سلام
شب از نیمه گذشته بود و باک ماشین خالی و تا ساعت 7 صبح فردا هم پمپ ها خاموش ! ماشن رو در صف طویل کامیونها پارک کردم . ماشین پر بود از هندوانه و خیار و بادمجون و گوجه فرنگی ولی بر عکس همیشه کوچکترین حسی برای دسبرد زدن به بار نداشتم . حمید خوابش گرفته بود و هی راه به راه می گفت: من کجا بخوابم و تو کجا می خوابی و ناصر سوخت نداریم یک وقتا نزنه به سرت و روشن کنی و راه بیفتی .
حالم خراب بود ! اصلا دوست نداشتم که یک جا بمانم . از این پمپ بنزین متنفرم . تقریبا همه خوابیده بودند . ماشینها مثل واگنهای قطار دنبال . از ماشین پیاده شدم و راه افتادم ، نزدیک هر ماشین که می شدم راننده ی بدبختش از ترس بیدار می شد و سرکی به بیرون می کشید . آخه آنجا نا امن بود !
دلم به پاکت سیگار توی جیبم خوشه که شاید بتونم باهاش شب رو به صبح که نه حداقل به سحر برسونم . سیگار های کنت بلندند . دود تلخی دارند ولی اگه کم مک بزنی با بیستاش چند ساعتی میشه مدارا کرد . مقداری که از چراغهای پمپ بنزین دور میشم این حس نا امنی به سراغم میاد ! واقعا چرا نباید اینجا نا امن باشه . فکر کنم در این ظلمات شب حتی اشرار هم جرات غلبه بر این شب رو نداشته باشند .
سانسور شد![]()

سلام
از وقتی که چشم باز کردم بچه ی همسایه بودیم . درست وقتی که بابای من یک کارمند مبادی آداب بود و کت و شلوار می پوشید و می رفت کارمندی و نهایتا در ذهن فکر ریاست اداره شاید هم بخشی که توش کار می کرد رو می پروروند ، بابای تو سخت کار بازاری می کرد .
بهترین ثمره ی این تلاشها هم مدیر عاملی کارخونه ای است که الان داره . خوشحالم برات ! عجیب ترین قسمت ماجرا این بود که با تمام محدودیتهایی که بابات برای انتخاب دوست هات می گذاشت فقط من بودم که از همه ی فیلتر ها می گذشتم . بچه ی یک کارمند ساده . هرگز یادم نمیره روزهایی که چند تا ماشین صفر توی پارکینگ خونه تون پارک بود . اون زمان نمی فهمیدم که حتما سود خوبی توی این کار هست ، فقط می رفتیم و دوتایی حالی با اون خوشکلها می کردیم .
روزها گذشت و مشهد دانشگاه قبول شدی . بابات برات یه خونه مشهد خرید . بهترین روزهای عمر من توی اون خونه با تو گذشت . چقدر پسر شر بازی در آوردیم و همسایه ها رو زابه راه می کردیم !چقدر دوتایی رفتیم کوه سنگی و غروب خورشید رو نگاه کردیم ، البته نگاه هایی برادرانه به خانومها هم دور از چشم هم می انداختیم ولی با هم رو در بایستی داشتیم و به روی هم نمی آوردیم !
وقتی که درس ات تموم شد و رفتی سربازی ـــ چه غریبانه رفتی ! یک روز صبح پا شدی و رفتی حوزه ی نظام وظیفه و یارو گفت فردا برو بیرجند خدمت و تو رفتی ! مثل بچه های آدمها معمولی . حتی معمولی تر از معمولی ! یک روز که اومدم در خونه تون و حالت رو از بابات پرسیدم ، بابات گفت : خوبه و خوب بهشون می رسن ! فکر هیکل لاغر تو رو که می کردم و این چوری که بابات گفت در پادگان آموزشی ارتش خوب بهتون می رسند ریسه می رفتم .
تو پای جلسه های تقریبا هفتگی پارک جلوترمینال بودی . یاد هست ! پسر از آن چندین نفری که گاهی آنجا جمع می شدیم فقط من و تو و حمید به حرفهایمان عمل کردیم . زندگی را خوب شناختیم و سخت تلاش کردیم و از شرایط بهترین استفاده را کردیم . ولی تو از همه ی ما بهتر بودی .
عزیزم حالا یک هفته از خواستگاریت از آن شاهزاده می گذرد . فریده ! درست می گویم ؟ دلم می خواست که چند وقت پیش می نوشتم ولی فرصت نبود . وقتی که فکر می کنم که تو را در لباس دامادی خواهم دید اشک دور چشمم حلقه می زند . تو پسر ـــ اولین دوستی هستی که بعد از من ازدواج می کنی .
حالا جواد جان همه ی اینها یک طرف و مزدایی که پدرت امشب بهت هدیه داد یک طرف . و البته عزیزم معرفت تو که اومدی و نیم ساعتی باهاش چرخوندیمون هم یک طرف . این مزدا نقره آبی بهترین هدیه ای است که خدا می تواند به من بدهد که تو داشته باشیش ! دم بابات گرم .
جواد با حمید داشتیم به این موضوع فکر می کردیم که اگر مثلا شما تو روی بابات می خواستی بایستی و بگویی که مثلا دختر دیگری را دوست داری یا حرفهایی احمقانه از این نوع عزیزم من به حمید گفتم دهنت را می . . . . ! پس باریکلا که بهترین درک از اوضاع را داری . باریکلا !
خوب امروز فردای روزی است که پست رو نوشتم . جواد خان به همراه نامزد ـــ نه نیمچه نامزد ، از پدر نامزد خانوم اجازه گرفتند و رفتند با مزدا آبی نقره ای گشت بزنند .
جواد ساعت 7 من رو از خواب بیدار کرد و اف ام پلیرم رو قرض گرفت . خیلی بهشون خوش خواهد گذشت . ای ول ! ولی جواد جان من رفته بودم ماشین رو پیش دوستم مقداری جوشکاری کنم . مخصوصا جا آفتابه ای جوش بدم بهش . بعد شما زوج جوان رو دیدم که خانومت عقب نشسته بود ! خیلی خوبه . اصلا من همیشه هر جا هستم و میتونم موش بدونم تو زندگیت . یادته داداش شب خواستگاریت هم ماشینتون رودر خونه ی عروس شناختم و کلی تو کوچه بوق زدم و در رفتم :)

سلام
دیروز ساعت 6 بعد از ظهر رسیدم . خیلی خسته و کوفته . البته به قول دوستی خستگی و کوفتگی یکی از هزار تا دردم بود . این چند فقط دنبال جایی بودم که چند لحظه بخوابم . حتی اول فکر کردم که ماشین رو ببرم میدون بار و همون چا چند ساعت بخوابم و بعد بیام خونه ولی دل تنگم اجازه نداد .
فکر کنم وقتی که صدای ماشین رو آسیه از سر کوچه میشنوه میپره و نیوشایی که لباسهای خوشکل پوشونده رو بر می داره و دم در خونه منتظرم می ایسته دقیقا پشت در ورودی راهرو . وقتی که در رو باز می کنم این چیزی که مثل موشک می پره تو بغلم نیاشاست که باعث میشه هر چی دستمه بندازم زمین و اون رو بگیرم بعد ***** ( این ستاره ها یه خورده سانسور است ) .بگذریم !
روی فلشی که میرم به پخش ماشینم وصل می کنم کلی ترانه های متنوع هست . از هرکی بخواهی تا هر کی نخواهی ! حتی برای اینکه حال حمید گرفته بشه چند تا نوحه ی خفت هم ریختم . از اونهایی که یه جوری میگن "حسین ،حسین ، حسین " که فقط صدای جیغ بنفش گیتار برقی رو کم دارند ! اینقدر کیف داره وقتی که شبه و حمید خوابه میزنم آهنگ 322 بیاد و ولمش رو تا 50 زیاد می کنم . بعد حمید از وحشت می چسبه به سقف ! یه بار که می خواست به شیوه ی مسالمت آمیز این اخلاق گندم رو رفع کنه می گفت که ناصرجان دقیقا وحشت شب قبر بهم دست میده با این کار تو :)))
فیلم سنتوری رو چند بار تو جاده دیدم ! البته ندیدم گاهی دیدم و بیشتر صداش رو گوش کردم ! اصلا آدم سیر نمیشه .چقدر این ماجرا تدایی کننده این موضوع است که هرگز وقتی که شرایط سخت زندگیت رو در بر گرفته نباید دنبال آرامش و خوشگذرانی موقت باشی . باید شرایط رو خوب بشناسی و تا گذر سختیها مثل سرباز جنگی همیشه مقاوم و آماده باشی ! این تنها چیزی است که من وقتی فیلم می بینم غیر از صدای معرکه ی چاوشی بهش فکر می کنم . راستی بچه ها فکر میکنید اول چاوشی بعد فیلم نامه رو نوشتند یا اول این فیلم رو نوشتند بعد چاوشی براش این آهنگها رو ساخته ؟
