تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون !

 

 

 

 

سلام

 

 

 

 

 

بارون امان آسمان رو بریده بود . با اینکه هنوز سه چهار ساعت به غروب خوردشید مونده بود ولی آسمون تیره بود . بادی که همراه بارون میوزید قطرات بارون رو مثل شلاق به درختها می کوبید ، البته فقط نه درختها ــ به هر چیزی که سعی داشت چتری برای نرسیدن بارون به زمین باشه . بارون شدید بود و من برفپاکنهای ماشین رو زده بودم و داشتم مسیقی گوش میکردم .

این تویتا ها خیلی ماشینهای خوبی هستند . برفپاکنش چهار حالت داره که باز هر حالت با کلید چرخشی که روی دستک برفپاکن است به سه سرعت تبدیل میشه . یعنی دوازده حالت فقط برای یک برفپاکن ! وقتی که ماشین رو از پارکینگ خونه ی بابام بیرون میاوردم کمی لباسم کثیف شد . تو فکر بودم که چرا به جای خیس شدن باید کثیف بشه که یاد آب های کثیف ناودون افتادم که تقریبا یک متری پاگر خونه می ریخت . لعنتی !

برای امشب باید دو تا سیستم تحویل بدم . کمی از این همکارم دلگیرم . همه ی کار اسمبل کردن رو انجام میده ولی وقتی که می خواد به مشتری تحویل بده زبونش میگیره . به " ته ته په ته " میفته . همین پریروز باعث شد که مشتری فکر کنه کامپیوترنویی که براش بستیم مشکلی داره ،اینقدر که این بچهاز خودش استرس در کرد. ای بابا . کاسب نیست دیگه .کاسبی و علم انجام دادن یک کار دو تا بال یک پرنده اند برای پرواز به قلل مالی .

وقتی به نزدیک ترین میدان به مغازه ام می رسم و آخرین راهنما ها را فشار می دهم از خلوتی خیابان خنده ام می گیرد . واقعا که من احمق این ساعت از روز با این هوا خونه ی گرم و نرم رو ولکردم و می خواهم به مغازه بچسبم . به هر حال وقتی که توی این بارون در بسته ی مغازه رو میبینم به شاگردم حق میدم که دیر بیاد .

کلید ها رو که برای باز کردن قفل در میارم باید مواظب یباشم که رموت دزد گیرش خیس نشه . اصلا دستم رو هم باید به لباسم بکشم که خشک باشه . آخه این دزدگیر تصویری رو 150 هزار تومن همین چند وقت پیش روی این خوشکله نصب کردم . خیلی حال میده مخصوصا وقتی که پنج دقیقه قبل از حرکت از توی مغازه روشنش می کنم ، این استارت دو تا حسن داره یکیش اینه که ماشین گرم میشه و تا میشینم بخاریش رو روشن می کنم و حالش رو میبرم و دیگه اینکه کلاس خاصی بین در و همسایه ی مغازه داره . به هر حال آدم 21 ساله و این همه کلاس :)

تو مغازه اول باید کلی کلید رو بالا پایین کنم تا در این تیره گی مصنوعی هوا مغازه روشن بشه . عاشق این نئونهای قرمز ویترین مغازه ام هستم . کلی پول بالاش دادم ولی خدایی تو شهر تکه ! کفشهام رو در میارم و دمپایی های آبی اتاق اسمبل رو می پوشم . قطعات رو با فاکتور ها چک می کنم ببینم برای این دوتای امشب کم و کسری نداریم که الحمدالله نداریم . مگر اینکه یارو عقده ای باشه و از کیبورد و موسهای موجود خوشش نیاد . سماور رو به برق می زنم و از لیوانهای تمیزی که در آبچکان روی دستشور چیده شده لذت میبرم . ازاین منشی آخری خوشم می آید یک بار که گوشزد می کنی برای همیشه به گوش میگیرد .

در مغازه ی من سلسله مراتب قدرت با صندلی ها قابل درک است . صندلی هر چه بزرگ تر و گران تر باشد آدم رده بالا تری رویش می نشیند . روی بزرگ ترین صندلی به صورت "لش" ولو می شوم و به خیابان زل می زنم . از این کار خوشم می آید . از این هم خوشم می آید که سیستمی که روی میزم است همیشه در حالت استندبای باشد . که مثل همین حالا که این جوری دارم احساس قدرت می کنم با یک تلنگر به موس مونیتور روشن شود و به نظر بقیه نرم افزار حساب داری فروشگاهم بالا بیاید ولی در اصل میدیا پلیر موزیک پخش کند و گوشه ی مونیتور هم دو تا پنجره ی کوچولو باز شد که درون هر کدام تصویر دوربین مدار بسته ای باشد که یکی از اتاق اسمبل خبر می دهد و دیگری از طبقه ی بالا که قطعات کلی درونش است . البته الان همان موزیک کافیست . بس بس !

به خیابان که نگاه می کنم درختان سرا سیمه به چپ و راست حرکت می کنند و باران مثل فیلمهای سامورایی ها می بارد . نئون فروشگاه کامپیوتر * هی روشن و خاموش می شود و در خیابان جز گاهی ، ماشینی عبور نمی کند . بهترین ماشین دنیا ــ نقره ای ، تویتا عراقی خودم است که گاهی باران اینقدر سنگین به تنش می زند که میترسد و ریموت دزد گیرش را در جیبم می لرزاند و خودش هم فلاشر می زند . لبخندی حاکی از رضایت بر لب دارم . همه چیز جور جور است .

تا !

*

*

*

*

*

*

*

در باز می شود و زنی خیس خیس خودش را به درون مغازه می اندازد . کولیست و پیر . احتمالا برای پول نیامده . برای گرم شدن هم شوفاژ را نشانش می دهم و وقتی که میرود درست کارش را نمی داند زود بر می گردد و می گوید که خیلی باران شدید است . نمی دانم چرا دائم با کراهت نگاهش میکنم و گاهی حتی از تکان دادن سر به علامت تایید حرفهایش هم ابا می کنم .

بعد از لختی که می بیند به حرفهایش گوش نمی کنم او هم ساکت می شود و روی سر مبل می نشیند . از خیسی و کثیفی لباسهایش هراسی ندارم چون مبلها چرمیست و با یک دستمال مرطوب تمیز خواهد شد . باران که کم می شود یا نمی شود بلند می شود و جلو می آید . دستم را توی کشو می کنم و حدثی چند ده تومانی آماده می کنم ، تا به من می رسد به چشمانم زل می زند و دست راستم را با دو دست باز می کند سکه ها روی میز و یک هم روز زمین می افتد . چقدر چروکهای صورتش نا مرتب است . خدای من . هرگز پیرم نکن !

*

*

*

تو سرنوشتت خیلی متفاوت خواهد شد پسر ! خیلی بیشتر از چیزی که جوان فکرش را بکنی . تو تا پنج سال دیگر در همین روز در همین ساعت و حتی در همین دقیقه در ارگ جدید بم در صف طویلی از ماشینهایی که هیچ کدامشان نمی خواهند آخرین سهمیه ای که تا استان سیستان و بلوچستان خواهند داشت را از دست بدهند ـــ خواهی بود . تو نیز باک ماشینت را در گالن بیست لیتری خالی کرده ای و می خواهی دوباره با این 120 لبتری که از جایگاه سوخت میگیری ضیافت قاچاق سوختت را کامل تر کنی . تو خیلی عوض خواهی شد ــ بچه سوسول . خیلی .

حالا من اینجام و دارم پشت کاغذ های باطله ای که گواهی میوه هایی بوده که مدتها پیش به مقصد رسیده ، این مطالب را برای وبلاگم می نویسم . نمی دانم که واقعا آن زن کولی سر نوشتم را از کف دستم خواند یا او سر نوشتم را در کف دستم تغییر داد . به هر حال من اینجایم ! در آخرین جایگاه سوخت قبل از استان سیستان و بلوچستان و در صفی طویل کامیونهایی که اکثرا با باکهای پر می خواهند بیشتر قاچاق سوخت کنند . من اینجایم :(((

 

 

 

 پی نوشت :

تو رو خدا ستاره ها رو حال کردید ؟ از این به بعد به سبک سبیک نگارشم اضافه خواهد شد

پی نوشت بعدی :

 در این دنیا هیچ چیزی به اندازه ی کامنت نیلوفر که در پست دوربین دیجیتال نوشته بود نخندیدم . این پایینیه .  

 نیلوفر : میشه یه عکس هم از ما بگیری بذار بخندم .......آها بگیر

 

 

 

     

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چاقالو در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 |

 

 

 

سلام

 

 

 

دوست من نمی دونم چکاره ای و نمی دونم که خطرناکترین قسمت کارت کجاست . مثلا اگه بنا باشی افتادن از ارتفاع یا داربست بیشترین وحشت رو بهت میده یا اگه معلم باشی شاید بدترین قسمت کارت این باش که وقتی داری کار خلافی می کنی یکی از شاگردهات ببیندت .

من راننده ام . شاید وقتی که دارم تو یه باربری حرف می زنم یا اگه جایی باشم که بخواهم برای امت کلاس بگذارم بگم صاحب ماشینم ولی برای تو همون " راننده " ام ــ راننده ، و سخت ترین قسمت ماجرای شغلم تصادفه . و البته اینقدر که در رانندگی بهش فکر می کنم و از این لغت ( تصادف ) استفاده می کنم فکر نکنم هیچ کس دیگه در کارش اسم خطرناک ترین قسمت شغلش رو بیاره .

ناصر از این جاده بریم که اون یکی شلوغه و شاید تصادف کنید . ناصر آروم برو بچه دلت برای قبرستون تنگ شده ؟ ناصر اگه ترمز نداری وایستا بریم زنجیر ببندیم که کار دست خودمون یا یه بدبخت ندیم . ناصر اگه خوابت میاد پارکش کن تا چپمون نکردی . ناصر خیلی شیبش زیاده مواظب باش که ترمز نبری .ناصر این لاستیک های جلو رو بنداز عقب که خدایی نکرده فرمون نبری ! ناصر . .. ناصر . . .

خوب درسته ! تصادف قسمتی از زندگی منه ، و باور کنید بیشتر از همه ی آماده ی رو به رو شدن باهاش هستم . من خوب میدونم که وقتی صبح زود شروع به رانندگی می کنی باید از دور به کامیونهایی که ازم سنگین ترن چراغ بدم و جوابش رو بگیرم . اگه جواب نداد یعنی خواب آلوده . این کار رو بعد از ظهر ها هم باید کرد . من وقت رانندگی از حرکت ماشین جلوم در صد هوشیاریش رو حدس می زنم . من میدونم که وقتی یک کامیون رو به روم خواب افتاده و انحراف به چپ داره باید حتی اگه به قیمت افتادن در دره است خودم رو از جاده بندازم بیرون چون شاید اگه تو دره بیفتم یک درصد زنده بمانم ولی شاخ به شاخ با یک کامیون نع ! حتما همه از دستم راحت می شوند . ولی این چیز ها را هر کسی نمی داند . یعنی مجبور نیست که بداند . مگر چقدر می خواهد در جاده رانندگی کند . فوقش سالی 3 هزار کیلومتر برای یک مسافرت دور ایران .

من همیشه به همه چیز فکر میکنم . من حتی به لحظه ی مرگ هم فکر می کنم . به اینکه چطور آخرین لحظات هوشیاریم را خواهم گذراند . من یک راننده ام و تصادف از رگ گردن به من نزدیک تر . ولی دوست من تنها چیزی که هرگز حتی برای لحظه ای به آن نمی اندیشم یعنی توانش را ندارم لحظه ای است که می خواهند خبر تصادف را به آشنایانم برسانند . دوست من ! دیوانه می شوم . عضلاتم شل می شود . حتی برای لحظه ای نمی توانم فکر کنم که چه کسی چه کاری خواهد کرد . وقتی که این اندیشه به سراغم می آید فقط باید از ذهنم بیرونش کنم و بعد به کارم ادامه دهم وگرنه . خلاص ام !

اکثر ما همینطوریم . حتی طاقت فرو رفتن یک خار را هم به پای عزیزانمان نداریم . شاید برای خودمان بتوانیم بدترین ها را تصور کنیم ولی برای بقیه نه . آنها عزیانمان هستند و خیلی از اوقات به خاطرشان زنده ایم . واقعا متاسفم برای کسی که خبر بدی به گوشش می رسد . مخصوصا اگر تصادف باشد . ناگهانی و غیر منتظره .

حالا شوکای عزیز از پیوندهای همین وبلاگ دوستان خوبی را از دست داده همکارانش را ! دلم آرام نمی شد تا در اینجا برایش نمی نوشتم . شوکا جان نمی خواهم مزخرفاتی که همه می گویند برایت بگویم مثل اینکه قسمت همین است یا اونجا جاشون بهتره یا هر چیز دیگه ای . فقط می خواهم بدانی که خوب حالت را درک می کنم . حال خودت و توکا را . نمی دانم چرا دوست در زندگی گاهی از اقوام هم عزیز تر می شود شاید به این خاطر باشد که اجباری در انتخابش نداری . به هر حال دلم برای آن عزیزان ( لیلی و فیروزه ) گرفته و دوست دارم که من را هم در غمی که از 15 اردیبهشت بر دلت نشسته سهیم بدانید و همین .

ای بابا ! می خواهم بگویم کاش هرگز ماشین اختراع نمی شد . می خواهم بگویم کاش هرگز مردم به سفر نمی رفتند . می خواهم بگویم کاش هرگز مردم با هم صمیمی نمی شدند . می خواهم بگویم کاش زندگی . . . . . از خودم بدم آمد . دلم با این نوشته هم آرام نشد . امروز پنجشنبه است . به مزار مادرم می روم و برای فیروزه و لیلی هم دعا می کنم و صدقه می اندازم .

 

 خدایا دیگه با تصادف نععععع .!

 

 

                                     لوگوی شوکا

 

 

نوشته شده توسط چاقالو در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 |

 

 

 

 

 

سلام

 

 

دیروز روز خیلی سختی بود . این قدر که اینجا کار عقب افتاده دارم فکر کنم اگه ده سال هم با آلبالوی جایی نرم همینجا علاف باشم . البته بیشترش مال همین ماشینه . این روز ها سه تا قبض جریمه دارم که به خاطر نداشتم چراغ گردون ( از اونها که آهن ربا داره و پلیسها روز سقف ماشین می گذارند ) ، جعبه ی کمک های اولیه 10 هزار تومن جریمه ام کردند . حالا هم رفتم و برای آلبالویی خریدم .

یکی دیگه از کارهایی که کردم ثبت نام کارت سوخت گازوئیله ! آخه برای چند تا از دوستام این کارت اومده و احتمالا از تیر گازوئیل هم سهمیه بندی بشه . می خواهید پیش بینی کنم که چه اتفاقی با سهمیه بندی گازویئل می افته ؟ خوب در پاراگراف پایین .

از اونجایی که کشور ما داری زیرساخت واقعی برای حمل و نقل است 96% کالا های درون کشوری در جاده ها حمل میشه . یعنی دقیقا با ماشینهای گازوئیلی . حالا اگر گازوئیل سهمیه بندی بشه اولین تاثیر خودش رو در قیمت حمل کالا می گذاره و باعث افزایش اون میشه . شاید با ور نکنید که فاصله ی کاشمر تا مشهد که 250 کیلومتره قبل از سهمیه بندی بنزین با ماشین نیسان بود 25 هزار تومن . ولی بعد از سهمیه بندی شد 70 هزار تومن . یعنی یارو با بنزینز که بهش می دادند در حقیقت به جای اینکه مثلا سه بار بره مشهد و 75 هزار تومن بگیره یک بار می رفت .

پس اگر گازوئیل رو هم مثل بنزین کنن کرایه های بار شدیده افزایش پیدا می کنه و باعث میشه ماشین با همون درآمد قبلی ساعت کارش در ماه کمتر بشه . ایم موضوع شادی در ظاهر برای من خوب باشه ولی تورمی که پشت این موضوع خوابدیه از ده تا احمدی نژاد با طرح های صد ساله بیشتره . خدا به داد مردم برسه . البته تو ناراحت نباش . پدر ها خودشون بهترین اقتصاد دانهای جهانند . خودشون از پس ماجرا بر می آیدند !

راستش برای عموم قراره یک گوشی خوب بخرم ( عمه جان برای عمو عباس) بعد برای خودم هم می خواهم یک خوب ترش رو بخرم . بعد همسرم شدیا این روزها طبق فلسفه ای که داره ویرایشش رو تموم می کنه باید آدم یک گوشی موبایل ساده داشته باشه ولی در کنارش یک دوربین خوب دیجیتال بخره . من هم دیروز چادرم رو دور کمرم بستم و هی از این موبایل فروشی به اون موبایل فروشی . خدا زیاد کنه . هرکی که از مادر محترمش که نه ! فکر کنم حتی با دوست دخترش هم به هم زده رفته موبال فروشی بازیده . بعد جالبه که اطلاعاتشون برای گوشی موبایل در حد مرغه .نه سیستم عامل سر در میارن که چیه و اصلی بودن گوشی رو نصف بیشترشون تشخیص نمی دهند .خلاصه .

به دیروز به ظهر که رسید با یک دوربین دیجیتال "کوداک" برگشتم خونه . فکرش رو بکن! امکان داشت از این موبایل فروشی ها بایک کسیه پیاز هم در بیای به جای گوشی . خوب 240 تومن پول ناصر ش...ان پر شد و رفت آسمون . ولی به جاش یک دوربین 8.1 با قدرت فیلم برداری vgaاومده پایین .البته قفط عیب این دوربینها اینه که باطری زود تموم می کنن ولی من برای چهار تا باطری اضافه خریدم که آسیه هرگز وقتی که در اوج ساختن کلیپ باطری تموم می کنه به اجدادم فحش نده و سریع دوتا شارژ شده اش رو بندازه روش . احتمالا به زودی عکسهاش رو در وبلاگ عکسهای نیوشا خواهید دید . البته اگر با خودم نبرمش مسافرت . اگر در جاده دیدم یک ماشین از پشت سر داره چراغ میده و بعد هم که نگه داشتم یه خانوم نینجا با تبر زد تو سرم و دیدم آسیه است که اومده دوربینش رو که یواشکی کش رفتم ازم بگیره . نه نمی برمش:(

جواب کامنت .................................................

به سوری :

میدونید که وبلاگ نویس خوبی هستید و خوندن مطالب شما برای من هم افتخاره . خوب اول که ایران گردی خیلی خوبه ولی نمی دونم چرا خواهرم بعضی صاحب ماشینهای بی تربیت هستند که حاظرن روزی 25 هزار تومن به راننده پول بدن و به ایران گردی نرن . آخه یه خورده با ماشین سنگین سخته ( البته نه برای من . برای من همینطور که گفتید خیلی هم کیف داره ) . بعد هم که واقعا فکر کن که این ماشینها تویوتا چی هستند که بعد از حداقل 30 سال کار کردن هنوز با کلی بار مثل جت میرن . و برای اون باد کنک ها متاسفم که حال همه رو تا آخر کامنت دونی به هم زدم :))

به مین :

ببین مین جان ! من و اونی که گفته بود خدا وکیلی چاقم که هیچ ولی باید سوری خانوم اجازه بده که تو اول شی . آخه مگر تو هنوز بند 32 بلاگ فا رو نخوندی که باید به اعداد جبری احترام گذاشت . مثلا اگر ما سه تا بالا هستیم تو چهارمی و اگر پنج نفر بالا باشن تو ششم . حالا که سوری خانوم بالا هستند تو دومی و به علابرتی هم چهارم و از طرفی چون من بخشیدم ولی اون " خداوکیلی خیلی چاقم " بالا هستید تو میشی سوم . اگر سوری خانوم اجازه بده و من اجازه ندم و اون " خدا وکیلی چاقم " اجازه بده ، تو مین میشی دوم . ولی حالا که من اجازه میدم و از سوری خانوم اجازه میگیرم و اون " خداوکیلی چاقم" هم اجازه بده تو شدی . اووووووووووووووووووووووووول :)) در باره ی اون اتاقک بگم که مین تا حالا تو جاده بار ترافیکی دیدی ؟ از اون نایی که یک ماشین سواری پشت سرشون بک کلی پرچم و این چیزها حرکت می کنه و یک ماشین هم جلوشون و اونا با سرعت 10 کیلومتر در ساعت دارند حرکت می کنن . گاهی تا 80 تن رو این ماشینها حمل می کنن . حالا چون اینها خیلی تو راهند و خیلی طول می کشه که مسافتی رو طی کنند . به این خاطر عقب ماشینهاشون یک اتاقک دارند و توش زندگی می کنند . حالا خدا کنه از اون اتاقک ها نداشته باشم که احتمالا به جای خانواده ام خودم بادی مدتها توش بخوابم تا اون بار ترافیکی رو به مقصد برسونم . جواب آتشک رو هم در کامنت خودش میدم . مرسی .

به یاسی :

ما هم خروسند شدیم از اینکه کامنتهای شما رو دیدیم . و خیلی ممنو به خاطر عوض کردنم اسم وبلاگم . دیروز با یکی از بچه های نت می چتیدیم و گفت که ناصر اسم وبلاگت رو عوض کن تا روزی 1000 تا خواننده داشته باشی . حالا خواهرم فکر می کنی که بشه ؟ و البته کلی صلوات به خاطر این تغییر به حساب آخرتتون واریز می کنم تا انشاالله با این صلواتهای من شما هم جزو شفاعت کنندگان قرار بگیرید . و حمید به ساخت و ساز زده بود ولی کلاهش روبرداشتند و بعد به من زد و حالا در اوج قلل افتخار داره می درخشه .برای ایران گردی هم ممنون شما با سواری انشاالله برید ایران گردی و من هم قول میدم بهترین جاهایی که به درد اقامت بخوره رو با عکس و آدرس براتون بزارم تو وبلاگم . با گوشی خیریدن این جوری خیلی موافقم و باید یه آمار تو وبگذر درست کنم که در موردش بچه ها در باره اش نظر بدند و حتی اگر یک مخالف داشت نخرمش یا نه بفروشمش ( خیلی باحال بود و کلی خندیدم .) و برای دوستی با بلوچها نه وقتی که با همچین افرادی در ارتباط داری خیلی زود دچار تزکیه ی نفس میشی و از ترس سرت هم که شده براشون نماز می کنی و مخصوصا پیش این دوستم حافظ کلی افه ی قرآن خوندن میگذاری و برای بادکنک نیوشا هم متاسفم.

به شیرین / بوس ماهی :

سلام خواهرم . لطف داری که این حرف جوگیر شدن رو میزنی ولی خدایی فکر کن یک روز شیرین یک گواهی نامه ی یک بگیره . بعد هم ولو اف هاش 12 و بعد هم وبلاگ " خاطرات یک زن کامیون سوار " البته من خانوم دیدم که راننده تریلی بوده ولی نفهمیدم که گواهینامه هم گرفته بود یا نه . جدی فکر می کنی که من همیشه نو هستم ؟ و همیشه دنبال تازگی . این چیزها اگر باشم خیلی خوبه و ممنون ازتون .

به مسعود خاششش :

این مسعود دادشمه . اونی که گفته بودم برای کار به سیتان و بلوچستان منتقل شده . حالا چند ماهی است که داره تو شهر خاش طبابت می کنه . چند روز پیش زنگ زدم بهش حالش رو پرسیدم ، می گفت خوبه و از اولین کافینت 11 کیلومتر فاصله داره . حالا این پسره کلی پول بابت کرایه ماشین داده که بیاد برای من کامنت بده . آخه پسر ! تو که شماره حسابم رو داری بیا پولش رو بریز به حسابم که فردا قسط این آلبالویی اومد از کجا بیارم . کامنتت رو ببرم شرکت بگم بیا این جای پول :))) شوخی . خوشحال شدم بسی از دیدن کلمه ی خاش جلو اسم مبارکت . خدایا شکرت که این بچه ی پاستوریزه هم آخرش به درد غربت و ارتباط با مردم افتاد ولی بابک فکرش رو بکن وقتی که بیمارستان بودی همه ی پول موبایلت مال حرف زدن بیمارهات با خانواده هاشون بود و فکر کنم حالا که انجایی جو میگیرتت و همه ی حقوقت رو صرف خرید لباس و ساخت حموم عمومی برای مردمی می کنی . حالا خدایی اون پارسا تویی که داری از راه دور صدایم می کنی ؟

به تبسم :

اره به خانواده می رسم اگه ازم جلونزنن و بهمون افتخار بدهند . من هم امیدوارم که شاد باشید و خیلی خوبه که تویو تا وانت دوست دارید . قول میدهم که عکسهای خفنی ازشون براتون بگذارم .

به مجید شر :

ببین داداش هیچی به اندازه ی اون دوستی خاله خرسه نخندونده بودم . خوب عیبی نداره . این به اون دیالوگی که بارت کامنت کردم در .

به عمو نوید :

وای عمو این روزها که می گذرد احساس می کنم کسی در هوا فریاد می زند و من را به سوی خود می خواند . اگر عمو دیدی فردا یک نفر در خونه تون داره بوق بادی میزنه و آب روت رو جلو همسایه ها برده بدون منم که جو گرفتتم و اومدم دانمارک پیشت . و قول میدم عمو جای همه بگردم مخصوصا جای شما .

به مردنی :

سلام عروس خانوم . مرسی که به کلبه ی درویشی ما پا نهادید و برای ما آرزوی موفقیت کردید . وبلاگتون رو می خونم و میبینم که داری سخت کار می کنی که بارم پول بفرستی . به هر حال خواهرم من جر تو امید دیگه ای بای قرضهام ندارم و هرچه کار کنی کنه . دیگه وبلاگت رو آپ نکن و همه اش کار کن . آخه قسط ماشین من مهم تره یا آپ کردن وبلاگت . فکر کن فردا کع بخواهم برم شرکت بگم که وبلاگ مردنی همیشه اپ بود اونا حتی یکی از قسطهای ماشین رو می بخشند . پس به خون جگرهایی که برای رفتنت از ایران خوردن خواهرم احترام بگذار و همیشه پول بفرست . راستی مردنی ! آقا چند روزه داره تو شیراز هی سخنرانی می کنه . همه اش رو برات ضبط کردم و در اولینفرصت برایت می فرستم که از حفظ کنی و برای دوستانی بخوانی و جمله گی از آن به بعد راه سعادت را بپیمایید .

به عمه زهرا :

سلام عمه جان . البته من عمه جان همیشه احوالتون رو از مادر بزرگ می پرسم و به این موضوع ربطی نداره که طعم دوری از اقوام رو میکشم . یعنی شما از قبل بحث اول دیالوگ های من و مامان بزرگ بودید ولی عمع واقع فکر نمی کردم که دوری از اینها اینقدر سخت باشه . مخصوصا عمو عباس و عمو حمید . وقتی که دلم میگیره و جای علافم موبایلم رو بر می دارم به به همه زنگ میزنم ازاین به بعد شما هم به این لیست اضافه می شود . راستی عمه چند روز پیش خونه ی مامان بزرگ بودیم و من داشتم شدیدا سر این بحث می کردم که این رئیس صدا و سیما خیلی آدم مزخرفیه . و تلویزیون رو به گند کشیده . بعد مینو خانوم گفت : نه خیلی تلویزیون خوب شده ! کلی قرآن و بحثهای دینی پخش می کنه و این حرفها . بعد عمع ب اآنچنان صدای بلندی خندیدم که غیر از مینو خانوم همه زندند زیر خنده . نمی دونم چرا این زن اینقدر دوستد اره پیش مادر شوهرش خودش رو مذهبی نشون بده . ( این هم خبر کشی )

به آتشک :

شرمنده خیلی طولانی شد و بعدا جوابت رو خواهم داد . ولی تو داداش مهربون و مودب خودمی .

به نازی :

حتما یک n90 خواهم خرید که وقتی تو جیب شلوارم می گذاری تو خیابون شلوارم بیاد پایین و امت بدونن که این گوشی منه که اینقدر خوبه . دیگه اینجا نوشتم که برای آسیه یک دوربین دیجیتال خریدم و برا ی لباس بلوچی هم شم عکس نمی گیرم و سعی می کنم خودم رو نقاشی کنم و بزارم تو وبلاگ که بخندید . برای دماغ نیوشا هم متاسفم

 

 

پی نوشت : یا امروز یا فردا میرم سفر و تا حدود دو هفته ی دیگه همه رو به خدای بزرگ و مهربان می سپارم . اگر حسی به  نوشته های این وبلاگ داری بدون که دو طرفه است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چاقالو در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 |

 

 

 

سلام

 

 

 

اول : دلم یک گوشی موبایل نو می خواد ! یه گوشی خوب از اونا که وقتی توی یه بار بری در میاری همه کف کنن . فکر کن ! چقدر خوبه گوشی موبایلت از مال همه جدید تر و به روز تر باشه . اگر مدلی تو نظرت هست حتما بگو تا بخرم . هر چه جدید تر بهتر . نظرت درباره ی 1110 نوکیا یا 1200 چیه ؟ به جون خودم اگر هر کدوم از این گوشیها رو داشته باشم کف همه ی راننده ها میبره . آخه تو رو به حضرت عباس میشه که این قشر عزیز راننده یه گوشی بالای بیست هزار تومن نداشته باشند .

هرچی 3310 و سامسونگ جی 600 توی موبایل فروشی ها هست به راننده ها انداخته میشه . تازه بچه ها اینو هم بگم که هرچی ماشینت گرونتر و شیک تر باشه باید گوشیت زاغارت تر و خراب تر باشه :))

دوم : چارک داداش مجتبی هم هستم . اره عزیزم خیلی خیلی یزد اومدم و از شهر شما هم گذشتم . حالا درباره ی میدون بار یزد بگم که چون این شهر تقریبا در وسط ایران هست خیلی میدون شلوغ و خوبی داره . یعنی به اصطلاح ما " بار خونه" است ! تو هر میوه ای که خواسته باشی به هر قیمت میتونی از اونجا بار کنی و ببری و از طرفی هر میوه ای که داشته باشی میتونی به مفت بفروشی و بدبخت شی :) . شهر یزد همکینطور که می دونید خیلی شهر سنتی و با معماری های قدیمیست . این شریک شفیق من عمران خونده و به این طور جاها که می رسه با کلی به به و چه چه از معماریش حرف می زنه .

یزد که بودیم یه هو حمید اومد و گفت ناصر بیا این سازه رو ببین . وقتی که رفتیم دیدم که داره از دستشویی های میدون یزد کلی تعریف می کنه که فلانه و بیساره . البته من کلی خندیدم و هنوز هم تا بیچاره میاد اسم سازه ببره تلپی می پرم تو حرفش و میگم عزیزم چاه وسطش کو ؟ ولی خدایی خیلی شهر خوبی دارد . مخصوصا اون مهمان سرا سنتی که وقتی از یزد به طرف کرمان میری بعد از 20 کیلومتر بهش می رسی . من تصمیم گرفتم که برای عید حتما با خانواده و نیوشا که دوستش داری اونجا چند روز بمونم .

سوم : در میدان بار زاهدان دوستان جدیدی پیدا کرده ام . فکر کنم شهردارش که عوض شده کلی به شهر می رسد . زاهدان مرکز استان سیستان و بلوچستان است . این دو کلمه که اسم این استان رو تشکیل داده اند در حقیقت اسم دو قوم بزرگ در این استان هستند . یعنی " بلوچ " و "سیستانی " .

سیستانی ها اکثرا شیعه هستند و لباس محلی خاصی ندارند و به شدت خودشون رو ایرانی می دانند . بلوچها هم که لباسهای بلند و شلوار های گشاد می پوشند و سنی هستند و اکثرا مخالف نظام . حالا بحث اینجاست که هرچه از شرارت و نا امنی در این استان می شنوی همه مال بلوچهاست . این قوم تا نواحی شرقی استان کرمان هم کشیده شده اند و اونجا رو هم به همین صورت ناامن کرده اند . حالا نکته ی جالب اینجاست که بلوچها نمی دانم به چه خاطر حد وسط ندارند . یعنی اگر شرورند ، مثل گوسفند سر می برند و آدم می کشند و اگر خوبند هم از دست میهمان نوازیشان نمی توانی بگریزی .

بلوچها خیلی افراد محتاطی هستند . یعنی خیلی به سختی دوست می شوند ولی اگر یک بار به نشانه ی دوستی دست دادند حتی جانشان را هم برایت می دهند . من همیشه وقتی که زاهدانم بار را در میدان تره بار بلوچها می فروشم و دوستان خوبی هم در آنجا دارم . اینبار یکی از دوستانم به اسم " حافظ" یک دست لباس بلوچی بهم هدیه داد که شلوارش اندازه ام بود ولی لباسش نه . قرار شد اون رو گشاد کنه و بهم بده و من هم قرار می کنم عکس لباس رو براتون بگذارم .

این بلوچها عاشق تویتا وانت و پژو 405 هستند . به جرات میتونم بگم که از هر دوتا ماشین یکیشون 405 است . یک چیز عجیب که احتمالا باور کردنش براتون سخت است اینه که من تقریبا همه ی ایران رو چندین بار گشتم ولی هیچ کجای ایران جاده هاش به کیفیت و مهندسی جاده های سیستان و بلوچستان نیست . بعد هم این 405 ها با سرعت 200 کیلومتر توی این جاده ها می گازند و سوخت قاچاق می کنند . از زاهدان تا زابل می برند و شبی صد هزار تومن کاسب میشن . البته باید بدونید که من هم کلی باک ماشینم رو پر میکنم و بعد میفروشمش . هر بار 50 هزار تون کاسب میشم . هر لیتر گازوئیل در بقیه ی جاها 16 تومن است ولی در زاهدان 250 تومن و در زابل 400 تومن و در افغانستان 700 تومن . ( این قسمت کار اشتغال زایی بود . )

خوب خسته شدم . نیوشا رو خوابوندم و داره الان یک باد کنک مثل کارتونها جلو دماغش هی کوچیک و بزرگ میشه :))))

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چاقالو در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 |