سلام
دارم فکر می کنم . دارم به خاطرات گذشته فکر می کنم . دارم به شخصیتهای که داستان زندگیم را ساخته اند فکر می کنم . به همه ، حتی سیاهی لشکرها ! دارم لحظه ای که پرده از جلو صحنه کنار می رود و تو دکور تاتر تلخ زندگیم را می بینی
سانسور شد![]()
پی نوشت : بوی پول مستم می کند و از حد تحمل سختیهایم را تا صد برابر افزایش می دهد . برای جسمم متاسفم

سلام
ببخشید اصلا وقتی برای ویرایش نبود :-(
ناصر پارسال را کاملا نبودی . کالان نخواندی ! عزیزم احتمالا امسال را هم کاملا نخواهی بود . البته نه ! خواهی بود ولی نخواهی خواند . ناصر وقتی که کنسرتی در مشهد اجرا کردی ـــ اون پسر چاقی که تا آخر موند و پشت کاست "دوستت دارم " را برایش امضا کردی من بودم . می دانی عزیز اصلا فکر نمی کردم که تو اینقدر مهربان و شاد باشی . وقتی که برای موندن به داداشم اصرار می کردم اعصابش خورد شد و می گفت این خواننده ها انگار از دماغ فیل افتاده اند ، حتی نگاهت هم نخواهد کرد !
ولی تو وقتی که پشت کاستت را امضا کردی و اسمم را پرسیدی به خاطر هم اسمیمان گونه ام را هم بوسیدی . تو با همه فرق داشتی . تو واقعا خواننده ی مردم بودی . می دانی ناصر اون ترانه ی " ناصریا" در زمان خودش محشر بود . خیلی ها هنوز من را به همین اسم صدا می کنند . اون ریتم اسپنیش که فقط خودت می تونستی با بندری قاطیش کنی با عث شد که برای همیشه در دل مردم جا بگیری !
ولی این چند وقت که نبودی من فقط آهنگ " دل من یک روز به دریا زد و رفت " رو گوش کردم . ناصر واقعا می دونستی که داری میری ؟ وقعا یک روز صبح که از خواب بلند شدی دیگه فکر رفتن کردی ؟ دل رو زدی به دریا و یک پشت پا به رسم دنیا زدی ، دیگه تصمیم گرفتی که برای زنده بودن تلاش نکنی پاشنه ی کفش فرار رو ور کشیدی و عظم رفتن کردی . بگذریم !
دیشب ، نه ، ساعت 3 بامداد چهارشنبه رسیدم و باید ساعت 4 پنجشنبه یعنی چهار ساعت دیگه راه بیفتم . روستایی که دفعه ی قبل توش بودیم اسمش جغین بود . از توابع شهرستان کم تراکم رودان از استان هرمز گان . سفر دوم که همین دیشب تموم شد به میناب بود . اینهایی که بالا خوندی حسی بود که وقتی وارد هر مکان از این شهر می شدی بهت دست می داد از سوپر مارکت بگیر که در و دیوارش پر بود از عکس ناصر عبدالهی تا اتاقهای شخصی بچه های بندر تا به عبارتی میهمان خانه هایشان و تا هر جایی که تصورش را بکنی . حتی زنگهای موبایل .
واقعا چقدر این مردم خواننده یشان را دوست داشتند . خوش به حالت ناصر !
اگر در این خستگی زار بخواهم از حمید برایتان تعریف کنم بادی از سیستم جدیدی که بینمان حکم فرما شده بگویم . این سیستم یا بازی اسمش معرف حضورتان است . همان " خاله بازی" ! اول که یان را شروع کردیم اصلا فکر نمی کردیم که تا این حد برایمان جالب باشد تا اینکه دیشب حمید در اواخر سفر گفت : بیا ناصر به این بازی جدید و کثیف خاتمه بدیم تا هر دومون از گرسنگی نمردیم و به عبارتی همین نون و پیر رو هم از خودمون زوال نیاورده ایم . بازی به این ترتیب است :
حمید رانی می خوری ؟ نه ناصر جان دوست ندارم . ( اینها در حالیست که ماشین دارد با سرعت 100 تا حرکت می کند. ) . نه عزیزم برات خریده ام ! بیا ! بعد وقتی که حمید دستش را می برد تا سرش رو باز کند من باید به حالت " یادم تو را فراموش " بدون وقفه صدای باز شدن سرش را در بیاورم . بعد هم توبت حمید است . خلاصه . از آن روز به بعد دیگر حتی تخمه هم در جاده نخریدیم و فقط ادای خوردن تخمه را در آروده ایم . اما حمید برای من صدای چریک چریک تخمه در می آورد و من برای حمید .
پدر حمید یه خسیس بالفطره است . و باز پدر بزرگش از پدرش بدتر بوده . حمید چند روز پیش ماجرای مردن پدر بزرگش را تعریف کرد که از خنده روده بر شدم . این بود :
وقتی که عمویم زنگ زد و گفت : حمید پدر بزرگ در خانه ی من مرده من خیلی خون سرد به برادرم گفتم : سعید بابا کجاست ؟ بهش بگو پدرت مرده . به خانه ی عمویم که رسیدیم همه داشتند فکر می کردند که حالا که تنگ غروب ازست با جنازه چه کنند . آخر برای حمل ایشان به سردخانه بادی کلی ماشین می دیدند و کلی خرج می کردند ، خرج کردند پول کاریست که در خانواده ی حمید از دیرباز مورد لعنت اجداد پیشین قرار می گرفته !
به این فکر کردیم که به اورژانس زنگ می زنیم و می گوییم که پدر بزرگ قلبش درد گرفته و بعد هم آنها می آیند و می برندش . خلاصه همه خودمون رو جمع و جور کردیم و زنهایی که گریه می کردند رو هم از خانه بیرون کردیم و وقتی که دو نفر پرستار اومدند و طبق مقررات اول نبضش رو گرفتند و بعد هم کار های دیگر و بعد هم یکدومشون با چهره ای گرفته و با لحنی مهبت آمیز اومد پیش بابام که برادر بزرگ تر بود و دو تا بازوی بابام رو گرفت و آهسته و با متانت گفت : آقا آرام باشید پدرتان احتمالا به فوت کرده اند . وسط گفتن همین حرفها بود که پرستار دیگر با کنار زدن پتو و دیدن شصت های پای پدر بزرگ که توسط زن عموی آی کیو به هم گره زده شده بود فریادی گشید و گفت : خودتون رو مسخره کردید یا ما رو . بریم بابا از این دیونه خونه بیرون .
وقتی که با اصرار پدرم متوجه موضوع حمل جنازه شدند گفتند که اگر به شهر داری زنگ بزنید مجانی میاد می بردش سرد خونه .
پی نوشت اول :
خوب ایام عید که گذشت . می خواستم در پست قبل درباره ی رانندگی در جاده چند نکنه بهتون بگم ولی به این علت که فکر میکردم احتمالا عزیزی در سفردارید سکوت کردم و متاسفانه الان هم اصلا حسش نیست ولی فقط این رو بدونید که اگر می خواهید ماشین خوشکل و ناز و قشنگتون ، قاتلتون نباشه باید در رانندگی "گذشت " داشته باشید . یعنی دوست عزیزم همیشه راننده ی روبه رو رو به خودت مقدم بدون و تو بدون در نظر گرفتن قوانین کنار بکش .
من در سفر قبل که هشتم عید بود چند تصادف وحشتناک در جاده ی کرمان دیدم و برای این تصادفت دو تا پتو و یک کپسول آتش نشانی هدر کردم . اصلا حتی ذره ای دوست نداشتم که فکر کنم این بیچاره ها که دارند پدر و مادری را برای کمک صدا می زنند کهخودشان هم لای سقف و داشبورد ماشین گیرکرده اند از اقوام شما یا حتی همسایه ی اقوام شما هستند . پس مواظب رانندگیباشید و هر لحظه که فکر کردید که آخر رانندگی و دستفرمون هستید به من کامنت خصوصی بدهید تا روشنتان کنم . البته با چند عکس از صحنه ی تصادف و بچه ی 5 ساله ای که در پتویی جان داد که من دیشبش رد آن خوابیده بودم .
پی نوشت دوم :
دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد !
پی نوشت سوم :
عزیزانی که برام کامنت می گذارند خیلی لطف دارید . شاید باور نکنید که در جای جای ایران که می ایستم فکر می کنم که چگونه برای شما تعریف کنم ! از دلتنگیها برایتان نمی گویم که باز هکر عزیز کامنتهای شگرفی برایم نگذارد . ولی ممنون که به فکر هستید . بدون شما بودن کار سختی است . هر وقت که به دبلاگم می آیید و می بینید که نیستم . هر وقت که در کمنتدونیتون اسم من را نمی بینید . هر وقت که اسم وبلاگم در "وبلاگهای دوستان" به آخر نزدیک می شد . بدانید که من دارم با لباسهایی احمقانه پشت یک ماشین بزرگ قرمز با لنگی که به ساعد دست چپم برای جلوگیری از آفتاب سوختگی پیچیده ام رو به سمت خوشبختی ، یا بهتر بگویم تحقق آرزوهایم می شتابم ! این جایی که برای من خالی می کنید را امید وارم بتوانم جبران کنم حتی اگه شده آخر سال مالی سود کارم رو به سر دوستان وبلاگیم تقسیم کنم ، این کار رو خواهم کرد .!
پی نوشت چهارم :
در فلش مموری که در آهنگهایش را پخش ماشین با صدایی رسا می خواند اخیرا چیزهایی جدید ریختم که یک نمونه اش خیلی عجیب بود . فایلهای طویلی که داستانهای صادق هدایت را می خواند . اینقدر در جاده شنیدن این مزخرفات این اوعجوبه حال می دهد که خدا می داند خصوصا با سبک وصف مکانهایش . ! خیلی خوش به حالم شده . پس دمم گرد و سرم خوش باد
