....
شهری که من زندگی می کنم 230 کیلومتری مشهد مقدس رضا (ع) است ، به هر حال می دانید من دوستان زیادی دارم که ساکن خود مشهدند ولی سالی یک بار هم به حرم امام رضا نمی روند (حتما به خاطر نزدیکی زیاد است ) و افراد زیادی را می شناسم که خیلی عاشق امام رضا هستند ولی باز به خاطر دوری سالی یک بار هم نمی توانند به آن سر بزنند ، ولی من چون بسیاری از کارهای اداری ام در مشهد را می افتد به این خاطر سالی پنج یا شش بار قسمت میشود که برم پیشش..
دوستان ، من زیاد به اعتقادات مذهبی پای بند نیستم و ادایی هم درباره اش ندارم که بخواهم به شما بگویم !!! ولی مطمئنم که این امام رضا با باقی امام ها فرق دارد ، هم خیلی مهربونه هم خیلی شیک و دوست داشتنی ، واقعا هم زیارت کننده هایش را دوست دارد ، همیشه در تابستان حرمش خنک است و در زمستان گرم ، تازه خیلی هم طلا به سر و گردنش آویزونه ، خلاصه با اون حرم بزرگ و دلباز از همه ی امام های دیگر با کلاستر است ..
من خودم به شخصه هر چه دارم( که تک و توکشان هم خیلی بزرگند ..!!!) از امام رضام خواستم ، برای هرکدومشان یک روز رفتم حرم امام رضا و از او خواستم ، و او هم بدون هیچ دریغی بهم داده اش...
وقتی که به حرم امام رضا میری میبینی که همه دارند گریه می کنند و در دلشون آرزو هایشان را برای رضا تعریف می کنند .. من اوایل نمی فهمیدم که چرا باید با گریه حرف بزنی ... تا اینکه وقتی کم کم مسئولیتهای زندگیم بیشتر شد ، فهمیدم که در اصل اینها برای تخلیه کردن است نه بیان آرزوهایشان ولی حالا برای خالی نبودن عریضه یه خواهشی هم می کند ... اصلا چه کیفی داره بری پیش امام رضا دوساعت براش زار بزنی و هی بگی من این چیز می خوام ، من اون چیز می خوام ،!!!! آدم دقیقا یاد بچه گیهاش و غر زدن و گریه کردن برای باباش می افته ..
حالا شاید جالب باشه بدونید که برای نوشتن این آهنگ پایین این همه مقدمه چیدم ، چند سال پیش آلبوم " خودکشی ممنوع " محسن چاوشی پخش شده بود ، وقتی که اونو شنفتم با خودم گفتم که این آهنگ "امام رضا"ش چقدر قشنگه ....تا اینکه وقتی که بعد از مدتی به زیارت رضا رفتم و نشسته بودم و داشتم طوماری از خواسته هایم را براش می گفتم ، یاد این آهنگ زیر افتادم و اینقدر به دلم نشست و اشک ریختم که نگو ...
اون روز دایی مامانم ، که دخترش الان خواننده ی وبلاگه(خاله نرگس) رو برده بودم مشهد ، دکتر ، این حاج آقا ازم پرسید : ناصر داری چه دعایی می خوانی که این قدر حال و هوات عوض شده ... و من در حال گریه گفتم : محسن چاوشی حاج آقا .. و حاج آقا هم گفت : به به !!! چه دعای خوبی ، از حفظیش ،نه؟؟؟؟ ، کتابش رو نداری به من بدی ، از اصحاب امام رضا بوده ؟ ...
و من با گریه گفتم : نه حاج آقا خواننده ی پاپه !!!! ( فکر کن...!!!)
ترانه این پایینه ..
تو دل یه مزرعه ... یه کلاغ رو سیاه...
هوایی شده دلش ...پابوس امام رضا...
اما هی فکر می کنه ... اونجا جای کفتر ها ست ...
آخه من کجا برم.. یه کلاغ که رو سیاه ست ...
من که توی سیاهی یا از همه روسیاه ترم ..
میون اون کبوترهات با چه رویی بپرم ..
تو همین فکر ها بودش ... کلاغ عاشقمون ...
یه دلش می گفت برو... یه دلش میگفت بمون...
که یه هو.. صوایی گفت.. تو نترس و راهی شوو..
به سیاهی فکر نکن ...تو یه زائری ..رو ..
من که توی سیاهی یا از همه رو سیاه ترم...
میون اون کبوتر هات با چه رویی بپرم...




سلام
این روزها نقل مجلس همه ی محافل گرانی بیش از حد پورد لباس شویی است ! برای همین کلی فکر کردم و چیزهایی که به جای پورد لباس شویی می شود استفاده کرد رو براتون مینویسم تا باشد مورد قبول حق قرار بگیرد .
قال چاقالو (ع) !
اول : اصلا کی گفته باید لباس رو شست ؟ مثل اعضای اول دولت با اون قیافه هم میشه چرخید تازه در سطح دنیا :-&
دوم : من یاد کارتون " ای کیو سان" می افتم که استاد اون رو مجبور می کرد لب جوی آب بشینه و لباس رو روی یک چیز شبیه به رنده اما بزرگش پهن کنه و با یک چوب بهش ضربه بزنه . احتمالا این جوری کثافها کتک می خورده اند و فرار می کرده اند . این هم خوب جواب می دهم چون لباسهای اونها تو کارتون همیشه سفید و تمیز بود !
سوم : باید یه جن گیر یا روح درآر از فرنگ خبر کنیم بیاد روح محترمه ی "بی بی " این کسی که سوپسید تاید رو برداشته از اون دنیا خبر کنه و ازش بپرسیم که چطوری بدون تاید لباس می شسته . احتمالا بی بی میگه ما اون موقع همیشه برهنه بودیم و برگ درخت موز دور خودمون می بستیم حالا زمونه عوض شده شما برگ درخت بید ببندید که لختی تره و جذاب تر شید !
چهارم : باید عزیزان لباسهای ارزان اختراع کنیم . لباسهایی که وقتی کثیف شد بندازی دور . من برای این کار پیشنهاد می کنم یک نایلون دسته دار رو روی میز قرار دهیم و تهش رو به صورت زیگ زال قیچی کنیم بعد اون بهترین لباس میشه ! مخصوصا برای خانومهای مسلمان چون مشکی رنگ عشقه ! این تاپ و ایده اش رو به سوپسید بردارهای عزیز تقدیم می کنم ![]()
پنجم : لباسی بپوشیم که برای شستن احتیاجی به تاید نداشته باشد . مثل بدنه ی ماشین باشه که بریم کارواش رو با یک فشار آب تمیز تمیز شیم !
شش : هم برای سلامتی رهبر کبیر این وبلاگ اجماعا هیپیپ هورااااا هیپیپ هوراااااا :)
هفتم : بادی از استادان معبد شائولین خواهش کرد تا سبکهای خاص تهاجمهاشون رو که باعث میشه در مبارزه لباسهاشون کثیف و خاکی نشه رو در برنامه ی خانواده به مجری گری خانوم محمدی به ملت آموزش بدهند . این جوری لباسی کثیف نمیشه که بعد بخواهد تمیز شود .
هشت : باید فرهنگ جامعه رو عوض کرد و کثیفی یک ازرش باشد نه تمیزی و البته جائلین حدیث هم خط بطلانی روی " النظافته من الیمان" بکشند .
نه : تا توانی دلی به دست آور ........ لباس کثیف کردن هنر نمی باشد! به خدا !
ده : شاید بتوان قسمتهایی از لباسها که بیشتر کثیف یم شود رو از لباس حذف کرد . مثل یقه از کت ! آستین از پیراهن ! خشتک از شلوار ! کل جوراب از جوراب !
پی نوشت : آدم به خنکی من در کره ی زمین یافت نمی شود ، می دانم !![]()
سلام
عباس جان همون همیشه گی . یعد از چند لحظه یکی از هزاری های جیب من در صبح جمعه ساعت 6 کم می شود و یک
سانسور شد
سلام
الان کافینتم و خوشحالم از این موضوع . برای آخرین بار از جیرفت دارم وبگردی می کنم و برای همیشه از اینجا خواهم رفت و تا سال بعد بر نخواهم گشت . روی ماه همه ی دوستا ن جیرفتی رو بوسیدم و حلالیت از هم گرفتیم ولی من در دلم هیچ کدوم رو حلال نکردم تا سال بعد ....
خداحافظ همین حالا خداحافظ که من تنهام . .
خداحافظ به شرطی که بدونی تر شده چشمام ...
خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید .
به یاد آسمونی که من رو با چشم تو می دید.
پی نوشت :
به دوستی که حتما حالا ناراحته ! عزیزم قبلا هم گفته بودم دوستی با من قد یه تیم فوتبال حاشیه داره . شادی هم این هفته در ۹۰ راجعبه حرف زدند .![]()
پی نوشت بعدی :
اسم دوستانی که اینجا بودند بود . . . ناصر . ناروکی . رضاکریمی و بقیه که چون باهم تبادل مالی نداشتیم یادم نمی آید .![]()