تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون !

 

 

 

سلام

 

 

 

 

خوب فردا راهی جیرفتم . اولین باری که می خواهم سفر چند هزار کیلومتری با آلبالویی بروم . بعد از چندین ماه باز قرار است که مدتی خونه نباشم . دقیقا یک ماه مونده بود به تولد نیوشا ماشین قبلیم رو فروختم و این آلبالویی رو ثبت نا کردم . اون موقع باورم نمی شد که بعد از داشتن یک بچه باز هم مرد بیابون باشم . ولی حالا وقتی که با گوشه ی چشم نیم نگاهی به آینده می اندازم می بینم که آینده ی خودم را هم اگر هیچ فرض کنم به خاطر نیوشا باید طاقت دوری از خانواده ام رو داشته باشم . دو تا از عکسهای نیوشا رو پرینت کردم و گذاشتم پشت آفتاب گیر آلبالویی . می خواهم هر وقت که خورشید چشمم رو می زنه با سایه ی نیوشا آروم بگیرم .

چقدر دلم برای آسیه می سوزه با این شوهرش ! این اواخر که ماشین اومده عصبی شده . تقریبا روز در میون کنتاک می کنیم . آخرین بار بر گشت گفت : تو یک راننده ای ، بیشتر از این نباید از فهمت توقع داشت . فکر کن ! من یک راننده ی بی شعورم !

چقدر دوست داشتم که می شد یک راننده ی خوب پیدا کنم و ماشین رو برای همیشه بسپرم دستش تا یک بی شعور نباشم ولی می دانی ، برای این کار خیلی زود است . باید مراحل ترقی را دانه به دانه طی کرد . حالا مثل نردبان اگر فرضش کنیم شاید بشود که پله ها را سریعتر طی کرد ولی نمی شود برای زود تر رسیدن چند پله را با هم گذراند . البته اگر هم بشود اگر شانس بیاوری خشتک شلوارت پاره می شود اگر هم نه که فلان جا !

به هر حال از مردنی خواهر خوبم برای ده کامنتی که در پست قبل گذاشت تشکر می کنم چون احساس می کردم که دیگر فراموش شده ام . بعد از اینکه صبح پست قبل رو نوشتم بعد از ظهر که وبلاگ رو باز کردم و دیدم که هنوز هیچ نظری ندارد ، به هم ریختم . کاش این اتفاقات برای وبلاگم نمی افتاد . احساس بدی داشتم تا اینکه بعد از چند دقیقه دیدم که ده تا کامنت داره یکی از یکی پر انرژی تر . خلاصه مردنی اگر نبودی من دق می کردم .ممنونم خواهر گلم از حضورت . دقیقا همون وقتی که لازم دارمت هستی .

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در سه شنبه ششم فروردین 1387 |

 

 

 

سلام

 

 

امروز عصر با پسر عمویی که از تهران

 

سانسور شد

پی نوشت دوم :

کاش زمستون تموم نمی شد و من هنوز علاف می بودم . چقدر بی کاری و البته کم کاری خوبه ! هر وقت کع دوست داری میری بیرون و هر وقت که نه هم نه ! اصلا بی کاری بهتر از کار کردنه . چون کاریک روز هست یک روز نیست ولی بی کاری هر روز هست . صلوات !

 

پی نوشت سوم :

این آهنگ از شاهروخ رو تا مرز جنون با صدای بلند ( البته در هدفون) گوش می کنم !

 

 

ای تو مثل قصه با من همسفر تا مرز رویا

این منم تنهای تنها خسته از تکرار شبها

طرح مات انتظارم چشم من فانوس راهه

جاده اما امتدادش مثل بخت من سیاهه

 

 

            

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در سه شنبه ششم فروردین 1387 |

 

 

 

 

سلام

 

 یه خرده تکراریه ولی خالی از لطف نیست که اینجا باشه .

 

 

شدیدا این روزها دلم می خواهد براتون از ماشینم بنویسم ولی فکر می کنم که لوس می شود . بعد از ظهر به یکی از آرزوهای عمو نوید فکر می کردم . به اینکه روزی همه ی وبلاگ نویسها رو جایی درست یادم نیست که در هتلی یا در کنار دریا جمع بشوند و همه از بزرگ تا کوچک پشت تریبون خواهند رفت و حرف خواهند زد از احساسشان خواهند گفت .

البته آرزوهای عمو نوید همه برایم زیبا بود و قبل از این می خواستم بگویم که عمو شما اصلا نباید آرزوی محال 25 سالگی را داشته باشی چون دقیقا هستی . باور نمی کنی ؟ من اصلا در این چند صباحی که از آشناییمان گذشته حتی برای ذره ای هم احساس نکرده ام که با عمویی حرف می زنم که بیشتر از سن خودم را دارد . البته نه که من بلکه فکر می کنم که همه ی بچه ها همین نظر را داشته باشند .

ولی عمو این جمع شدن بچه های وبلاگی اوج محبت یک دوست را نشان می داد . واقعا کاش صبر می کردم وقتی که شما اون پستت رو نوشته بودی بعد من این رو از شما می دزدیم ــ نه آرزوش می کردم .

چندی پیش وبلاگی دیدم به اسم نوشته های اتوبوسی که گویا نویسنده اش از امریکا آمده بود و با خواننده هایش در نمی دونم کجای تهران نزدیک یک پل قرار گذاشته بود و به همه بستنی داده بود و خیلی خوش گذرونده بودند.

چرا عمو ما روزی این کار را نکنیم . حتی چند سال بعد ! تصور اون روز کاملا به فکر فرویم می برد وقتی که عمو نوید اولین جملات را پشت میکرفون می گوید . از اینکه چقدر چرخ گردون چرخیده که ما حالا اینجا در کنار هم نشسته ایم . از اینکه یکی از صمیمانه ترین گروهای وبلاگی هستیم از اینکه در دنیا هیچ چیز را با دوستی و صداقت عوض نکنیم از اینکه واقعا زندگی مجالی برای دوست نداشتن به ما نمی دهد از اینکه حتی بدون عشق قطره ای آب هم نخوریم . و در پایان چند بیت شعر از هوشنگ ابتهاج و آرزوی بهترینها برای همه ی ما برادر زاده ها و خواهر زاده ها !

عمو اون وقت ما بچه ها یک هدیه که قبلا برات تهیه کردیم به خاطر این همه انرژی و تراوتی که در زندگی از طریق همین دنیای مجازی بهمون دادی تشکر می کنیم . البته مردنی شریک نمیشه و می خواهد خودش تنها یک هدیه بده که ما میزنیم زیر هدیه اش و می خندیم ! مجید شر خسیس هم که اصلا پیداش نیست .

 

پی نوشت :

مرسی که هنوز می خونیدم .!

 

          اینجا برای گردهمایی انتخاب شده .!!!!!!!

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در یکشنبه چهارم فروردین 1387 |

 

 

 

سلام

 

 

خوبم ! خیلی خوب . بابام زنگ زده و رفته اصفهان پیش اطلسی تا برای همیشه به همه ی جهانیان ثابت کنه که از کاشمری جماعت در دنیا خسیستر وجود نداره .

سانسور شد .

پی نوشت دوم :

عمو نوید چند وقته که بلاگ فا رو نمیتونه باز کنه . به همه سلام رسونده .

 

 

 

 

               

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در شنبه سوم فروردین 1387 |

 

 

 

 

سلام

 

 

 

این روزهای عید هم روزهای عجیبی است ! عده ی که فرار را بر قرار ترجیه می دهند و از روزی مونده به عید راهی دیار غربت برای فرار از قوم و خیشان می شوند که البته من امسال تصمیم گرفتم به هر قیمتی که شده حتی 364 روز گذشته از عید برم خونه شون برای عید دیدنی :-))

اقوام ما که به لطف جد های کبیر و پر فکرمان خیلی زیاد هستیم برای دید و بازدید عید سبک خاصی دارند . فرض کن همه در خانه ی یک بزرگ فامیل جمع می شوند و بعد همه با هم به خانه ی افراد حاضر در این جمع می روند ، البته این سر کشی دیگه ربط به بزرگی و کوچکی نداره و بسته به نزدیکی خونه ی افراد به محل اطراق است . یعنی فرض کن یک هو 60 نفر آدم مثل " به بیی " می ریزن خونه تون و همه چیز رو می خوریم و همه چیز رو به هم می ریزیم و بعد از ده دقیقه میریم خونه ی نفر بعدی ، البته با تو ! با تویی که حالا زخمی این هجومی و خودت در پی طلافی کردن و وحشیانه خورن و به هم ریختن .

چیز عجیبی که امسال فکرم را مشغول کرده بود این بود که چقدر در بزرگ سالی افراد از هم فاصله می گیرند واقعا دیگر مثلا پسر خاله ها و پسر دایی ها هم را سال به سال می بینند و اگر همین عید نوروز نباشد اصلا هم را نخواهند دید . یعنی واقعا کورش کبیر یا هر کس دیگه ای که این رسم ها را پی ریزی کرده فکر زندگی ماشینی الان را می کرده ؟ نمی دانم !

دیگه اینکه بابام 28 ام با خانواده ی محترمشون رفتن کیش . وقتی که همچین مسافرتهایی می روند باید باشی و تلفن زدنشون رو ببینی . مثلا الان که بابام زنگ می زنه از همه چیز حرف می زنه جز اینکه عیدم مبارک باشه ، یا وقتی که می پرسه چیزی نمی خواهی برات بیارم تا اینکه هنوز دهانم باز نشده می گو خوب گوشی رو بده به آسیه . این بار که رفته حتی کلید خونه اش رو هم بهم نداده بعد توقع داره که برم از خونه اش هم سر بزنم . نمی دانم از توی کوچه چه سر زدنی داره . البته کلید یدکی همه ی خونه رو دارم ولی چیزی برای کش رفتن تو خونه نیست ! پس میگم ندارم .

راستی عمه ام هم آمده . خیلی شاکی بود از این تغییراتی که در وبلاگم راه افتاده . خیلی به هکر جوان فحش داد و سلام همه رو رسوند . وبلاگی راه انداخته و می خواهد طرز عکس گذاشتن درونش رو یاد بگیره فردا میان خونه مون و یادش میدم . شوهرش یک سمند ال ایکس خریده . من نمی دونم این تهرانی ها چه شونه که اینقدر برای ماشینها پول خرج می کنند ، دمشون گرم . صبح ماشینش رو گرفتم و رفتم دو ساعت خیابون گردی . خیلی حال داد .

خوب بسه .

 

تا بعد !

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه دوم فروردین 1387 |

 

 

 

سلام

 

در دل مردم چی میگذره . برای من شما مهم اید شمایی که عید قصه ی غصه تونه ! به شمایی که همه چیز رو برای مردم می خواهید و اگر به خودتون می بود حتی دوست نداشتید بدونید چه روزی از ساله چه برسه به اینکه حتی مناسبتهاشون رو هم بدونید و باز چه برسه به اینکه بخواهید بنا به سنتی که از هزاران سال قبل مونده این روزها پول خرج کنید . البته اگه چیزی مونده باشه .

به دخترانی که دم بختن و به پسرانی که از سن خونه نگه داشتنشون گذشته فکر می کنم . چقدر نگران کننده است نه! حتما وقتی که بچه ها با هم کنتاک می کنند شال و کلاه می کنی و میزنی بیرون ! به این فکر می کنی که جز خودت چه کسی رو مقصر جلوه بدی .

در قدم زدنهات به این فکر می کنی که چرا باید من صاحب 6 بچه باشم ! چهار دختر و دو پسر . وقتی که فکر می کنی که برای به سر و سامان رساندن هرکدام چقدر پول داشته باشی و با آتش سیگار و دود غلیظ به مدت تمام شدن یک سیگار "تیر" به فراموشی می سپاریش .

از همه چیز می گذری برای رسیدن به هیچ .

خوب دوستان همه اش از وقتی شروع شد که ماشینم آمد . من یک اخلاق خیلی عجیب دارم و آن هم این است که به هیچ عنوان حد وسط در زندگیم وجود ندارد . به همین سادگی . یعنی من نمی توانم یک رابطه را معمولی نگه دارم مثلا نمی توانم با کسی حداقل دوستی کنم برای روز مبادا . دقیقا یا با یکی دوستم ـــ یا نیستم ! یا از کاری که انجام می دهم خوشم می آید یا نمی آید . یا باید در یک کار بکوشم که به ارش برسم یا هم که هیچ . ماجرای این وبلاگ ها هم برایم همین شد . مخصوصا از وقتی که هک شدم .

نمی دانم وبلاگ همسرم را می خوانید یا نه ولی این هکر قبلا به اسم "شیما" کامنتهایی تحریک کننده در آن وبلاگ می گذاشت . ایشان خیلی غلط تایپی داشت و به هر طریق هم دوست داشت که آب روی من را ببرد . چون این کامنتهای محرک خصوصی نیود .

این هکر به شکل عجیبی فکر می کرد که من وابستگی زیادی به وبلاگ ام دارم . و البته به مسنجر ! همین جا باید به این عزیز بومی بگویم که قربان من از جمله موجوداتی بودم که اصلا "عادت کردن" در زندگیم بی معنیست . من بارها پیش می آید که کاری را که سالها هر روز انجام می دادم فراموش کنم . حتی نماز خواندن ، حتی نهار خوردن !

خیلی فکر می کردم که چطوری حالا با این زمان حالتی که وقتم دست خودم نیست وبلاگ را نگه دارم ، شادی با خودم کنار می آمدم ولی شما چه گناهی کرده اید روی خواننده ی نوشته های من شده بودید که اوضاع غیر از این بود . چطوری می تونم وقتی که در شهرهای دور به سر می برم غیر از ناراحتی برای دوری از زن و بچه هام باز وبلاگم و خواننده هایش را هم داشته باشم . باز از همه بدتر حمید بود . فکر کن وقتی که توی پایانه ی بار ماشین منتظر هستیم من برای دو سه ساعت غیبم بزنه و وقتی از حمید بپرسن این دوستت کجاست بگه رفته وبلاگش رو آپ کنه ! آخه بیچاره چه گناهی کرده ؟

خلاصه . همه ی این چیزها دست به دست هم داد تا ساعت سه و نیم شب وبلاگهام رو حذف کنم . البته حسش حس غریبی بود اصلا به گذشته فکر نکردم فقط به اینکه چقدر می تونه این وبلاگ سد راهم باشه و استرس بهم بده و دلتنگیهام رو بیشتر کنه . وقتی که کار تموم شد احساس می کردم خودکشی کردم .حس مملو از بدی و نفرت از خودی که خودش رو کشته . از صبح روزی که وبلاگ نداشتم آنچنان به زندگی اخم کردم که فقط خدا می دونه . مثل گرفتاری های رنجور .

حالا هم که به قول سایه به این شکل احمقانه این وبلاگ آپ می شه فقط به این خاطره که دیدم حالت عجیب و غریبی راه افتاده . یکی پیدا شده که برام نگهش داشته و من می توانم در عین آپ کرنش آپش نکنم .این خیلی خوبه . دقیقا همونیه که می خواهم .

پی نوشت اول :

ببخشید چون کاملا می تونستم فکر کنم که چه حالی داشتی وقتی که وبلاگ رو باز می کردی و دیدی که حذف شده . ببخشید و متاسفم .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه دوم فروردین 1387 |