تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون !

 

 

 

 

سلام

 

 

 

 

از ديروز اينجام و ديروز عصر بعد از يک حمام مفصل و شستن لباسهاي چرک اندود و درود به تربت پاک لباسشور آسيه فرستادم که سه چهار سالي هست اين وظيفه ي خطير رو انجام ميده . پس لباسشور جان " دمت گرم و سرت خوش باد " .

بعد از اينکه حمام با لباسشويي تموم شد يک خواب بعد از ظهر چند ساعته تقريبا به روزهاي اوج خودم برم گردوند ، آخه در اين يک هفته از فرط خستگي به قول حميد " اسلوموشن " شدم !

پريروز تو پمپ گازويل يک ماشين خارجي ديديم . آلماني بودند و به من افتخار دادند که باک ماشينشون رو براشون پر کنم و اونها از ماشين پياده نشند . اسم آقاهه " دني " و اسم خانومه چيزي شبيه به "باربارا" بود . ماشينشون هم يک "کاروان" فلوکس واگن . اين زوج خوشبخت که من رو استثمار کردند ، بک بچه ي کوچيک هم داشتند که اسمش رو نفهميدم . به هر حال دني موهاش دمب اسبي بود و به سختي انگليسي حرف مي زد و اين باعث شد که مني که اين همه زبان بيگانه مي دونم نتونم باهاشون خوب ارتباط برقرار کنم . بعد از اينکه کارشون تموم شد و از صف خارج شدند من چند تا هندوانه بهشون دادم که اجنويها حالش رو ببرند و اصلا هم منتظر پولش نشدم حتي اگر مي خواست يورو بدهد و از طرفي هم يک دست لباس بلوچي براي نيوشا خريده بود که کلي با حميد بهش مي خنديديم و مي گفتيم که حداقلش بعد از پوشوندن اينها به تن نيوشا ، آسيه مهريه اش رو اجرا ميکنه و بعد مي کشتمون . پس اونها رو هم به دختر دني هديه دادم! و اونها هم از اينکه دوست خوبي مثل من در ايران دارند خوشحال شدند و بيچاره ها فکر کردند که نگينهاي روي اون لباس که به بچه ي باربارا دادم الماسه و حتما چند ده هزار تومن قيمتشه ولي لباسه 3 هزار تومن بيشتر نمي ارزيد . بگذريم . البته بچه ها باربارا روسري سرش نبود و شوهر بي غيرتش هم هيچي به کسايي که ديد مي زدن نمي گفت ! البته من ديد نزدم و همه اش داشتم به زمين نگاه مي کردم .

خوب اينجا در يزد در خونه اي که مهمونشون ام ، سه تا بچه هستند که مثل شخصيتهاي داستانها از خونه و کاشانه شون بريدند و به ديار غربت شتافته اند تا ببينند چرخ گردن چي به سر سرنوشتشون خواهد آورد . البته اگر اين ماجرا براي کسايي ديگه اي غير از اينها باشه مي گفتم که احتمالا چرخ گردون معتاد و بي تربيت بارشان خواهد آورد ولي افسوس که اينها از بس که پاستوريزه اند حال آدم رو به هم مي زنند . ديشب با اين پاستوريزه ها رفتيم حيابون گردي . يک پرايد 83 ارابه ي تفريحمان بود . خيلي خوش گذشت فقط عيبش اين بود که من و حميد بعد از نيم ساعت چرتمان گرفت و عقب اين ارابه شروع به قر زدن کرديم . مي دانيد دوستان هرگز يک راننده رو براي خوشگذراندن به ماشين سواري دعوت نکنيد ! تلويزيونتون رو روشن کنيد و کنترلش رو بدهيد دستش و تنهايش بگذاريد اين بهترين تفريح است !

از دوستاني که در پست قبل کامنت دادند ممنونم مخصوصا اون کسي که گفته بود به نيوشا بگو وقتي نيستي بزرگ نشه ! احتمالا اگر در يک فريزر بگذارمش مشکلم حل شه يا اگر با خودم به سفر ببرمش ! به هر حال حميد يه بچه نگه دار حرفه اي است و نيوشا هم يک بچه ي واقعي .

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 |

 

 

 

سلام

 

 

فکر کنم که حدود يک هفته است که به نت دسترسي ندارم . الان يزد هستم . خونه ي يک دوست قديمي و البته نتي ! خوشحالم که هنوز ميتونم تند تايپ کنم ، اين به من اميداري ميده که نوشتن با کامپيوتر جزو چيزهايي هست که هزز از يادم نخواهد رفت .

اگه اشتباه نکنم تا يک ماه ديگه اوضاع همينطوره ، بايد بيشتر وقتم رو تو ماتشين باشم . ديروز يک سنگ از زير يک تريلي در رفت و خورد به شيشه ي آلبالويي و شکستش ! اعصابم به هم ريخت . به هر حال زندگي همينه اين طفلي هم سهمي از زندگي نبرده جز جون دادن زير پاي من و شکسته شدن شيشه اش .

چند روز پيش هم زاهدان بودم و در يک مغازه ي شبرنگي شيشه هاي البالويي رو دودي کردم . باورتون نميشه که چقدر مشکي و آلبالويي به هم ميان .

دلم براي دخترم يک ذره شده . شايد تا هفته ي ديگه هم نبينمش . همسرم مي گفت که وقتي دراز کشيده ميتونه بشينه و وقتي مه به پله ميرسه ميتونه بلند شه ولي زود زمين مي خوره . خوب ملالي نيست جز اينکه بزرگ شدن دخترم رو نخواهم ديد :(

 

 

 

جواب کامنتها :

به آسيه : تو اول شدي و با صد امتياز به مرحله ي دوم خواهي رفت . ممنونم به خاطر اينکه زندئگي عجيب و غريب من رو تحمل مي کني و هيچ وقت ، حتي در سخت ترين شرايط ندگيت جز موفقيت برام آرزوي ديگه اي نکردي .

به سايه : سلام سايه تو اولي :))

به خودم :دمت گرم و سرت خوش باد

به اسکلت رقصان :از حضورت ممنونم و لينکتون رو درست مي کنم.

به ياسي : حالا حالا ها شما مقام اول پيوندهاي وبلاگ رو داري و به اين راحتي ها پايين نخواهي آمد .

به همه ي بچه ها : پست قبل اون کولي هه فقط تخيلي بود و بقيه ي ماجرا واقعي .

به ناصر جان : معذرت مي خواهم که اينقدر گرفتارم و مشتاقانه با اون شرکت پام ! الان هم ميام وبلاگت .

به سوري : مرسي و ديدي که آخرش با هر بدبختي بود آپ کردم .

به نيلوفر :-)

به نازي : واقعا فقط اولش رو خوب مي نويسم ؟

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 |